بچه هاي نه بد، نه خوب

داود شلخته و جمشيد كچله و فري گشنه هميشه با هم هستند. از بچگي شان هم هميشه با هم بودند. توي محل هم همه مي دانستند كه اين سه نفر هر جا باشند با هم اند. هيچ كدامشان هم از مال دنيا چيزي نداشتند، نه اينكه بي همت باشند و جنم كار نداشته باشند، نه، به قول فري گشنه "روزگار برايشان مي زد". كار هم مي كردند البته سه تاشان با هم يك جا. دلاك حمام بودند. تو غصه و غم و شادي_ اگر بود_ هواي هم را داشتند. رفيق بودند ناسلامتي. مثلا چند وقت قبل كه داود شلخته توي جور كردن جهاز خواهر كوچكش مانده بود، هر سه شان باهم رفتند حجره فرش فروشي حاجي طاهر و چندتا فرش دزديدند و خواهر داود را با آبرو فرستادند خانه بخت. يا وقتي جمشيد كچله فهميد كه براي دختر نعمت خان خواستگار آمده و الان است كه ليلي از دستش بپرد، سه تايي شان شبانه جلو راه خواستگار بيچاره كمين كردند و با چاقو آنقدر بدبخت را زدند كه روانه بيمارستان شد. هرچند نعمت خان عصباني تر شد و گفت كه ليلي را هيچ وقت به جمشيد نمي دهد اما داود و فري قسم خوردند كه رفيقشان را تنها نمي گذارند. راستي اين را يادم رفت بگويم كه وقتي خبر باباي فري گشنه را آوردند همين داود و جمشيد بودند كه خودشان قبر را كندند و زير تابوت را گرفتند و وقتي فري با صداي بلند گريه مي كرد دستمال يزدي دادند دستش. هر چند داود و جمشيد هيچ وقت به فري نگفتند كه پول برنج و گوشت مراسم ختم از دزدي موتور پسر نعمت خان جور شده اما اينجا هم هر سه تاشان با هم بودند. تازه هر سال محرم كه مي شود، داود شلخته و جمشيد كچله و فري گشنه هرسه تاشان چاقوهاشان را مي گذارند توي صندوق و دكمه يقه شان را مي بندند و دهانشان را آب مي كشند و سه تايي شان با هم مي آيند جلوي در خانه حاج اسماعيل كه ده شب محرم توي خانه اش مراسم عزا برپاست. هر چند حاجي اسماعيل وقت هاي ديگر سال جواب سلام هيچ كدامشان را نمي دهد اما اين ده شب خودش مي آيد استقبال هر سه شان و مي بردشان يك جاي خوب مي نشاندشان. چراغ ها را كه خاموش مي كنند جمشيد و داود و فري كه هر سه كنار هم نشسته اند با هم شانه هايشان تكان مي خورد. خلاصه جمشيد و داود و فري همه جا با هم هستند.

شعري روي بام

ديگر حتي همسايه هاهم متوجه شده بودند كه هر وقت با زنش جر و بحث مي كند مي آيد روي پشت بام. مي نشست لبه بام و شعر مي نوشت و بعد هم كاغذش را پاره مي كرد و به باد مي داد. شاعر بود، نويسنده هم بود اما خب پولدار نبود. زنش شاعر نبود، نويسنده هم نبود اما خب پولدوست بود.

آن شب خانه نيامد. همسرش اهميتي نداد.

همسايه طبقه سوم كه براي جاجه جا كردن ديش ماهوراه رفته بود روي پشت بام، روي بند لباس ها يك تكه كاغذ پيدا كرد كه با گيره وصل شده بود به بند رخت. با نور موبايل سعي كرد نوشته روي كاغذ را بخواند:

چون مسافری در ایستگاه

منتظر نشسته ام

این شتاب دایمی

این هراس جاودان          

                       که از قطار جا نمان

لحظه های بودن مرا تباه کرده است

شاعران بی شمار دیده ام

که بین چرخ دنده های زندگی

استخوان آبرویشان شکسته است

پول ... پول

پایتخت

عشق های کانکریت

در تحیرم که شاعران پایتخت

بین این همه غبار و دود و گاز

در میان این همه

روزنامه های رنگی و دو رنگ

با کدام عشق زنده مانده اند؟

عكس دسكتاپ

به عكس دسكتاپش حساسيت خاصي داشت. نمي شد كه هر عكسي را بي دليل براي دسكتاپش انتخاب كند. براي انتخاب هر عكس كلي دليل و فلسفه و منطق مي بافت. البته احوالاتش هم در انتخاب عكس دسکتاپش تاثير زيادي داشتند. مثلا وقتي براي كنكور درس مي خواند عكس دسكتاپش سر دانشگاه تهران بود، يا هميشه آخرهاي اسفند عكس دسکتاپش سفره هفت سين بود. سي روز ماه رمضان هم كه عكس زولبيا و باميه و يك استكان چاي از روي صفحه كامپوترش محو نمي شد. مدتي است كم حرف شده است، نمازهايش هم كمي طولاني تر شده است. دوستانش را هم يك خط در ميان مي بيند. بيشتر وقت ها سرش توي كتاب است و دم غروب مثل درخت لب پنجره مي ايستد و زير لب چيزي مي خواند كه نمي دانم چيست. راستش خيلي نگرانش شده ام. چند روز قبل دايي اش را فرستادم برود سر از كارش دربياورد، او هم تا بهشت زهرا تعقيبش كرد اما بعد گمش كرد. امروز كه رفت دانشگاه يواشكي آمدم و كامپوترش را روشن كردم بلكه از عكس دسكتاپش سر از كارش دربياورم. روي دسكتاپ عكس يك پيرمرد خميده بود كه ايستاده كنار در يك خانه قديمي، با كتي كه چند جايش وصله داشت. توي يك دست پيرمرد يك فانوس بود و توي دست ديگرش يك دسته گل نرگس...

بغض در طبقه ي بيستم - دو شيشه پاك كن

يك ساعت معلق ماندن بين زمين و آسمان آن هم در گرماي تير ماه بهروز را كلافه كرده بود. هر چند دقيقه يك بار با موبايلش شماره سرپرستش را مي گرفت اما هربار صداي اعصاب خورد كن قبلي را مي شنيد كه مي گفت: "دستگاه مشترك مورد نظر خاموش مي باشد." عصبي شده بود، اَهي گفت و موبايل را انداخت كنار پايش، با غضب به اوس جعفر نگاه كرد، انگار مي خواست خستگي اين يك ساعت را سر او خالي كند، نشست و با نيش خندي پرسيد: "ميگم اوست جعفر شما اوستاي چي بودي كه بهت ميگن اوس جعفر؟ مگه اوستا نيستي پس اينجا چي كار مي كني؟" اوس جعفر دستمال مرطوبي را كه روي سر و صورتش انداخته بود برداشت. مقصود بهروز را از اين سوال خوب فهميده بود اما به روي خودش نياورد، تلخندي زد و گفت: " آره بهروز جان اوستا بودم، مكانيكي داشتم، كسب و كارم خوب بود. اگر بگم آب باريكه ناشكري كردم آخه تو محل همه مي شناختنم، مشتري زياد داشتم، تو تهرون از نازي آباد گرفته تا دروازه دولت هر كي ماشينش خراب مي شد مي آورد مكانيكي من. نقل تقوا نيست اما منم حروم و حلال سرم مي شد، سر سفره ننه بابا بزرگ شده بودم، كار مردمو راه مينداختم، اين بود كه كار و كاسبي ام خوب بود. سال 64 بود، علي پسرم، تازه 17 سالش شده بود، اون موقع دخترم فاطمه هنوز به دنيا نيومده بود. علي پاشو كرد تو يه كفش كه مي خوام برم جبهه. هر چي مادرش التماس كرد، هر چي من بد و بيراه گفتم گوش نكرد كه نكرد. نه كه بگي بچه بي حيا و خيره سري بودها نه، انگار يكي صداش مي كرد. افتاده بود ردش و مي رفت، دست خودش نبود انگار. نتونستيم جلوشو بگيريم راهي شد. دو سال با نديدن هاي چند ماهه ي علي سر شد تا اينكه دخترم فاطمه دنيا اومد. فاطمه كه راه رفتن ياد گرفت علي برگشت اما راه رفتن يادش رفته بود... تركش خورده بود تو كمرش. قطع نخاع شده بود. فقط چشماش حركت مي كرد..."

