يك جايي در خانه ها هست به اسم پشت پنجره، پشت پنجره اتاق من، پشت پنجره خانه مادربزرگ، گاهي بايد دنيا را ول كرد رفت از پشت پنجره نگاه كرد، نگاه كن آن پسر مو فرفري را ميبيني دست كرده در جبيش؟ هر روز مي آيد اينجا، تنها، سر به زير است، هر روز مي آيد به اينجاي كوچه كه ميرسد سرش را پايين مي اندازد پيرامون تنهاييش قدم ميزند و ميرود، ميداني از همين پشت پنجره حس ميكنم هر روز مي ايد اينجا ميخواهد يك چيزي را فرياد بزند و برود، يكبار برف آمده بود پشت شيشه پنجره مان سفيد بود دستم را بيرون بردم كمي خالي كردم تا فرياد تنهايي هر روزه پسرك مو فرفري را ببينم، ميداني چه ديدم مادر؟
گوش ميكنم، صداي خوابيدنت مي آيد مادر، خيال ميكنم اسفند است، خيال ميكنم كافه اي هميشه خلوت است، خيال ميكنم هميشه دو صندلي خالي دارد، خيال ميكنم هر روز ميرود مينشيند در كافه تنهاييش منتظر آمدنش مي ماند و ... ، مادر يكبار رفتم روي ميز نوشته بود من هيچ دارائي ندارم جز دوست داشتنت، نميخريم؟
مادر همه اينها را در خيالم، پشت شيشه هاي همين پنجره ديدم ها !
...........................................................................................
داستان صرع نوشته زهرا
داستان اوسا ننه م ! نوشته بهنام
داستان آخرين شيشه هاي دنيا نوشته نيلوفر
داستان بغض در طبقه بيستم نوشته الهه
داستان اينجا طهران ه يعني شهري كه نوشته رها
داستان هميشه همون تغييري باش كه ميخواي تو زندگيت ببيني نوشته كيارش
داستان آكواريوم نوشته نيما
داستان بازي نوشته زهره
اخطار كتبي يك رب مانده به غايبين داستان گروهي (مجتبي) (رضا) (سعيده) (زهرا) ...