دفترچه !

دوستم يه دفترچه داره كه توش همه آرزوهاشو نوشته، سه روز ديگه بعد بيست و پنج سال‌ آرزو نوشتن به يكي از آرزوهاش ميرسه و من ميخوام واسش يه جشن بگيرم آخه پنج شنبه صبح كه از خواب پاشه از هشتصد و چهل شش تا آرزو فقط هشتصد و چهل و پنج تاي ديگه ش مونده، فكر كنم خيلي خوشحال باشه. خدا كنه پنج شنبه صبح از خوشحالي بيدار شه كه بتونه بره سراغ دفترچه شو اون يه دونه رو خط بزنه و شب بياد خونه مون كه جشن بگيريم.
يه روزم دفترچه شو برداشتم يكي از آرزوهاشو خوندم، نوشته بود بچه كه بودم هر روز قبل مدرسه ننه م ميومد جلو در وايميساد و ناخونام نيگاه ميكرد و ميگفت اگه ناخونات بلند باشه و كثيف، آبرومون ميره، ديروز رفته بود سرخاك ننه ش و تو دفترچه ش نوشته بود ننه كاش برگرده اون روزا كه آبروي خانواده لنگه ناخونام بود !
ننه كاش بودي ...

دو شيشه پاك كن

يك جايي در خانه ها هست به اسم پشت پنجره، پشت پنجره اتاق من، پشت پنجره خانه مادربزرگ، گاهي بايد دنيا را ول كرد رفت از پشت پنجره نگاه كرد، نگاه كن آن پسر مو فرفري را ميبيني دست كرده در جبيش؟ هر روز مي آيد اينجا، تنها، سر به زير است، هر روز مي آيد به اينجاي كوچه كه ميرسد سرش را پايين مي اندازد پيرامون تنهاييش قدم ميزند و ميرود، ميداني از همين پشت پنجره حس ميكنم هر روز مي ايد اينجا ميخواهد يك چيزي را فرياد بزند و برود، يكبار برف آمده بود پشت شيشه پنجره مان سفيد بود دستم را بيرون بردم كمي خالي كردم تا  فرياد تنهايي هر روزه پسرك مو فرفري را ببينم، ميداني چه ديدم مادر؟
گوش ميكنم، صداي خوابيدنت مي آيد مادر، خيال ميكنم اسفند است، خيال ميكنم كافه اي هميشه خلوت است، خيال ميكنم هميشه دو صندلي خالي دارد، خيال ميكنم هر روز ميرود مينشيند در كافه تنهاييش منتظر آمدنش مي ماند و ... ، مادر يكبار رفتم روي ميز نوشته بود من هيچ دارائي ندارم جز دوست داشتنت، نميخريم؟
مادر همه اينها را در خيالم، پشت شيشه هاي همين پنجره ديدم ها !

...........................................................................................

داستان صرع نوشته زهرا

داستان اوسا ننه م ! نوشته بهنام

داستان آخرين شيشه هاي دنيا نوشته نيلوفر

داستان بغض در طبقه بيستم نوشته الهه

داستان اينجا طهران ه يعني شهري كه نوشته رها

داستان هميشه همون تغييري باش كه ميخواي تو زندگيت ببيني نوشته كيارش

داستان آكواريوم نوشته نيما

داستان بازي نوشته زهره

اخطار كتبي يك رب مانده به غايبين داستان گروهي (مجتبي) (رضا) (سعيده) (زهرا) ...

اوسا ننه م ! - دو شيشه پاك كن

ميدوني اوسا اون قديما هم عاشق شيشه شستن بودم، با ننه م خدا بيامرز هر روز ميرفتم حياط شلينگ و ميگرفتم و شروع ميكردم به شستن، بعدأ كه ننه م رفت سينه قبرستون ديگه حس و حال شيشه شستن نبود، بيخيالش شدم تا همين دو ماه پيش كه عيالوار شديم و خرج خونه افتاد رو دوشمون، كاش مث قديما اين شيلنگ و از بالا ميگرفتم و شما ميشستي ميومديم پايين، مث ننه م خدابيامرز !
اوسا، اوسا چرا هيچي نميگي؟ كم حرف بزن بچه جون اون فندكتو بده ببينم، بفرما اوسا، اوسا ميگم منم سيگاري نبودم، از وقتي ننه م مرد شروع كردم، اولاش تفريحي بود ولي بعد كم كم ديگه، اوسا راستي اين سريال 24 ديدي؟ تو فصل اولش اون بازيگره نقشه اوله كه اسمش جكِ يه جايي همه چيش گير ميكنه، گره ميخوره، به هر دري ميزنه يه ديوار تازه جلوش سبز ميشه، كسي باورش نميكنه، به كسي اعتماد نداره، افتاده توي يه هچلي كه پاي جون خودشو و عزيزاش درميونه، ديگه هيشكي بهش اعتماد نداره، همه اتفاقاي بد ميفته گردنش، تو همه چي مقصر ميشه و ...
اه چقدر حرف ميزني تو بچه، اوسا همين جاشو كار دارم به ارواح خاك ننه م، همينجا كه گير كرده و از همه طرف گره خورده، اين يارو جك ميگرده يه ادم مطمئن تو رفقاش و خانواده ش پيدا كنه، يكي كه باورش داشته باشه و جك هم بهش اعتماد كنه، ميدوني اوسا اينجا فكر كنم يه گيري داره فيلم، به نظرم اينجا كه گره خورده جك باس همه چي ول ميكرد ميرفت خونه شون، ميرفت خونه شون سراغ ننه ش، به جا اينكه اين همه بگرده تو رفقاش و سيستم امنيتيشون يه‌ ادم مطمئن پيدا كنه باس ميرفت سراغ ننه ش، ميشست يه چايي از دست ننه ش ميگرفت ميخورد و واسه ننه ش تعريف ميكرد، آخرشم ننه جك ميگفت غصه نخور جك همه چي درست ميشه !