اوس جعفر رويش را برگرداند سمت خيابان تا بهروز خيس شدن چشم هايش را نبيند. با دستمالش صورتش را پاك كرد و گفت: "طاقت نداشتيم اونجوري ببينيمش. مغازه و هر چي داشتيم و نداشتيمو فروختم و خرج دوا و درمونش كردم اما فايده نداشت. علي رو برد هموني كه صداش كرده بود. آره آقا بهروز اينطوري بود كه اوس جعفر مكانيك نازي آباد شد شيشه پاك كن جردن. شكر خدا كه فاطمه هست، ماشاالله دخترم خانميه براي خودش. پرستار شده. تو بيمارستان امام حسين كار مي كنه. گوشه ي لبش به لبخندي باز شد و ادامه داد4 ماه پيش يكي از مريض هاي بيمارستان ازش خواستگاري كرده. ميگه طرف مهندسه و خانواده داره. هم اسم شمام هست. بنده خدا تصادف كرده بوده و آورده بودنش بيمارستان و همونجا فاطمه رو ميبينه و ازش خواستگاري مي كنه. طفلي دخترم لب باز نمي كنه اما مي دونم خجالت ميكشه به خواستگارش بگه بابام شيشه پاكنه براي همينم دست دست ميكنه و به خواستگارش اجازه نداده بياد ما ببينيمش."

بهروز عرق كرد بود و مبهوت نشسته بود. مي خواست چيزي بگويد اما نمي توانست. بلند شد و از بالابر به خيابان نگاه كرد. سرش گيج رفت و تلو تلو خورد. اوس جعفر سريع بلند شد و فرياد زد و دست بهروز را گرفت. بهروز بي حال توي بالابر افتاد. چشمانش را كه باز كرد ديد يك نفر مشغول تعمير دكمه قرمز است و اوس جعفر هم بالاي سرش نشسته است. از جا بلند شد و از بالابر كه حالا روي زمين بود بيرون رفت. اوس جعفر داد زد: "حالت خوب نيست كجا ميري؟" و صداي بهروز كه با بغض گفت: "بيمارستان امام حسين" در صداي بالابر گم شد.

كبوتر سفيده

دستتو كه گرفتم و بدو بدو كه بردمت رو پشت بوم خونه ي آقاجونم كه كبوتر سفيده ي دايي علي رو نشونت بدم كه تازه تخم گذاشته بود، هيچ فكر نمي كردم كه مادرت پي مون باشه و وقتي ببيندم، يكي بخوابونه تو گوشم كه چرا تو رو آوردم سه تا كوچه بالاتر. دستتو كه از دستم كشيد، ديدم كه چشات يه جوري شدن. من دستم روي سرخي صورتم بود و نمي دونستم چرا زور مي زنم كه جلوي تو نزنم زير گريه و تو گوشه ي چادر مادرتو چسبيده بودي و هي سرتو بر مي گردوندي عقب و با بغض نگاهم مي كردي. نه من مي دونستم بغض دخترونه چيه، نه تو مي دونستي غرور پسرونه چيه. مگه چند سالمون بود اون موقع توي 6 ساله و من 10 ساله. من يه دفعه ديگه هم جلوت كتك خوردم. يادته اون روز كه تو كوچه جمشيد كچله دست برد كه گوشه ي چادرتو بكشه، من كه هميشه از مدرسه تا خونه يواشكي دنبالت مي اومدم و هواتو داشتم، سر رسيدم و باهاش گلاويز شدم و اونقدر ازش كتك خوردم كه افتادم تو جوب و از ميون خوني كه رو صورتمو گرفته بود ديدم كه چشات يه جوري شدن...اون موقع هم من مي دونستم بغض دخترونه چيه هم تو مي دونستي غرور پسرونه چيه. شب عروسيت كه مادرت دستتو به زور گذاشته بود تو دست جمشيد كچله، من كه از سركوچه ي شما تا خونه ي آقا جونم با گريه دويده بودم، رفته بودم رو پشت بوم و به خودم فحش مي دادم كه اون روز كه آورده بودمت كبوتر سفيده رو نشونت بدم، اگر بعد از اينكه مادرت زد تو گوشم و به زور بردت و من ديدم كه چشات يه جوري شدن، تخم كبوتر سفيده رو نمي شكوندم حالا جاي جمشيد كچله من گوشه ي چادرتو چسيبده بودم.

به صحرا شدم، عشق باريده بود

- ميگم اصغر به نظرت اين دفعه ميشه؟

- والا چه مي دونم، اين حسين از اولم همينطوري بود، فقط بلد بود آدمو بذاره سر كار.

- حوصله مونو سر برد ديگه، ميگم برم از حاجي رسولي بپرسم، اون مي دونه ها.

- چه رويي داري تو، بدونه هم نمياد به من و تو بگه كه. يادته اون دفعه كه قضيه مرتضي رو گفت چه الم شنگه اي به پا شد. ولي حتمي يه خبري هست، بچه ها داشتند آب و جارو مي كردن.

- چقدرم سيخونك بهش وصل كردن، بابا ولش كنين ديگه، يكي نيست بره بهشون بگه، خودش دلش مي خواد بياد ديگه شما چرا فضولي مي كنين.

- اي بابا اصغر، دارن صدام مي زنن. حاجي رسوليه.

- خودت برو من اينجا وايسادم.

***

- آآآ بيا كه امشب عروسيه، گرفتم نامه شو.

- جون من راس ميگي؟ دادن مجوزشو؟

- مرگ تو راس ميگم. بيا نيگا كن.

- ساعتش كيه؟

- همين امشب ساعت 7.

- چند دقه ديگه بيشتر نمونده كه، بدو آماده شو.

***

- به حسين آقاي گل، چه خوشگل شدي، بالاخره اومدي، دلمون برات تنگ شده بود مرد.

- حاجي رسولي من مخلصتم ولي آخه شماها اين همه وقت چيكار مي كردين اين بالا، خودتون جستين، ديگه نگفتين يه حسين داريم بريم به دادش برسيم.

- شرمنده حسين جان، حالا خوش اومدي، بيا بريم كه بچه ها منتظرن.

