ابروهایش طبق معمول  در هم است . همیشه از وضعیت گلایه می کند بی آنکه بداند مشکل دقیقا کجای کار است . همیشه غُر می زند . اصلا به عنوان یک همکار  آب مان توی یک جوی نمیرود .  از همان روز اول  سازِ مخالف بود . صدبار هم به آقای زمانی گفته بودم از اینکه با یک زن کار می کنم احساس خوبی ندارم . اما گوش نکرد  که نکرد .

حتم دارم وقتی پسر شیطونش را از مهد کودک بر میدارد در مسیر خانه حسابی کتکش میزند . یا  اگر حرف بدی بزند توی دهانش بلافاصله فلفل بریزد .  ابروهایش طبق معمول  همیشه در هم است . غُر غُر هایش که تمام می شود ، می گویم :  چقدر غُر میزنی مریم خانوم   ! واسه همین اتفاقات هست که میگن خانوم ها نباید تو ارتفاع کار کنند دیگه ! دست هایش را به کمرش قفل می کند و ابروهایش را بالا می اندازد . می گوید :  اولین فضانورد ایرانی یک زن بوده هاااا . نمیدونستی ؟!

دستمال کاغذی را از جیب عقب لباس کار  بیرون می آورم و عرق پیشانی ام را خشک می کنم . مثل اینکه لج ام گرفته باشد میگویم : چه ربطی داره خانوم ؟ اون فضا نورد بوده ، ما شیشه پاک کن . اون در ارتفاع  ۳۰۰،۰۰۰ متری بوده ، با تجهیزات کامل  ، ما طبقه ی بیستم ، روی یک بالا بر  ِ خراب ! خونسردانه تر از همیشه جواب میدهد : فرقی نمیکنه ... آدمی که سُقوط کنه کارش تمومه ! ارتفاع زیاد مهم نیست .   دوباره ابروهایش در هم میرود . ادامه می دهد : تو هم اگه خیلی مردی فکر کن ببین چه خاکی تو سرمون بریزیم . شماره ی آقای زمانی را میگیرم ، بوق مشغولی می زند .  از  ارتفاع شصت متری زمین را نگاه می کنم .  از این بالا آدم ها را مثل نخود و ماشین ها را مثل قوطی کبریت میبینم . در تمام سال های کارم هیچوقت اینگونه به زمین نگاه نکرده بودم . ترسناک است اما ... ارتفاع چیزی زیاد مهمی نیست . آدمی که سُقوط کنه کارش تمومه !  شماره ی آقای زمانی را میگیرم ، بوق مشغولی می زند . مریم را کنار میزنم . با تعجب نگاهم می کند . اخم هایش باز می شود و کنجکاوانه میپرسد : چیکار میخوای بکنی ؟  شجاعانه جواب میدهم : میخوام  یه خاکی بریزم تو سرمون . با لگد شیشه را میشکنم .

اینجا طبقه ی بیستم است . ظاهرا وارد جلسه ی مهمی شده ایم !  مرد های کت شلواری با  تعجب نگاهمان  می کنند . معذرت خواهی می کنیم ! و با عجله به سمت آسانسور حرکت می کنیم . مریم با بهت به من نگاه می کند و من از همیشه جدی ترم . آقای زمانی پشت خط است . رجکت می کنمش .

                                                                                                           

                                                                                                                     پـایـانـــ