تو حالا چرا انقدر حرف از ننه ت ميزني بچه جون، نميبيني وسط زمين و هوا گير كرديم؟ يعني تو اصلأ نترسيدي الان؟ نميگي تا كي قراره بالاي اين خراب شده گير كنيم؟ بذار رفتيم پايين باهم ميريم سر قبرش يه خيراتي ميديم، نه اوسا، آخه گرفتي خوابيدي نميبيني كه اين پير زن پشت شيشه اول نشسته بود رو مبل، بعد رفت چايي آورد نشست جلو تلويزيون سريال 24 رو ديدن، الانم وايساده اين جلو پشت شيشه، شكل ننه مه، هي داره ميخنده زير لب ميگه غصه نخور جك درست ميشه ...


آقاي عاشق

ساعت هفت و چهل ديقه روز شنبه آقاي عاشق خودشو كشت، جلوي همه مهمونا و تو اون شلوغ پلوغي خونه شون رفت يه گوشه و خودشو كشت، آقاي عاشق در يادداشتي علت اين كارو اين جور نوشته بود: ديگه خسته شدم از بس پيام دادم بهش نرسيد ولي رفيق صميمي آقاي عاشق به پليسا گفت كه اين دليل خودكشي آقاي عاشق نبوده بلكه دليل اصليش پاس نشدن درس رياضي يك بوده كه از اول دانشگاه تا ترم آخر نتونسته پاسش كنه و ... يكي از همسايه ها نظر ديگه اي داشت نظرش اين بود كه علت خودكشي آقاي عاشق سر و صداي گربه توي كوچه بوده كه شبا نميذاشته بخوابه و آخر سر كلافه ميشه و دست به خودكشي ميزنه، تو خونه شون وضع فرق ميكنه تو خونه شون كسي نبوده كه از علاقه آقاي عاشق به خانم معشوق خبر نداشته باشه و همه ميدونن اون روزي كه خانم معشوق يك هفته گوشيش خاموش بود و خبري ازش نبود چه ضربه روحي به آقاي عاشق خورد، مامان آقاي عاشق هم دليل خودكشي پسرشو ترش بودن و جا نيفتادن قرمه سبزي توضيح ميداد، ولي با تمام اين حرف ها تنها مدرك پليس همون يادداشت خود آقاي عاشق بود، قاضي پرونده هم در برگ آخر گزارش خودش از خودكشي آقاي عاشق اينجور نوشت: مرگ در اثر خفه گي با طناب دار به علت تنهايي و نرسيدن پيامك ها به خانوم معشوق.
پرونده مرگ آقاي عاشق مختومه شد و صاحبخونه ش آپارتمانشو بعد اينكه تمام وسايلشو از جمله اون گوشي كه پياماش نميرسيد ريخت توكوچه، اجاره داد به يه زن و شوهر جوون، تنها چيزي كه از آقاي عاشق مونده بود گوشي بود كه آقاي عاشق بوسيله با اون هر شب پيام ميداده به خانوم معشوق و نميرسيده، سرايدار ساختمون از تو آشغالاي تو كوچه پيداش ميكنه و بر ميداره واسه خودش، خانوم معشوق از تمام پيام هايي كه تو تنهاييش فرستاده بود روحشم خبر نداشت پس طبيعتأ حق داشت علاقه اي به ديدنشون و خوندنشون نداشته باشه و وقت گرفتن از دندون پزشك و درست كردن دندوناش واسش جالب تر بود تا پيامك هاي آقاي عاشق. با عوض شدن همسايه ها ديگه هيچكس آقاي عاشق نميشناخت و كسي نميدونست آقاي عاشق چنتا پيام داده و نرسيده و بخاطرش خودشو كشته، حتي وقتي چند سال بعد پرونده آقاي عاشق مورد توجه يك دانشجويي روانشانسي براي تزش قرار گرفت، نتيجه تحقيقاتش در رابطه با پيامك نرسيدن و افسردگي منجر به خودكشي، مورد قبول استادش قرار نگرفت و روز دفاعش با تمسخر شديد هم كلاسي هاش مواجه شد. اين دانشجو به محض رسيدن به خونه خودكشي كرد و هم كلاسي هاي نادمش يك مقاله نوشتن با اين موضوع كه شايد نرسيدن پيامك آقاي عاشق به خانوم معشوق دليل براي خودكشي نباشه اما تحقيق در اين زمينه ميتونه عامل مرگ يكي باشه ...

مجنون

از روی صندلی بلند شد تمام قد ایستاد، هنوز لباس هایش خاکی بود، پوتین زوار در رفته اش هم دم در، همه مهمان ها ساکت شدند، نگاه ها خیره شد به آن دو، علی هنوز سرش پایین بود، از اولش هم یاد نگرفته بود سر بلند کند، یکسالی میشد برای راضی کردن حاجی، همان پدر دخترک چادری محلشون بدو بدو کرده بود

حاجی دستش را برد تا از جیبش کادوی عقد دامادش را بدهد

صدای تیک تیک ساعت بزرگه خونه خانوم جون حواس پسرک را پرت کرد، یک ساعت فقط وقت داشت خودش را برساند به اتوبوس اعزام و برود خط.

کادوی حاجی که باز شد، تازه عروس بغضش ترکید، یکسالی بود که پدرش دست علی را نگرفته بود، آمد دست دامادش را بگیرد ساعت کادویی گران قیمتش را ببندد دستش، آستینش خالی بود

علی یک سالی بود دستش را آن طرفِ مجنون جا گذاشته بود ...

صاحاب اینجا

صاحاب اینجا کیه؟

- بله بفرمایید

هه ! صاحاب اینجا تویی؟

- روزای تعطیل بله.

زکی ! پس برو بگو صاحاب روزای غیر تعطیل بیاد

- شوما هم لطف کن برو،

روزای غیرتعطیل بیا ...