***

پرستار، از اتاق بيرون مي دود، چند ثانيه بعد با دكتر مي آيد، عمليات احياء انجام مي شود، دستگاه بوق ممتدي مي كشد. پرستار پارچه سفيد را روي صورت بيمار مي كشد. دكتر به پرستار تاريخ و ساعت مرگ را اعلام مي كند 87/2/21 ساعت 19

روي تابلو مربوط به مشخصات مريض نوشته شده بود:

نام بيمار: حسين

نام خانوادگي: كمالي

بيماري: جانباز قطع نخاع

تاريخ بستري: 65/10/9


تكه هاي ميدان

دور و برش را كه نگاه كرد، فقط سنگ ديد، همه جا پر از سنگ شده بود. با خودش فكرد ميدان گلادياتور ها را مي دزدم و بعد، بعد... نتوانست جمله اش را تمام كند. مستاصل بلند شد و يكي از سنگ هاي كنار پنجره را برداشت، خوب وارسي اش كرد. دستي به رويش كشيد و سنگ را به دهانش نزديك كرد، انگار كه بخواهد در گوش سنگ چيزي بگويد. چند لحظه به سنگ خيره شد. يكهو مثل فنر از جا پريد و سراغ  كشوي ميزش رفت. به سخي سنگ هاي جلوي ميز را كنار زد و از داخل كشو يك دسته كاغذ بيرون كشيد.

فردا صبح، هر كدام از اهالي شهر كه در خانه هايشان را باز  كردند چيز عجيبي ديدند. جلوي در هر خانه يك تكه سنگ با يك كاغذ گذاشته شده بود. روي كاغذ نوشته اي بود با اين مضمون:

"اين تكه سنگ ، تكه اي كوچك از ميدان بزرگ گلادياتور هاست. آن را به شما هديه مي كنم. چون اينگونه احساس مي كنم اين ميدان در دست همه مردم خواهد بود. خواهش مي كنم از اين هديه به درستي مراقبت  كنيد و آن را براي آيندگان به يادگار بگذاريد. من مي خواستم اين ميدان را براي خودم بدزدم اما هيچ چيز بدون بخشش زيبا نخواهد بود. پس آن را به شما هديه مي كنم."

فردا عصر، مرد در حالي كه تكه سنگ خودش را در بغل گرفته بود به ميدان گلادياتورها آمد تا براي آخرين بار ميدان را ببيند اما با صحنه عجيبي مواجه شد. هزاران نفر در ميدان جمع شده بودند در حالي كه هر كدام از آنها يك تكه از ميدان گلادياتور ها را در دست داشتند.

عكس

ساعت 4 عصر روز دوشنبه:

به سمت آينه آمد و يك بار ديگر نوشته روي كاغذ چسبانده شده روي آينه را خواند:

مامان شايد از خودت بپرسي چرا اما ديگه نمي تونستم تحملت كنم، من و تو نمي تونيم با هم زندگي كنيم، تو منو نمي فهمي، تو زندگي با تو فقط زجر مي كشم، هر روز آرزوي مرگ مي كنم، دلم مي خواد بميرم و از دستت راحت بشم، من تو زندگي تو فقط يك وسيله ام تا بدبختي هاتو سر من خالي كني. امروز روز آخر زندگي منه، امروز براي هميشه راحت مي شم...خداحافظ

از خانه بيرون آمد و به سمت خيابان نزديك دبيرستانش رفت. پل عابر پياده اش را از چند روز قبل نشان كرده بود، براي كاري كه مي خواست انجام دهد مناسب بود، هم ارتفاع مناسبي داشت و هم به قدر كافي ماشين از زيرش رد مي شد. ابتداي خيابان ايستاد، چيزي را از جيب مانتواش درآورد، عكس پدرش بود، عكس دو نفره اي كه پدرش را در حال بوسيدن او نشان مي داد، بغض كرد و چند لحظه ي بعد اشك گونه هايش را خيس كرد...ناگهان با صداي بلند يك زن به خودش آمد، صدا فرياد زد: "ترنم" و او به سمت صدا برگشت، زني را ديد كه با سرعت به سمت خيابان مي دويد و فرياد مي زد، به سمت مسير نگاه زن چشم برگرداند و دختركي را ديد كه به دنبال توپش به سمت خيابان مي دود. مجال فكر كردن نبود، با شتاب دويد و درست قبل از اينكه ماشين به دخترك برخورد كند،دست دخترك را گرفت و او را به كناري انداخت. چند لحظه ي بعد مادر دخترك رسيد و با اضطراب و شكر دختركش را در آغوش گرفت. رها در حالي كه اشك هايش را پاك مي كرد به تصوير دخترك در آغوش مادر خيره مانده بود...

ساعت 7 عصر بود و رها روي صندلي شكسته اي توي پارك نشسته بود و عكسشان را نگاه مي كرد، عكسي كه تصوير مادرش را از آن قيچي كرده بود و فقط تصوير او و پدرش در آن مانده بود، يادش آمد كه مادرش هم در اين عكس در حال بوسيدن او بوده... از روي صندلي بلند شد و با خودش فكر كرد چه چيزي باعث شده بعد از مرگ پدرش اين همه از مادرش متنفر باشد، آن سفر نفرين شده ي شمال اصرار مادر بود اما شايد مقصر تصادف، مادر نبود... 

ساعت 8 شب دوشنبه:

رها به خانه مي رسد و زنگ مي زند اما كسي در را باز نمي كند. همسايه ي كناري، بيرون مي آيد و با چشماني ترحم انگيز به رها نگاه مي كند و او را به داخل خانه مي برد و توضيح مي دهد كه مادرش بعد از ديدن آن يادداشت روي آينه، قلبش درد گرفته و همسايه ها اورژانس خبر كرده اند و...

ساعت 4 عصر پنج شنبه:

رها كنار مزار مادر نشسته است و به عكس پدرش كه در حال بوسيدن اوست، نگاه مي كند، تكه ي بريده شده ي عكس مادر را از كيف بيرون مي آورد و با چسب به عكس مي چسباند و عكس را روي قبر مي گذارد...

يادداشت

چند روز بود كه پاتوقش را پيدا كرده بود، آنقدر دنبالش آمده بود تا فهميده بود كجا مي رود. هر روز عصر حول و حوش ساعت 6 مي آمد سفره خانه سنتي، همان تخت اولي كنار پنجره را نشان مي كرد و مي نشست. خيره مي شد به رو به رو و سيگارش را روشن مي كرد، بعد هم آنقدر پشت سر هم چاي سفارش مي داد تا شب مي شد.
هنوز ساعت 5 نشده بود كه خودش را رساند به سفره خانه. توي دلش دعا مي كرد صاحب سفره خانه جوانمرد باشد و نخواهد ازش سوء استفاده كند. با ترس و احتياط رفت جلو و سلام كرد. بعد بسته ي كادو پيچ شده را از زير چادرش بيرون آورد و گذاشت روي پيشخوان. در حالي كه صدايش مي لرزيد گفت: " مي شه يه زحمتي براي من بكشين؟ يه آقاي ميانسال هر روز نزديكاي ساعت 6 مياد اينجا و رو اون تخت اولي كنار پنجره مي شينه، حتما ديدينش، همون كه موهاش تقريبا جو گندميه و فقط چاي سفارش مي ده."
صاحب سفره خانه كه مرد مسني بود و از ديدن كادو كمي تعجب كرده بود، با لحن تندي گفت: " آره ديديمش، مشتري هميشگي مونه، زياد مياد اينجا. خب، مي خواي چي كار كنم برات؟ عاشقش شدي؟ امان از اين دوره و زمونه، دختر جان اون يارو جاي پدرته "
دختر يكه خورد و گفت: " نه آقا به خدا اينطوري كه شما فكر مي كنيد نيست.‌"
صاحب سفره خانه گفت: " باشه، آره من اشتباه مي كنم، اصلا فقط شما جوونا درست مي گين. هر چقدرم كه نصيحتت كنم كه تو گوشت نمي ره و بالاخره كار خودتو مي كني، به من نگي ميري به يكي ديگه ميگي و آخرش كادوتو بهش ميدي، بده من خودم بهش مي دم. استغفرالله، لعنت بر شيطون "
اين را كه گفت كادو را از روي ميز برداشت و بدون اينكه منتظر جواب دختر بماند از جلوي پيشخوان دور شد. دختر در حالي كه بغض كرده بود، چيزي نگفت و از سفره خانه بيرون رفت. يك هفته بعد دوباره به سفره خانه برگشت، صاحب سفره خانه را كه ديد با ترس و ترديد سلام كوتاهي كرد و گفت: " آقا بسته رو بهشون دادين؟ "
پيرمرد گفت: " نه دختر جان، يك هفته است نيومده، اگر اومد بهش ميدم، اگرم پشيمون شدي كادوتو بيارم برات."
دختر در حالي كه دستانش عرق كرده بود گفت: " نه، اگر زحمت نميشه بهش بدين."
سه روز بعد دوباره به سفره خانه برگشت و سراغ پيرمرد رفت. پيرمرد تا چشمش به دختر افتاد، سرش را به نشانه تاسف تكان داد و جلوتر آمد و با صداي آهسته گفت: " ببين دختر جان من جاي پدرتم، اين آقا ديروز اومده بود، يه جعبه شيريني هم آورده بود، مي گفت شيريني بچه اشه، چند روزي ميشه بچه دار شده. پسردار شده بود، خدا رو خوش نمياد، برو دست از سر اين مرد بردار. برو باباجان. "
دختر تا كلمه بچه را شنيد احساس كرد عرق سردي رو پيشانيش نشسته و توان ايستادن ندارد. روي يكي از تخت ها نشست و كاغذي از كيفش بيرون آورد. در حالي كه مي لرزيد يادداشت را نوشت و تا كرد و به پيرمرد داد و خواهش كرد حتما بسته را با اين يادداشت به مرد بدهد. بعد بغضش را بلعيد و از سفره خانه رفت بيرون.
پيرمرد كه از عصبانيت زير لب فحش مي داد كاغذ را گرفت و روي بسته گذاشت. فردا ساعت 6 مرد را ديد كه روي تخت اولي نشسته. بسته را برداشت كه كاغذ يادداشت بسته افتاد روي زمين. كاغذ را برداشت و لحظه اي مكث كرد. بعد در حالي كه حس مي كرد يك زندگي را نجات مي دهد كاغذ را باز كرد و خواند:
سلام بابا، كادوتو يه روز قبل از 13 رجب آوردم كه بدم بهت اما نبودي، ميگن بچه دار شدي، درسته حالا باباي بچه اي هستي كه مادرش، مادر من نيست اما هنوزم باباي مني. تو اين دو سال كه مامانو طلاق دادي و منو ول كردي به امون خدا، خيلي گشتم تا پيدات كنم نه به خاطر اجازه ي عقد چون قاضي نامه نوشت به محضر كه اجازه پدربزگش كفايت مي كنه، به خاطر اينكه وقتي مي خوام بگم با اجازه پدر و مادرم بله، مردم نخندن بهم كه پس باباش كو؟...جمعه روز عقد منه...بيا بابا...

دخترت مريم

محبوبه

هيجده سالش بود كه با محمد ازدواج كرد و آمد در خانه چهل متري محمد كه پدرش برايش گذاشته بود. محمد بيست و سه ساله مكانيك بود و ، براي محبوبه مهم نبود دست هاي محمد هر شب روغني باشند، برايش نان توي دست هاي محمد مهم بود كه مي دانست حلال اند. هنوز بيست سالش نشده بود كه محمد پدر شد و محبوبه مادر. روزها روزهاي خوبي بودند تا اينكه محمد رفت...
امير حسين كوچك چهار سالش تمام نشده بود كه مادرش بيوه شد و خودش يتيم.
روزها روزهاي سختي بودند و شب ها شب هاي سخت تري...
محبوبه مانده بود و سه برادر شوهر كه مي خواستند خانه پدري محمد را كه پدرش به او بخشيده بود، پس بگيرند...
محبوبه مانده بود و نگاه هاي گرسنه نامردمان...
محبوبه مانده بود و غم نان...
محبوبه مانده بود و تنهايي و اشك و شب...
و كسي چه مي داند محبوبه چه كشيد...
يك روز از همان روزهاي سخت بود كه محبوبه امير حسين كوچكش را كه از تب مي سوخت، در بغل گرفت و آمد مسجد. سراغ روحاني مسجد را گرفت كه شهره بود به دستگيري و فضل و علم. اذان مغرب نشده بود كه روحاني را توي اتاقك مسجد پيدا كرد، جلو رفت و نشست. مي خواست همه آنچه بر سرش آمده را بگويد، مي خواست فرياد بزند چرا، مي خواست بداند چه گناهي كرده كه مستحق اين روزها شده، مي خواست بگويد كه بچه اش از تب مي سوزد و هيچ پولي ندارد براي دكتر، مي خواست گريه كند و به اندازه ي تمام روزهايش اشك بريزد، اما روحاني كه محبوبه را كم و بيش مي شناخت قبل از اينكه محبوبه حرفي بزند گفت: "خواهرم نااميد نشو، انقد در خونه خدا رو بزن تا درهاي رحمتشو باز كنه به روت."
محبوبه مبهوت به روحاني نگاه كرد و امير حسينش را بين چادر كهنه اش محكم فشرد و بلند شد. دم اتاقك كه رسيد با تعجب پرسيد: " حاج آقا آخه مگه خدا در رحمت رو هيچ وقت به روي بنده هاش مي بنده كه حالا بخواد بازش كنه؟ "
اذان مغرب را كه مي گفتند محبوبه و اميرحسين بيمارش توي پيچ كوچه ها گم شده بودند و روحاني توي اتاقك مسجد داشت شانه هايش مي لرزيد...

دندان

تو هميشه روي قولت مي ايستادي، نمي شد كه قولي بدهي و فراموش كني، سرت مي رفت قولت نمي رفت. هنوز هفت سالت نشده بود كه دندانت افتاد، يادت هست كه با گريه آمدي پيشم، دندانت را گرفته بودي توي دستت و مدام مي گفتي: "من نمي خوام دندونمو بندازم دور، دندونمو دوست دارم، اصلا مي خوام قايمش كنم"و من، خواهر بزرگتري بودم كه بايد توي شش ساله را آرام مي كردم. رفتم و صندوقچه ي گل خشك هايم را خالي كردم و آوردم پيش تو، گفتم: " اگر تو قول بدي كه هر وقت دندونت افتاد گريه نكني و بدون گريه دندونتو بياري بدي به من، اونوقت منم قول ميدم كه همه دندون هاتو توي اين صندوق برات نگه دارم."

آرام شدي و خوشحال. دندانت را شستيم و گذاشتيمش توي صندوق و تو اين قول كودكانه ات را حتي وقتي كه هيجده ساله شدي و توي دبيرستان يك شهر ديگر درس مي خواندي فراموش نكردي. فراموش نكردي و دندان عقلت را كه كشيده بودي برايم فرستادي.