پایان آرنا - دزد میدان گلادیاتورها

خسته شده بود، خسته تر از همیشه، لابه لای سنگها اندازه نیم تنه ی خود جا خالی کرد تا درازی بکشد، زل زده بود به سقف، شاید اگر وقتش را صرف عاشق شدن میکرد و بدنبال زن مورد علاقه ش میگشت، الان جای سنگ ها پر بود از بچه و باز هم جا برای خوابیدن نداشت، چشم هایش که سنگین شد خودش را وسط معرکه ای دید:

آرنا، 65 سال قبل از میلاد مسیح، جمعیت یک صدا فریاد میزد، چشم هایش میدان دید خوبی نداشت، در بین 320 گلادیاتور تنها بازمانده را میدید، آخرین نفر، آخرین مبارزه، آنقدر لحظات حساسی بود که صدای نفس کشیدنش را میشنید، بازمانده فقط قهرمان آرنا نبود، تنها بازمانده گلادیاتورها که هنوز نفس میکشید، شمشیرِ در دستش شکست، هیچ چیز نداشت، با ضربه ای زمین خورد، آرنا یک صدا سکوت شد، آخر قصه چه میشد؟ پایان گلادیاتورها؟ گرزش را که بالا برد آخرین نگاهش را به سزار دوخت، لبخند رضایت سزار بر وجد آوردش، با قدرت تمام خواست گرزش را برسر اخرین گلادیاتور زمان بکوبد، سنگی به پایش گیر کرد، زمین خورد، بازی برگشت، حالا گلادیاتور بود که بالای سرش ایستاده، جمعیت جانی دوباره گرفتند، یک صدا فریاد میکشیدند، Thief Thief Thief، سنگ را برداشت با تمام قدرت بر سرش کوبید، گلادیاتور دیگر برده نبود، آزاد شد، آزادی، پایان آرنا !

چشم هایش را که باز کرد دزد را دید که خسته و پیر از در خانه بیرون میرفت تا میدان گلادیاتورها را بدزد ...

بيسيم چي

اكبر اكبر احمد؟ اكبر اكبر احمد؟ احمد جان به گوشي؟ بله حاجي به گوشم، احمد جان چه خبره اونجا؟ هيچي حاجي عروسكاشون راه انداختن دارن ميان جلو، وقت نداريم حاجي دستم به دامنت، احمد جان ميتوني بگي چقدر فاصله دارن تا شما؟ بله حاجي الان نيگاه ميكنم ميگم گوشي دستت الان ميام ...

اكبر اكبر احمد؟ اكبر اكبر احمد؟ اكبر جان به گوشم، تو ديگه كي پس احمد كو؟ حاجي احمد رفت من سعيدم ... باشه سعيد جان چه خبره اونجا؟ حاجي ريختن سرمون تانكاشون نزديكه، سعيد جان ميتوني بشماري ببيني چنتا تانك است؟ آره حاجي گوشي دستت الان ميام ...

اكبر اكبر سعيد؟ اكبر اكبر سعيد؟ بله حاجي به گوشم، تو ديگه كي گوشي بده دست سعيد، حاجي سعيد رفت شهيد شد، من رضام همون تپله كه لباس اندازه ش نداشتين ! باشه رضا جان ولش كن بگو ببينم كسي هست گرا بده؟ از ديده بانا كسي هست صداش كني بياد پاي بيسيم؟ نميدونم حاجي بايد بگردم الان ميام ...

اكبر اكبر رضا؟ اكبر اكبر رضا؟ رضا چرا جواب نميدين؟ الو الو صدا مياد حاجي؟ آره آره صدا مياد گوشي بده به رضا، حاجي رضا رفت، حاجي همه رفتن، تو چند سالته بچه؟ حاجي سيزده سال، اسمت چيه؟ حميد، حميد جان چه خبره اونجا؟ هيچي حاجي همه رفتن، هيشكي نيست، من تنهام، حميد عراقيا، عراقيا كجان؟ همين جا حاجي بالا سرم، حاجي تو رو خدا نذارين بيان بهتون برسن، حاجي به مامانم بگيد مثل مرد جنگيد، حاجي حاجي ...

لب مرز

يك جايي هست كه فقط يك قدم مانده، ميتواني اين طرف خط باشي يا ميشود رد شوي و بروي آن ور بايستي و اسمت بشود آن طرف بودن، مثل لب مرز، لب مرز كه برسي يعني اين همه راه كه بروي و برسي به لب مرز حالا يك قدم فاصله داري كه رد شوي يا بماني، هميشه اين مرزهاست كه آدم را يا به زمين ميكوبد يا بلندت ميكند ميبرتت آنقدر بالا كه ...

مثل فلان سرباز كه لب مرز كشيك ميكشيد و نميدانست فرق بين حسن و سعيد و باقر و ... در چيست، او فقط از تمام زندگي يك راديو و دارد و اسلحه اش را، راديو روشن است مدام آمار اعلام ميكند، حسن روحاني ... راي، محمد باقر قاليباف .... راي، سعيد جليلي ... ، فلان سرباز تمام حواسش بود كه فقط آن يك قدم را بر ندارد و همان اين ور مرز بماند، فلان سرباز برايش فرق نميكرد كه چه بشود، فلان سرباز فقط آن يك قدم برايش مهم بود، آن يك قدمي كه لب مرز نگهش ميداشت كه راه اشتباهي نرود !