آخر همان سال بود كه گفتي مي خواهي بروي، مي خواهي بروي كه امام تنها نماند، مي خواهي بروي كه كسي جرئت نكند به خاك وطنت نگاه كند...اما ديگر برنگشتي. دوستانت از تو مي گفتند و يك خمپاره شصت...اما حتي آنجا هم قولت را يادت نرفت...

امروز بعد از بيست و چهار سال خبر دادند كه برگشتي...آن آقايي كه آنجا بود گفت از برادرتان فقط يك دست دندان سالم باقي مانده و يك پلاك...

مي دانستم سرت برود قولت نمي رود. حالا با اين دندان هاي خاكي چه كنم؟...

راستي داداشي گريه كه نكردي؟...

موبايل

يك ربعي مي شد كه روي صندلي پارك نشسته بود و مرتب پايش را تكان مي داد. هر چند دقيقه يكبار موبايلش را از زير چادرش بيرون مي آورد و جوري كه نگاهش به عكس پس زمينه موبايل نيفتد، به تايمر گوشه سمت راست موبايل نگاه مي كرد و دوباره موبايل را توي دستش مي فشرد و دستش را مي برد زير چادرش. دستش عرق كرده بود، سعي مي كرد اضطرابش را از رهگذران پنهان كند، نگاهش را دوخته بود به زمين، جايي نزديك كفش هاي مشكي بدون پاشنه اش. همينطور كه به زمين نگاه مي كرد دو جفت پا از جلويش رد شدند. پاشنه 10 سانتي كفش دخترانه و كتاني هاي مارك دار پسرانه و بعد صداي خنده هاي ريزشان باعث شد سرش را بلند كند و به صاحبان آن دو جفت كفش نگاه كند. صاحب كفش دخترانه دستش توي دست صاحب كفش پسرانه بود. از حركات و خنديدنشان چندشش شد. پايش از تكان خوردن ايستاد، بلند و شروع كرد به قدم زدن. يكبار ديگر يادش آمد كه يك ماه پيش چه كرده، پدرش و زن پدرش آنقدر اذيتش كرده بودند كه به خودش اجازه داده بود برود توي فيس بوك و پي همدرد بگردد و بعد از چند وقتي به خودش حق داده بود كه با كسي قول و قرار ازدواج بگذارد كه از همه دنيايش بيزار است، اما آنقدري پول دارد كه بتواند بشود فرشته نجات دختر، ديگر برايش مهم نبود كه پسر نماز و چادر دختر را عقب ماندگي مي داند، فقط اين برايش مهم بود كه پسر ادعا كرده با همه ي تفاوت هاي بينشان عاشق او شده و اين شد كه آمده بود و منتظر پسر نشسته بود توي پارك. اما هميشه ته دلش چيزي بود كه نمي گذاشت حرف هاي پسر را باور كند. توي همين فكر ها بود كه موبايلش زنگ خورد. موبايلش را از زير چادر بيرون آورد و صفحه را ديد كه نوشته: "hesam is calling". مي خواست دكمه سبز را بزند كه يكهو نقش زمين شد. چند ثانيه بعد خيره به پسركي كه در حال فرار بود از زمين بلند شد و موبايلش را كه چند قدم آن طرف تر روي سنگ فرش ها افتاده بود از زمين برداشت. صفحه موبايل سياه شده بود و انگار خاموش شده بود. دكمه on موبايل را زد اما روشن نشد. صداي خنده بلندي از پشت سرش شنيد، همان صاحبان كفش ها بودند. يك لحظه چشمانش را بست و تصميمش را گرفت. دلش مي خواست همه ي خودش را روي خودش بالا بياورد. خاك چادرش را تكاند و موبايل خاموش را توي دستش فشرد و به سرعت به سمت خروجي پارك رفت. از پارك كه خارج شد پشت سرش را نگاه كرد و يك نفس عميق كشيد...
توي تاكسي كه نشسته بود يكبار ديگر موبايل را از زير چادرش بيرون آورد و دكمه on را زد. چند ثانيه بعد موبايل روشن شد و چند ثانيه بعدتر دختر اسم hesam را از contact هايش پاك كرد. خاك روي صفحه موبايل را با چادرش پاك كرد و با لبخند به عكس پس زمينه موبايلش خيره شد، همان عكسي كه بعد از فوت مادرش شده بود عكس پس زمينه ي كامپيوتر و موبايلش. سيد مرتضي آويني با همان عينكش از توي صفحه موبايل به دختر زل زده بود و مي خنديد...

روز چهلم

سلام نمازش را كه داد، قرآن را برداشت و صفحه آخرش را باز كرد، چهل روز از روزي كه روحاني كاروانشان توي راه برگشت از شلمچه آن روايت را گفته بود مي گذشت و امروز روز چهلم بود. صفحه آخر قرآن پر بود از خط هايي كه خودش كشيده بود. يكبار ديگر براي اينكه مطمئن شود خط ها را شمرد، اين شمردن كار هر روزش بود. يك، دو، سه،...،سي و نه. درست بود، امروز سي و نه روز بود كه آيه اي را كه روحاني گفته بود خوانده بود و امروز مي شد روز آخر، ريعني روز چهلم. تسبيح را برداشت كه ذكر روز آخر را هم بخواند اما يك دفعه چيزي به خاطرش آمد. روحاني آخر حرفهايش گفته بود: "حتي اگر نشناسد"...با خودش زمزمه كرد: "يعني چه؟ مگر مي شود نشناسم؟ اصلا نشناسم كه يعني باختم، يعني اشتباه آمدم، يعني حرمتش را شكسته ام...وقتي نشناسم يعني خودش نخواسته كه بشناسم...پس اين ختم چهل روزه هم فايده ندارد،چرا روز چهلم بايد مي فهميدم كه شناختنش بسته به نظر خودشان است نه ختم من...نه، ديگر نمي خوانم، راه اين نيست...بايد آدم بشوم..."
بغض كرد...بغض كرد و با همان چادر نماز دويد توي اتاق و در را بست و رفت توي كمد ديواري و سرش را فرو كرد توي تشك ها تا هق هق گريه اش دم صبحي همسايه ها را آزار ندهد...
چشم هايش را كه باز كرد چند ثانيه طول كشيد تا يادش آمد توي كمد ديواري چه مي كند. يادش آمد بعد از نماز صبح آمده اينجا گريه كند و بعد خوابش برده بود.بايد مي رفت سر كار. دويد توي هال كه ديد جانمازش هنوز پهن است و قرآنش باز. با غصه رفت كنار سجاده و سجاده را جمع كرد. قرآن را كه برداشت چشمش افتاد به خط هايي كه زده بود، آخر خط ها يك خط سبز درست هم قد خط هايي كه خودش كشيده بود، كشيده شده بود. تعجب كرد، يكبار ديگر شروع كرد به شمردن: يك، دو،...،سي و نه، چهل. خط ها چهل تا شده بودند. با خط سبزي كه كشيده شده بود مي شدند چهل تا...فكر كرد شايد خودش اين خط سبز را كشيده و فراموش كرده اما يادش آمد كه اصلا مداد سبز در خانه ندارد...پس خط چهلم را چه كسي كشيده بود؟
ساعت هفت و نيم صبح توي تاكسي تسبيح را زير چادرش گرفته بود و مدام به حرف روحاني كاروان فكر مي كرد: "روايت داريم كه هركس آيه 80 سوره اسرا را تا چهل روز، روزي صدبار بخواند امام زمان را مي بيند حتي اگر ايشان را نشناسد." دانه ي اول تسبيح را انداخت و زير لب گفت: "بسم الله الرحمن الرحيم و قل رب ادخلني مدخل صدق و اخرجني مخرج صدق و اجعل لي من لدنك سلطانا نصيرا..."

خطا کن...

آدمی که یکبار خطا کرده باشد و پاش لغزیده باشد و بعد هم پشیمان شده باشد، مطمئنتر است از آدمی که تا به حال پاش نلغزیده ... این حرف سنگین است ... خودم هم میدانم. خطا نکرده، تازه وقتی خطا کرد و از کارتنِ آکبند در آمد، فلزش معلوم میشود، اما فلزِ خطاکرده رو است، روشن است... مثلِ کفِ دست، کج و معوجِ خطش پیداست.
از آدمِ بی خطا میترسم، از آدمِ دو خطا دوری میکنم، اما پای آدمِ تک خطا میایستم...!

قِـیدار - رضا امیرخانی


*دوستان عزیزی که لطف کرده بودن و برای پست قبلی من یعنی "دستان خالی" کادوی تولد کامنت گذاشته بودند و کامنتشون بی جواب موند، من یه عذرخواهی بدهکار هستم بهتون. یک عدد مشکل فنی پیش اومده بود و نمی تونستم به کامنت ها جواب بدم و هیچ قصد و غرض و بی احترامی در کار نبوده.*

دستان خالی من

من تمام این یک ماه را برنامه ریختم، حساب و کتاب کردم، پیاده رفتم سر کار و پیاده برگشتم، بیشتر روزها موبایلم خاموش بود تا هی زنگ نزنم و شارژ مصرف نکنم، کتابی که استاد ترم جدید معرفی کرده بود نخریدم، کم که نبود باید چهل و نه هزار تومان بابت یک کتاب پول می دادم _خدا خیرش بدهد احمد را، موقع امتحان میان ترم کتابش را از وسط نصف کرد و نوبتی کتاب را خواندیم و امتحان دادیم_ شام خوابگاه را نمی گرفتم، وعده ای چهارصد تومان برای غذای دانشجویی، سی روزش را که حساب کردم دوازده هزار تومان می شد، می شد یک بیستم پولی که می خواستم بدهم و برایت آن گوشی را که یک ماه پیش، وقتی که دم دم های غروب توی ولیعصر پیاده می رفتیم پشت ویترین موبایل فروشی دیدی و عاشقش شدی، بخرم... تو چیزی نگفتی اما من فهمیم که دلت برایش رفته، تو هیچ وقت چیزی از من نخواستی، بار اولت که نیست، دیگر اخلاقت را می شناسم، می ترسی پول نداشته باشم و شرمنده ات شوم...

از فردای آن روز تا حالا، تا همین امشب، هر شب می رفتم دم مغازه اش تا خیالم راحت شود که گوشی را نفروخته، امشب هم  رفتم، نفروخته بود اما...

من فقط همین امشب را با  BRTبرگشتم، کاش امروز هم پیاده می آمدم، کاش همان چند لحظه هم توی BRT  چشمانم را روی هم نمی گذاشتم، کاش کیفم را محکم تر می گرفتم توی بغلم، همه ی پول توی کیفم بود، همه ی دویست و چهل هزار تومان که جور کرده بودم تا بروم و گوشی را بخرم و فردا بیایم دم خوابگاهت و دستت را بگیرم و برویم پارک ملت و وقتی کنار من نشسته ای و با آن چشمان عسلی نگاهم می کنی دستم را ببرم توی کیفم و جعبه کادو پیج شده را در بیاورم و بگذارم توی دستت و بگویم: "تولدت مبارک همه ی زندگیم..."

همه ی اینها را، تک تک شان را برنامه ریزی کرده بودم، همه را، جز به جز، الا همان دزدیده شدن کیفم توی BRT آن هم شبی که می خواستم بروم و گوشی را برایت بخرم...شب تولد تو، اولین شب تولدی که من همسرت هستم...شرمنده ام...

(داستان را تمام نکردم چون خودم هم نمی دانستم آدم قصه ام فردا را چه می کند...)

حرمت نان یا داستان لیلون


حمید، همین دایی آخریه را می گویم می گفت چند سال پیش که از ییلاق برمی گشتند، کنار جاده پیدایش کرده بودند. معلوم نبود چه شده که حیوان بیچاره سر از جاده فیروزکوه - تهران درآورده اما باباحاجی که دیده بود هرلحظه ممکن است بیاید وسط جاده و برود زیر ماشین ها، به بهروز ( آن یکی پسرش ) تشر زده بود که نگه دارد بعد هم حمید را از پشت کامیون پایین فرستاده بود که برود و توله سگ بیچاره را که معلوم بود چند هفته اش بیشتر نیست بیاورد توی کامیون. حمید هم توله سگ را برداشته بود و پیچیده بود لای یک پارچه ی بی استفاده و آورده بودش عقب کامیون و تا خود گرمسار هم با بچه های بهروز سر اسمش جر و بجث کرده بودند، آخر سر هم اسمش را گذاشته بودند "لیلون". لیلون را آوردند و گذاشتند میان بقیه سگ های گله شان تا بزرگ شود و آخر سر شود سگ گله شان...

چندسالی گذشت،( راستش چند سالش را دقیق نمی دانم )، لیلون داشت بچه می آورد. حمید می گفت تو "شهری" هستی، نمی دانی که، سگ که زایمان می کند بچه هایش زیادند، 10،9 یا 11 تا بچه می آورد، ما هم که نداریم خرج این همه سگ را بدهیم، توی نان خودمان مانده ایم. سگ های گله مان هم دیگر پیر شده بودند، فکر کردیم که سه تا از توله سگ ها نگه داریم و بقیه را بریزیم توی رودخانه! اینجایش را که شنیدم کلی دلیل آوردم گناه دارد حیوان بیچاره و آخه چرا این کار؟! حرف هایم که تمام شد حمید که انگار منتظر بود وراجی های خواهرزاده شهریش تمام شود( و شرط می بندم توی دلش چندتا فحش هم نثارم کرده بود) نگاهش را از من گرفت و گفت حالا زوده معنی "نون و نداری" رو بفهمی...

راست می گفت زود بود برای من که بفهمم اما چند سال بعد فهمیدم، کم بود دوره ی فهمیدنش اما بالاخره فهمیدم...

حمید می گفت همان موقع که لیلون زایمان کرد و همه بچه هایش دنیا آمدند دو تا از بچه هایش را برداشتم و دویدم سمت رودخانه که... سگ مادر هم دنبالم دوید و آمد سمت رودخانه، اینجایش را که تعریف می کرد لحنش آرام تر شده بود جوری که فکر کردم بغض کرده است. گفت: "سگ مادر دهانش را انداخت دور دستم، گقتم الان است که تکه پاره ام کند اما حیوان فقط آستین پیراهنم را با دندایش گرفته بود حتی پیراهنم را هم گاز نگرفت، فقط آستین پیراهنم را می کشید و عو عو می کرد... اما من چاره ای نداشتم و دو تا توله را انداختم توی آب... سگ مادر آستینم را رها کرد و دنبال بچه هایش کنار رودخانه می دوید...من هم دویدم سمت خانه که دوتای بعدی را بیاورم، سگ مادر انگار که بو برده باشد دنبالم دوید و این کار چهار بار تکرار شد اما سگ مادر هیچ کاری به من نداشت، حتی یک خراش هم روی دستم نینداخت..."