بلاگفای عزیز

آنقدر مرورگر عوض کرده بودم که یادم رفته بود اصلأ قرار است کجا بروم، نمیدانستم از کجا به کجا قصد رفتن داشتم، اصلأ یادم نیست جایی میرفتم یا جایی می آمدم، کارم شده بود اینتر زدن و منتظر چرخیدن قلقلک مرورگر شدن، جوری اینتر میزدم که انگار داشتم مرورگر خود را یا حتی اینترنت خود را ادب میکردم، اما چه کنم هر چه کردم نشد که نشد، یعنی چند روز پشت سر هم نشد، به ناچار نامه ای مینویسم و میچسبانم تا یادش نرود به یادش هستم:

بلاگفای عزیز، بدبختی تو این بود که از اینترنت مثل من طلبکار بودی، وقتی بدبختی از بدبختی دیگر طلبکار باشد، نتیجه اش به اعصاب خورد کن ترین بدبختی ظاهر میشود، باز جای شکرش باقی ست، نگاه کردن به بدبختی دیگران قوت قلبی میشود برایتان، اصلأ خوشبختی همین است، همین که شما نگاه کنید به بدبختی وضعیت اینترنت این روزها و هی مدام زیر لب بخندید که بدبختیتان به این اندازه نرسیده، بدبختی شما در همان اندازه قطع شدن کامنت ها یا باز نشدن چند ساعته صفحه تان می باشد، اینکه آنقدر بدبختی درد سر سازی نیست که خم به ابروی شما بیاورد، اصلأ میدانی ته خوشبختی همین است که بدبختی بدبخت تر از خودت بشناسی، درست مثل تو بلاگفای عزیز دوست داشتنی بدبخت !

درد و دل که کنم سر درد میگیری، به درد سرش نمی ارزد که دوباره قطع شوی، قربان تو بلاگفای خوشبخت، ما بدبختان دوست داشتنی تو ...

+ باز هم خبر بد بیماری یکی از رفقای یک رب مانده ای به گوشمان رسید، برای بانو الهه ( یادداشت های یک دانه شن ) دعا کنید.

ختنه ش کردن !

قرار شد ختنه ش کنن، همین طوری قرار شد ختنه ش کنن، نه جشنی نه سر و صدایی، قرار شد یه روز عادی، عصر دم غروب ممد آقا رو صدا کنن و بند وبساطشو بیاره و ختنه ش کنن، ممد آقا همون آرایشگر سرمحله رو میگم، ما هم که تابستون بود و مدرسه نداشتیم، رفته بودیم گوشه اتاق زل زده بودیم به اینا، قرار شد اکبر اون پسر گنده هه همسایه مون، پسر اقدس خانومم بیاد دست و پاشو بگیره و ختنه ش کنن، زنای همسایه هم که بیکار همه اومده بودن واسه تماشا تا ختنه ش کنن !

بیچاره نمیدونست چه خبره و اینا واسه چی اینجا جمع شدن، ممد آقا که اومد اول فکر کرد میخوان کچلش کنن، شروع کرد به گریه و زاری که الان مدرسه که نداریم چرا باس کچل کنم، هی گریه کرد گریه کرد، تا اون پسر گنده هه پسر اقدس خانوم اومد دست و پاشو گرفت و خوابوندش، صدای پچ و پچ زنای همسایه بلند تر شده بود، ننه م اومد چادرشو کشید رو کلم تا نبینم، نه میتونستم جُم بخورم نه میتونستم ببینم ...

صدای گریه ش میومد، هی گریه کرد هی گریه کرد تا از هوش رفت، همه چی تموم شد و همه رفتن پی زندگیشون، رفتم بالاسرش نشستم، پتو کشیده بودن روش، ننه شم اومد با یه لیوان آب قند، بهوش که اومد گفت ننه چی شد؟ ننه ش گفت هیچی پسرم مرد شدی !

بلند شه که راه بره پاش یه دامن بود، مرد شده بود پسرک دامن پوش همساده ...

عیادت

عیادت کلمه ی خوبی نیست، منظور را نمیرساند، کمی لوس است، اصلأ برای حال بیمار هم ثمری ندارد، آدم با کلی امید و آرزو بیمار میشود که یک نفر، فقط یک نفر آنکه باید، بیاید عیادت و شاید همان یک نفر ماند و شد پرستار همیشه ی زندگی !  عیادت را دوست ندارم، قبلترش بیماری را هم ...

در طول یک هفته گذشته خبر بیماری و بستری دو تا از رفقای یک رب مانده ای حالمان را بد کرد، به رسم عیادت و احوال پرسی و اینکه بدانند به یادشان هستیم حتی اگر ... :)

بانو رها (آقای کیوسک)  و برادر عزیزم عباس (شبیه یک دوست)

خدا عافیت بهتون عطا کنه.

مادر

با کیف زوار در رفته اش که بند هایش روی خاک کشیده میشود ایستاده، نگران ست. نه نگران دیر آمدن دنبالش، یا اینکه تمام بچه های قد و نیم قد پدر و مادرهایشان آمدند و رفتند و او تنها مانده دم در مدرسه، چشمانش رنگ نگرانی دارد. هنوز همان جا ایستاده ساکت و بی حرکت، چند ربعی میگذرد دگر محله ساکت شده نه صدای بچه ای نه صدای سرویس بچه ای و نه هیچ صدای دگر، سر ظهر است آفتاب است ولی سرد است، از آن روزهای سرد زمستان که آفتاب هست ولی گرمایش نه ! آنقدر محله سکوت کرده که صدای شروع شدن اخبار از تلویزیون همسایه روبه رویی می آید، ساعت دو شد به پایین و بالای کوچه مینگرد هنوز خبری نشده چشمانش نگرانی را آب میکند میریزد بر گونه هایش ..

در این خلوت تنهایی ناگاه صدای گربه ای بازی گوش او را رو به راه میکند کیفش را بر دوشش می اندازد، راه می افتد رو به پایین کوچه. کوچه سر پایینی ست تمامش، میرود تا ته کوچه دوباره می ایستد عقب را مینگرد، باز خبری نیست. این بار مصمم تر بند های کیفش را بر دوشش محکم میکند و راه می افتد به ته کوچه رسیده، همان جا که میرسد به خیابان از خیابان رد میشود به کوچه ای میرسد که درونش پارک دارد اما خلوت است و ترسناک، از ترس خلوتی و سکوت پارک تند تر میرود آنقدر تند که نمیفهمد کی پارک را تمام کرده در راه هر چه بغالی و نانوایی میبیند همه تعطیل است، دگر یادش رفته نگرانی فقط فکر رسیدن به خانه است !