اینها را که گفتم حمید برایم تعریف کرده بود اما از اینجا به بعدشم را هر وقت می روم خانه باباحاجی خودم می بینم:

حالا عمریست بابا حاجی غروب به غروب که می آید جلوی سگ هایش "نان" بریزد تا به لیلون می رسد با زمزمه جوری که فقط اگز نزدیکش باشی می توانی بشنوی می گوید: " بیا، بیا بخور حیوان، بچه هاتو ریختیم تو آب و تو حیا کردی، دست صاحبتو گاز نگرفتی، وفا کردی، شرم کردی به خاطر چند سالی که تو خونه من بودی و نونتو من می دادم. من بنده که 60 ساله از خدا روزی می گیرم بی شرمی می کنم، بی وفایی می کنم و یادم می ره نون از دست کی می خورم..."

و لیلون که حالا دیگر پیر شده و یک چشمش هم کور، هنوز هم جلوی خانه باباحاجی دراز می کشد و تا یک غریبه ای می آید نزدیک حیاط، بلند می شود و پارس می کند و هنوز هم نگهبان همان خانه و گله و صاحبخانه است با اینکه حمید چند سال پیش بچه هایش را...

دست هایش


دم دم های عصر است، طهورا آمده حالم را بپرسد. می روم توی آشپزخانه و با یک فنجان قهوه برمی گردم. هیچ وقت قهوه را دوست نداشته ام، از تلخی کشنده اش بیزارم. برای خودم هم یک فنجان چای می ریزم. قهوه و چای را روی میز می گذارم. می نشینم رو به روی طهورا و منتظر می شوم برای شنیدن.

من چایی ام را سر کشیدم و او قهوه اش را. فنجان قهوه را گذاشت روی میز و بعد انگار که چیزی یادش آمده باشد چشمانش برقی زد و گفت: "دستت رو بده فالتو بگیرم! " بعد اخم کرد و گفت: " تو که قهوه نخوردی اینطوری که نمیشه فال گرفت پس دستتو بده نبضتو بگیرم ببینم عاشق کی هستی؟". دستش را دور مچم حلقه کرد و شروع کرد به گفتن. نه اینکه طهورا فالگیر باشد، نه شیطنتش گل کرده بود در آن عصر بارانی.

_ خب بزار ببینم، فکر کنم قدش بلنده.

(راست می گفت... من تا شانه های تو هستم، آن روز که آن پیراهن مردانه را روی شانه هایت گرفتم تا ببینم اندازه ات هست یا نه، فهمیدم که تا شانه هایت بیشتر نمی رسم حتی اگر روی پنجه هایم بایستم و من چقدر خوشحال بودم که می توانم همیشه زیر سایه ات بایستم ...)

_   وایسا ببینم، پیشونیشم کشیده است.

(پیشانی تو، نقش بی تابی های من، دستمال توی کیف من، عرق پیشانی تو... راست می گفت...)

_ نبضت چرا اینطوری شد؟ داره مثل قلب گنجشک می زنه.

من: چیزی نیست بقیه اشو بگو.

_ باشه. موهاش، موهاش مشکیه، یه کم نامرتبه، همیشه هم چند تا از تار موهاش ربخته روی پیشونیش.

(چند تار مو... رد پریشانی های من که از پیشانی ات آغاز می شود و به چشمانت می رسد. راست می گوید، طهورا راست می گوید)

_  حالا چشماش، چشماش قهوه ایه.

(راست می گفت؟ نمی دانم... آخر من هیچ وقت به چشم هایت خیره نشدم که بدانم یعنی نتوانستم خیره شوم... جز همان یک باری که دیدم و فرو ریختم و شکستم آنقدر که... همان یکبار بس بود... بعد از آن دیگر به چشمانت نگاه نکردم، نمی دانم شاید طهورا راست می گوید، شاید چشمانت قهوه ایست...نمی دانم...)

_ خوبی؟ فکر کنم فشارت افتاده ها؟ نبضت چرا اینطوری شد یک دفعه؟

من: فالگیر خوبی نمی شی، از دست هاش بگو، شاید یه پولی بهت دادم.

_ دستاش، دستاش چه می دونم چه جوریه؟ مثل دست بقیه مردهاست دیگه، از دستای تو بزرگتره!

مچ دستم را از دست طهورا بیرون می کشم تا تب دار زدن نبضم را نفهمد. فنجان های خالی را از روی میز بر می دارم و همینطور که می روم سمت آشپزخانه، می گویم اینها که گفتی همه اش اشتباه بود. گفتم که فالگیر خوبی نمی شوی حتی با قهوه. (چه بی شرمانه دروغ می گفتم، طهورا راست می گفت هر چند فالگیر نبود اما درست می گفت)

غروب شده و طهورا رفته. می روم توی آشپزخانه و یک قهوه درست می کنم. چند دقیقه به فنجان خیره می مانم، چشمم را می بندم و سریع فنجان را سر می کشم. تلخی اش را با تمام جانم حس می کنم... فنجان خالی را بر می دارم و نگاه می کنم و شروع می کنم به گفتن:

خانم، تو فنجون شما افتاده که دست های اونی که شما دوسش داری اونقدر بزرگ هست که دست های شما توش گم میشه... اونقدر مردونه هست که وقتی دستاتو می گیره تموم نامردی های دنیا رو یادت میره... اونقدر می لرزه و عرق کرده که مطمئن میشی که توی همه ی دنیا فقط همین مرده که تکیه گاهت میشه...

فنجان قهوه را روی میز می گذارم و کنار پنجره ی باران خورده دنبال رد دست هایت روی دست هایم می گردم...

پوتین

گردان پشت میدون مین زمین گیر شد 
چند نفر رفتن معبر باز کنن، 15 ساله بود 
چند قدم که رفت، برگشت، گفتند ترسیده !
پوتین هاشو داد به یکی از بچه ها و گفت :
تازه از گردان گرفتم، حیفه، بیت الماله !
و پــــــا بــرهنــــــــــه رفــــــــــــــــــــت ...

دستی که می ماند...