برای رسیدن به خانه باید یک فلکه و یک خیابان بلند که بیشترش را خاکی و خرابه پر کرده رد کند، به آخرین خانه های خیابان که دگر خرابه ها شروع میشود میرسد هم سردش است هم گرمای از درون آزارش میدهد پسرک بیچاره را ! خسته شده می ایستد کیفش را از دوشش برمیدارد و درونش را میگردد دنبال شاید لقمه ای ... یادش آمد صبح که بیرون آمد تمام اهل خانه خواب بودند یا اصلأ نبودند دوباره زیپ کیفش را میبندد و کیفش را بر دوشش می اندازد و راه می افتد، میرسد سر کوچه، خانه شات ته کوچه ای ست سر بالایی که از ابتدای کوچه پیداست، جلوتر میرود خسته شده باز نگرانی چشمانش را پر میکند هر چه جلوتر میرود نگران تر میشود درون چشمانش، جلوی درب خانه روی زمین سیاه شده، درست همان جا که شب ها پدرش ماشین قرضیشان را پارک میکند، خستگی یادش میرود میدود تا زودتر سیاهی را ببیند، در خانه شان باز است مادرش روی راه پله های خانه نشسته، پسرک به سیاهی میرسد انگار چیزی اینجا سوخته هم خیس است هم بوی آتش ...

با شتاب میرود به طرف در باز خانه شان، مادرش را میبیند خسته بغض کرده، و اما مادر درون چشمان پسرکش خشم، غیرت، نگرانی، بغض، خستگی همه را میبیند سئوال چه شده پسرک را جواب نمیدهد نمیخواهد جواب دهد ...

اما نمیتواند !

صبح ماشین پدرت سوخت ...

پسرک سرش را پایین می اندازد بر میگردد رو به سیاهی کف کوچه مینشیند، با انگشت کوچکش با سیاهی ها بازی میکند و هی مدام زیر لب میگوید: ای بی معرفت بابا قرار بود بیایی برویم برای مادر کادو بخرم

باز من ماندم و یک دنیا شرمندگی از مــــــادر ....

منو گرفتن

تا بیست چهار ساعت هیچ کس بهتون سر نمیزنه، نه آبی نه غذایی، هر چقدرم دلتون میخواد عربده بکشین اینجا هیشکی صداتون نمیشنوه، بهتره خفه خون بگیرین و منتظر بشینین تا خودم برگردم.
زندان بان در و بست و رفت، تاریک بود فقط از گوشه یه دریچه نور کمی میومد تو، رفتم نشستم همون گوشه که نور بود.
شروع کردم با انگشتام سایه درست کردن و شکل اختراع کردن، تا حواسم پرت شه که کجام.
صدای کوبیده شدن لگدی از پشت در اومد و همون یه ذره نور هم کور شد.
زندان تاریک بود، دلم نمیخواست به تاریکی خفقان آورش فکر کنم، با چشمام دنبال عادت کردن به تاریکی بودیم
تو اون تاریکی برق یک جفت چشم دیدم، زل زدم بهش
سرمو آوردم بالا گفتم: تو واسه چی اینجایی؟
گفت: منو گرفتن

هی میکوبید رو زمین و زیر لب میگفت منو گرفتن منو گرفتن ...

شناسنامه

شناسنامه این بچه ها کو؟ من که نمیتونم بی اسم و رسم این طفلکا رو بفرستم زیر خاک، از صبح کارم شده تک و تنها چال کردن زمین و منتظر شم تا تو اینا را بیاری، بابا یه اسمی، رسمی، یعنی یه شب جمعه یکی نباس بیاد بالا سراینا فاتحه بخونه واسشون؟

شناسنامه اینا رو از کجا بیارم من عامو، من فقط شوفرم، سر صبح بچه ها رو میبرم، آخر شب جنازه هاشون برمیگردونم، این بچه خورده ها شناسنامه هاشون دادن تفنگ گرفتن واسه خاکشون بجنگن ...

شناسنامه اینا تفنگاشونه، میخوای واست بیارمشون؟

دکترای استخوان شناسی

هنوز از جنگ استخوان می آوردند، انقدر از این طرف و آن طرف استخوان آوردند تا به پزشکی علاقمند شد، سواد چندانی نداشت، شلوغ کار بود و کمی هم ترسو، هر طوری که بود خودش را جا کرد میان آن ها که میروند و تکه تکه استخوان جمع میکنند و میاورند.

کارش شده بود همین، زمینو بکنن و از لای خاکا تکه های استخون پیدا کنه مثل پازل بچینه تا ازش یه آدم در بیاد، بعد بپیچه تو یه پارچه سفید و بفرسته فلان شهر، برسد دست مادرش یا پدرش، این آخر ها دیگر از تکه تکه ها آدم درست حسابی در نمی آمد، یه تیکه استخون پا، یا دست، یادش نیست کی بود صبح بود، ظهر بود، بارون می اومد، خودش بود  یه عالمه تنهایی، میگفت تو گوشم صدا میومد، صدای خنده دختر بچه، میگفت اولش فکر کردم توهم زدم، مال خستگیه، ولی رفتم دنبال صدا انقدر گشتم گشتم تا رسیدم به یه چالگی، شروع کردم به کندن، رسیدم به یه تیکه پارچه از لباس، بعد که در آوردمش یه پیراهن بود، یه پیراهن سالم فقط کمی خاکی شده، جیبشو باز کردم دیدم یه نامه ست بازش کردم نوشته بود:

.: چه کسی را خلاصه کنم بشود چشم هایت؟ دخترکم ندیده عاشق خنده هایت شدم :.

نامه همین یه خط بود، دلش برای دخترش تنگ شد، برای خنده هایش، وسایلش را جمع کرد و رفت، دیگر کسی چیزی ازش ندید، تمام شد. دکتر نبود و نشد، ولی دکترای استخوان شناسی گرفته بود از دانشگاه تفحص !

خانه خالی

دوست داشت چیزی بنویسد در متنش هی ببوسدت، تو هی بخوانی نفهمی هی مرور کنی ...

میدانی شب عیدی میگفت چند سالی میشود که حمام میروم ولی حمام نمیروم، میفهمی یعنی چی؟ خودش میگفت یعنی حمام میروم ولی برای گریه ! یعنی گربه شور کردن، بعد که یک دل سیر گریه کرد و لپش گل انداخت و خودش را گربه شور کرد بیرون می آمد و انگار نه انگار که کسی خودش را در حمام گریه کرده.

تو این دنیای کوفتی آدم باید مثل یک مرسوله پست سفارشی باشه. یکی باید هی تحویلش بگیره، بغلش کنه بوسش کنه، تازه امضا هم بده که اره تحویل گرفتمش و از این حرفا

حالا دیگه وقت این حرفا نیست طفلک یه عادت بدی که داشت هر روز کارش شده بود بیاد در خونتون بشینه و ساعت ها زل بزنه به در بسته که شاید تو یه سری بیای بیرون و یه نگاهی بهش بندازی، ولی نیومدی، بعدش که ازم خواست به دادش برسم گفتم بنویس، بشین بنویس نامه بفرست واسش، همونجا بود که هی میگفت چی بنویسم که تو متنش بوسیدن باشه و این حرفا، حالا امروز که رفت واسه همیشه اومدم بهت بگم که رفت حالا میتونی بیای بیرون، همسایه طبقه بالاتون گفت یک سالی هست اینجا خالی !

بیچاره یک سال خودش را اسیر زلف هیچ کس، دم در خانه خالی کرده بود ...

کادوی تولد

داستان کادوی تولد مامان نوشته بهنام

داستان بوسه ای درون جعبه کادوپیچ شده نوشته نسرین

داستان مردها جوراب را دوست دارند نوشته نیما

داستان تولدت مبارک هفت ساله شیرینم نوشته مهشاد

داستان دستان خالی من نوشته الهه

داستان آه من بسیار خوشحالم نوشته زینب

داستان به حساب صندوقچه ماردبزرگ نوشته سعیده

داستان تولد فراموش شده نوشته نیلوفر

داستان نسل سوم تعارف ها نوشته ندا

داستان شاخه های من به آفتاب میرسد نوشته رُهاب

داستان میعاد نوشته ریحانه

داستان هدیه ی جاودان نوشته زهره

کادوی تولد مامان

هوا هنوز سر بود، صبح های زمستانی که باید خوابالو خودت را برسانی به کوچه و راهت را از بین آدم بزرگ ها باز کنی تا برسی به مدرسه ای که در این سرما هم باز باید سر صف ایستاد و حرفهای مدیر را گوش داد، خیلی بیش از حد خودشان، کش می آیند و تمام نمیشوند. امروز صبح هم همه این قصه ها بود برایم، ولی از لابه لای شلوغی پیاده رو چشمم یا به کفش های زنانه بود یا روسری های رنگی حتی به مغازه هایی که هنوز باز نشده. آن روز نمیدانم خودم را چگونه به مدرسه رساندم و حتی سر کلاس هم کارم شده بود لابه لای کتاب ها دنبال عکس های زنانه گشتن.
زنگ خورد، مدرسه تمام شد، حالا زودتر از روزهای دیگر باید عجله کنم تا دیر نشود، صدای نفس نفس زدن های خودم جلوی سر و صدای شلوغی خیابان را میگیرد. خودم را میرسانم پشت همان ویترینی که صدای اذان را بشنود میبندد و میرود، درش کمی بد باز میشود شاید هم من آنقدر مرد نشده ام که بتوانم راحت بازش کنم، صدای دیرینگ دیرینگ آویز پشت در، همه را خبر میکند که کسی وارد مغازه شده، پیرمرد آن گوشه که آستین هایش را تا حلقومش بالا زده که دست نماز بگیرد و ببندد برود صدایش در می آید: تعطیله !
هنوز صدای نفس نفس های خودم بیشتر از صدای پیرمرد فروشنده بود، " آقا تو رو خدا اون روسری رنگیه که دیروز پشت ویترین بود اونو میخوام " سلامت کو پس بچه جون؟ ببخشید حاج آقا سلام ! علیک سلام کدوم همون که آبیاش بیشتر از سبزش بود؟ بله همون، بیا بگیر بپوش ببین بهت میاد ! نه حاج آقا واسه مادرم میخوام امشب تولدشه، عه پس کادوش کنم، ممم خب پول کادوش چقدر میشه؟ نترس ارزونه. نه آخه ...
شب شده هنوز خبری از تولد و کادو و کیک بازی های تو فیلما نیست. باید آنقدر منتظر بمونم تا شستن ظرف ها تموم شه یا نه اصلأ دلم میخواد همه بخوابن بعد یواشکی بروم بالا سرش بشینم و یه تولد دو نفره بگیریم، کادومو موچوله میکنم و با خودم میبرم زیر پتو، نمیدونم چند دیقه گذشت با ساعت دلم چند ساعتی شد تا دیگه صدایی نیومد. یواشکی پتو را کنار زدم چهار دست و پا رفتم تا بالا سرش نشستم، یا خواب بود یا چشماشو بسته بود، کادوی تولدشو گذاشتم روش، منتظر موندم که بفهمه و بیدار شه، دستمو روی صورتش کشیدم، همه ش چند تار موی سفید تو سرشه، مامان من هنوز جوونه، موهاشو از رو صورتش میدم کنار، میخندم به تار موهای سفیدی که به مامانم میاد، سرمو میبرم در گوشش: مامان پاشو امشب تولدته، مامان پاشو ببین چی گرفتم، مامان تازه اون اقاهه گفت خوشت نیومد ببریم عوضش کنیم، مامان پاشو، مامان مامان ...

شماره تنهایی

گوشی را بردارید به این شماره زنگ بزنید ...
لطفأ تلفن خود را در حالت تُن قرار دهید.

برای درد دل کردن عدد یک را فشار دهید
برای گریه کردن عدد دو را فشار دهید
برای سیگار کشیدن عدد سه را فشار دهید
برای بغض کردن عدد چهار را فشار دهید
برای سکوت کردن عدد پنج را فشار دهید
و برای فریاد کشیدن و بالا آوردن زندگیتان عدد شش را فشار دهید

در غیر این صورت هیچ کس منتظر شما نیست گوشی را قطع کنید !

.

خواب ماندن

ماه خوابش برده بود که درخیالم لغزید،
بدون شک یکی از لذت های این دنیا عاشق شدن است، دوست ندارم از این دنیا بروم بدون اینکه این لذت درد آور را تجربه کرده باشم !
اینکه اعتقاد دارم به نخوابیدن شب از همینجا بلند میشود دودش، که نکند بخوابی و خواب بمانی از دنیا و لذت هایش ...
اصلش این است که، آنکه باید بیاید،
بیاید، و بیدارم کند از خواب، و خواب بمانم، از زندگی،
و گم شوم در برکه آغوشش.

آلبوم عکس

بعضی آلبوما هست وقتی لاشو ورق میزنی میبینی یه عکس دسته جمعی هست که لای یکی از صفحه ها گیر کرده، حتی چسب های پشتشم دیگه کار نمیکنه، شاید یه روزی یکی خواسته اینو بکنه و بندازه دور وسط کار پشیمون شده و همین جور پشیمون رفته یه گوشه کز کرده و واسه خودش مرده !

شایدم وسط این عکسه یکی باشه که نیم رخ واستاده، یا نگاش به یه طرف دیگه ست، این آدما که نصفه نیمه تو عکس میفتن نصف راه زندگی و رفتن، الان دنبال نصفه آخرشن، آدمای نصفه کم کم رخ بر میگردونن از زندگی، از دوربین، یعنی شاید نگاه کرده و دیده ارزش دیدن نداره و رخشو برگردونده و دنبال یه چیز با ارزش گشته واسه دیدن.

شایدم ایندفعه اگه آلبوم و برداری ورق بزنی، میبینی همه پشت به دوربین کردن و رفتن دنبال زندگیشون، این دنیا ارزش موندن نداره ...


خودم را بستم

روزهاست من خودم را بستم، یعنی قبلترش پنجره را بسته بودم، از پشت پنجره صدای سرما و برف می آمد، بعد تازه قبلترش هم در را بستم.
مرد قصه که در خانه را میبندد و تا آخر قصه لباسش را در نمی آورد، یک جای کارش میلنگد، شنیده بود اگر زنی اشک ریخت یا باید کارش راست بیاید یا دنیا تمام شود !
مرد قصه همین گوشه کنارها گیر کرده بود، هیمن جای کار بود که مدام میلنگید
من خودم مرد قصه های کم اورده و تنهایِ گوشه یِ شبم، خودم را بستم، آدم باید خودش را به یک چیزی ببندد که نشکند، من خودم را بستم ...

داستان خودم

آدم یه روزی به یه جایی میرسه که خودش میشه داستان، یه سری اتفاقات درون خودش رخ میده و هی صفحه های داستانش ورق میخوره،

آخر سر هم سوار یه تاکسی میشی و میگی مشتی آخرش ...

شوفره هم برگرده و بگه پسر جون یه فکری بحال خودت کن.


همین جاست که باید یکی تو زندگیت باشه که در جواب احوال پرسیش به راحتی بتونی زُل بزنی به چشماشو بگی "تنهام" !

و تو دیگر چیزی نشنوی و تا آخر قصه همه ش نگاه باشد ...

آسانسور معیوب لعنتی

روی هم رفته قدش چهار وجب بیشتر نبود، با چکمه های قرمزش که وسط سالن راه میرفت تقریبأ زیر دست و پا گُم میشد، خودش را رساند به جلوی در آسانسور، شانس آورده بود که همان طبقه همکف ایستاده بود وارد شد، در گوش عروسکِ در آغوش گرفته اش چیزی گفت حالا چشمش به دگمه ها بود که کدام را بزند نگاهش خیره شد به طبقه ششم، ولی دستش تا طبقه پنجم بیشتر نمیرسید خودش را روی پنجه های پایش هول داد و با زور و کشش زیاد، طبقه ششم را زد راه افتاد، بالا رفت، به طبقه شش که رسید خبری نبود، در گوش عروسکش دوباره چیزی گفت دگمه هم کف را زد راه افتاد، پایین آمد، تقریبأ چند بار بالا و پایین رفت و هر بار چیزی در گوش عروسکش میگفت بار آخر خسته شده بود دیگر جان نداشت که خودش را بکشد و هول دهد تا دگمه طبقه شش، خسته و نا امید گوشه اتاقک آسانسور کز کرد و عروسکش را محکم در آغوشش گرفت، چشمانش را که بست ناخودآگاه یاد روزی افتاد که بجای عروسکش، خودش بغل مادرش جا خشک کرده بود و مادرش خسته و نا امید همان گوشه کز .. !

نمیدانست آسم خوردنی ست یا چیز دیگر فقط میدانست باید اسپری را به موقع زد تا نفس بالا بیاید و رنگ صورت کبود نشود، اشک تمام صورت کف دستیش را گرفته بود، آن روز، همان روز بارانی که این عروسک را خریده بود، آسانسور معیوب لعنتی به طبقه ششم نرسید، همان روز که دخترک گوشه چادر مادرش را میکشید و جیغ میزد، همان روزی که مادرش نفسی نداشت تا بالا بیاید، همان روز که مادر در گوش دخترک با خس خس سینه گفت دخترم دوستت دارم، همان روزی که دخترک برای آخرین بار صورت مادرش را کبود دید و دیگر ندید ...

حالا نوای تمام آسانسورهای معیوب لعنتی برای این دخترک چهار وجبی، صدای خس خس سینه مادرش است، حالا تمام آسانسورهای معیوب لعنتی یادش می اندازد که مادری داشته که دوستش داشته که تنهایش گذاشته و دیگر کسی نیست تا موهایش را ببافد و شلخته بیرون نیاید تا همه بچه های محل به چشم یتیم نگاهش نکنند.

وضعیت‌ش در یاهو !

لپ تاپ مرا باز میکند، روشنم میکند، منتظر مینشیند تا من کامل بالا بیایم،
قبل از کانکت شدن یک نگاهی عاقل اندر سفیه به سر و رویم می اندازد،
یک آه افسوس ناک از اعماق سیستم عاملش میکشد و میگوید :

بیچاره باز آمده اینجا بنشیند منتظر تا شاید بیاید ...

دست خودش نیست بیچاره نیمی از عمرش را صرف این کرد بود که دوستش داشته باشد حالا فراموشی ش یعنی خط باطل کشیدن روی نیمی از عمر رفته خودش یعنی فراموشی خودش !

دستمال

دستمال تا شده در جیب بغل کت مردانه ت، فقط برای پاک کردن اشکهای کسی باید باشد که از تمام دنیا فقط یک تویی را دارد که از دست زندگی پناه آورده بر آغوشت و یک دل سیر زندگی ش را اشک ریخته بر زمین و تمام شده رفته پی کارش !

بچه سرما که باشی، یعنی از بچگی یاد گرفته باشی دست های یخ زده ات را درون جیب های خودت گرم کرده باشی یا در تمام طول عمرت دوستت دارم نشنیده باشی و عادت کرده باشی به این سردی هوا، حالا دیگر هر چیزی را نمیتوانی با زبان خوش تعریف کنی که، باید چشم هایت را ببندی و شروع کنی لابه لای اشک ریختن به حرف زدن. آخرش هم چشم هایت را باز کنی ببینی که شنونده رو به پنجره برفی اول دیماه دارد سیگار میکشد و خودش را با ته سیگارش زیرپایش له میکند

فقط یادت نرود که با پاک کردن اشکهایش داری تکه تکه های بدنش را جمع میکنی و دستمالت را تا میزنی و میگذاری در جیب بغل کت مردانه ات !

پارک وسط میدون بوعلی

هر شب خسته و خوابالو با دمپایی چلپ چلپ کنان می اومد تا دم در و سرشو نصفه میبرد بیرون تا ببینه شهر افتاده تو طرح شهرداری یا نه ...

آدم این روزها نبود، مال وقتی بود که همه اتفاقای زندگیش تو خیابونای سیاه و سفید رخ داده بود، عروسیشم از اون عروسیاست که عکسش سیاه و سفیده و زنا، دامن با جوراب رنگ پا میپوشیدند !

خودش میگفت تو گذشته جاموندم از اون به بعدم هی همین جوری فقط دارم کش میام.

بهش گفتم چرا مثل همه ی هم سن و سالات نمیری بشینی تو پارکِ وسط میدون و از قدیم بگین و بخندین؟

گفت ای بابا اونایی که الان نشستن اونجا خودشون حواسشون نیست ولی همه شون شدن جز اسباب اثاثیه همون پارکِ وسط میدون، مث اون حوض که الان 60 ساله هست ولی من نه، من از اون دسته آدمام که بین زمین و آسمون گیر کردم

خوب گوش کن پسر به آخرین حرفم:

حال و روز آدما نشون میده کی میخوان حرف آخرشونو بزنن و دستشون بذارن رو پاشون بگن ما رفتیم ...

عشق آبی

آنقدر نگاه ها و حرف ها حتی طریق آشنایشان احساسی بود که چند باری دلم میخواست زار زار بی صدا گریه کنم، سگی گم شد، کودکی صبحانه خورد، مردی سیگار کشید، زنی گریست، دخترک به مردی که بابایش نیست میگوید بابا و مردک برای دخترکی که دخترش نیست بابایی میکند.

فیلم که تموم شد کف سالن دراز کشیدم موسیقی تیتراژ پایانی مشغول خط کشیدن روی مخم بود چراغ ها روشن شد چشام بسته بود از سر و صداها معلوم بود که همه دورم حلقه زدن داشتم از موسیقی تهش لذت میبردم زیر چشمی نگاشون کردم یکی عکسمو گرفت صدا کردن بیان جمعم کنن ولی جمعیت موافق بودن بمونم تا بقیه هم عکسشون بگیرن عکس گرفتنشون که تمام شد چشامو باز کردم رفته بودن هیچ کس نبود پیر مردی که کارش پاره کردن بلیط ها بود اومد جلو پیشم نشست چشامو باز کردم نگام کرد یه راست رفت سر اصل مطلب:

یه روز چهار قدم رفتم اون طرف تر دلم براش تنگ شد برگشتم نبود تا اومدم بخودم بیام دیدم لباس مشکی تنمه حس کردم هوا داره سرد میشه فهمیدم وقت کوچ کردنه چمدون جمع کردم مچاله شدم خودمو گذاشتم توش گذاشتمش دم در.

- شوخی بود آخر شب مخم خارید شد این فقط همین !

حرف های تازه

دوباره بُکُش مرا، هوای تازه، آدم های تازه، احساس تازه حتی دهانم را باید پر کنم از حرف های تازه.

تو را میبینم که مدام میرقصی با کفش های پاشنه درازت، با دامن چیندارت، که دست برد زده به دسته دسته گل، دریا مدام شنا میکند درون چشم هایت، حتی دیده ام شده ای بهانه ی پرنده های آواز خوان،

دود ماه مرا میترساند، شلوارم را خیس میکند روی بند، خشک میکند در خواب.

ماه را باید شُست.

و عجب حکایتی ست قصه ماه در حیاط ما !

برای بوسیدن ماه تا آغوشت می آیم ...