با خنده جواب سلامم را داد و با تعجب پرسید :تنهایی؟ مگه رفیق و دوست نداری؟ گفتم: دارم ولی کار داشت نیومد. گفت: کار؟ نمیشه که، دوست ها باید با هم باشند. بعد سرش را کرد زیر بالشش و گفت: مگه نه؟ گفتم: با کی هستی؟ گفت: دوستمه، رفت زیربالش، خجالت کشید از شما. بعد نگاهم کرد و گفت: اگه کسی رو نداری که خیلی بده پس واسه کی قصه میگی ؟ موهای کیو شونه می کنی؟ تو که گریه می کنی، کی اشکاتو پاک می کنه؟ کی بهت قول داده که هیچ وقت دستت را ول نکنه؟ تا اومدم حرف بزنم، مهلت نداد و ادامه داد دلت که می گیره، واسه کی حرف میزنی؟ بالشت ات که خیس اشک میشه، کی اونوریش می کنه؟ کی حرف های قایمکیتو گوش میده و به کسی نمیگه؟ گفتم : یه دقیقه گوش بده گوش نداد و گفت: اصلا،کی بهت گفته که اون فقط مال توئه و تو ام مال اونی؟ اونوقتشم، کی بهت گفته همیشه پیشت می مونه، تا ... و بغض، صداشو برید...همین که بغض کرد، پرسیدم :دوستت رو،چقدر دوست داری ؟ گفت: خدات تا، خدات تا، می دونی یعنی چی ؟ گفتم : نه، نمی دونم ، حالا کو این دوست خوب و مهربونت ؟ با خنده گفت : خدا تا نمی دونه یعنی چی، پس توچی می دونی؟ بعد دست کرد زیر بالش خیسش و یک دست عروسک در آورد با تعجب پرسیدم : پس خودش کو؟ گفت: اونا بردنش دیگه... ولی گفتم که، قول داده بودیم دست همدیگه را ول نکنیما .... تا... تا خود خدا...اونم دستش را گذاشت و رفت بعد با دست عروسک، اشک های چشمش را پاک کرد، آمدم بالش خیسش را برگردانم گفت شمادست نزن دوستم هست. یک طرف بالش را خودش گرفت و با دستی که عروسک توش بود، طرف دیگه را و بالش خیس را برگرداند، گفت : آخیش حالا خوب شد و دست عروسک را بوسید و گذاشت زیر متکا که حالا خیس شده بود گفتم : خدات تا، تا خود خدا یعنی چی؟ گفت : ای بابا، تنها اومدی؟ رفیق و دوست نداری ؟ و من در سکوت سرم را پایین انداختم و او هم خندید و جوابم را نداد...

 

شیشه ها و باران ها (روایتی کوتاه از غمی بزرگ)

هوا سرد بود، بارانی اما در کار نبود. صورت آسمان سیاه و آسمان روسیاه...

کارتش را که روی گیت خروجی مترو ترمینال جنوب کشید به اندازه ی 100 قدم زمان داشت برای فکر کردن که از کدام خروجی به سمت ترمینال  برود، زیرگذر که پله داشت و تنگ و تاریک بود و  یا خیابان که مسیرش کوتاه تر بود و پر بود از دست فروش ها و سیگار فروش ها و سی دی فروش ها. بیشتر وقت ها زیرگذر را انتخاب می کرد، به زمین چشم می دوخت و تا خود ایستگاه اتوبوس های شهرش سرش را بلند نمی کرد. خسته بود، از جلسه ی امتحان بر می گشت، آخرین امتحانش بود اما فقط برای او. 3 تا دوره ی دیگر مانده بود تا مدرکش را بگیرد، شاگرد اول کلاس بود، کلاس اما پولی و پولش نرسیده بود این 3 ترم باقی مانده را ثبت نام کند. به همکلاسی ها و استادش دروغ گفته بود می خواهد کنکور ارشد بدهد و وقت ندارد برای این کلاس تخصصی.

دیگر در این شهر کاری نداشت، این آخرین باری بود که می توانست از مترو شهید بهشتی تا ایستگاه ترمینال جنوب را بیاید. بالاخره انتخاب کرد:خیابان.می خواست هوای این شهر پر از گرگ را ذره ذره نفس بکشد و حیرانی و  درماندگی دست فروشان و مسافرکشان دم ترمینال را یک بار دیگر نگاه کند. می خواست با رد شدن از کنار بساط دست فروش ها و  متلک شنیدن از سی دی فروش ها برای آخرین بار، چهره کریه این شهر را برای همیشه فراموش کند، می خواست یادش برود، می خواست همه چیزش را یادش برود.

باد می آمد، گوشه چادرش را محکم تر گرفت، از لبه ی 50 سانتی متری جدول بالا آمد، مثل همیشه تند اما محکم قدم بر می داشت. چند متر جلوتر پیرمردی ایستاده بود شکسته، یک دستش عصا و یک دستش یک ساک دستی کوچک و جلوی پایش یک ساک دیگر. نگاهش مانده بود به جدول 50 سانتی متری. اول تصمیم گرفت به پیرمرد که رسید چشم در چشمش بدوزد و با نفرت از کنارش رد شود. با خودش گفت از کجا معلوم شاید این هم یکی بوده مثل پدرش. پدرش چند سالی بود رفته بود، رفته بود پی عشق تازه ای، رفته بود بی آنکه به دخترش فکر کند، رفته بود و تمام احساس دختر را با خودش برده بود. دختری که روزگاری به پدر عاشق بود و حالا هیچ نمانده بود از دخترک جز نفرت و سردی و بی تفاوتی. از کجا معلوم که پیرمرد هم مثل پدرش نبوده باشد. تندتر قدم برداشت، می خواست هرچه سریع تر از این صحنه دور شود. به نزدیکی پیرمرد که رسیدنگاهش کرد، چشم در چشمش دوخت، پیرمرد هیچ نگفت و دختر رفت. چند قدمی بیشتر از پیرمرد دور نشده بود که احساس کرد تمام رنج این چند سال روی سرش هوار شد، جلوی چشمانش پدرش را دید با معشوقه اش، پدرش را دید که شبانه دخترش را از خانه بیرون می کرد، پدرش را دید که ... بغض کرد، ایستاد، برگشت، به سمت پیرمرد آمد، دنبال واژه ای می گشت جز "پدر جان". اما نه تصمیمش عوض شد. گفت:"پدر جان می خواین کمکتون کنم؟" پیرمرد گفت:"خیر ببینی دخترم. می خوام از این جوب برم بالا ". دختر با یک دستش دوتا ساک پیرمرد را گرفت، چادرش را کاملاً روی دست دیگرش انداخت و با همان دست پوشیده در چادر دست پیرمرد را گرفت. دختر و پیرمرد از جدول 50 سانتی متری بالا آمدند.

چند دقیقه بعد پیرد توی اتوبوس نشسته بود، سرش را به پنجره ی اتوبوس تکیه داده بود و به خواب رفته بود. چند ایستگاه آن طرف تر دختر توی اتوبوس دیگری نشسته بود، سرش را به شیشه اتوبوس تکیه داده بود، تصویر پدرش را می دید که کتاب هایش را پاره می کند، قاب عکس هایش را می شکند و عروسک هایش را دور می ریزد... بغض دختر می ترکد، بغض آسمان می ترکد. باران شروع به باریدن می کند. دختر شروع به باریدن می کند و تصویر پدر پشت شیشه ی بارانی اتوبوس محو می شود.

این داستان واقعی بود.

روزنامه ها

به نام خدا

سر چهار راه سردش شده بود هوای سرد و بارانی پاییز شیشه های بالا کشیده شده ماشین ها و روزنامه هایی که کسی نمی خریدشان.کنار دیوار کز کرد،باران ریز ریز می بارید،برای آنکه گرمش شود،شروع کرد به آتش زدن روزنامه هایش.از نیازمندیها شروع کرد که خواندنش،بیشتر عصبانی اش می کرد همین طور که شعله از کنارهای روزنامه جلو می آمد،مطالب آنرا هم می خواند:(اکازیون،پنت هاووس،هشتصد متر زیر بنا با 14 اتاق، نهایت زیبایی با مصالح ایتالیایی،فول امکانات).آتش صفحه را بلعید و نتوانست بقیه اش را بخواند،زهر خندی زد که نتوانسته است آدرسش را به خاطر بسپارد.برگه ها را دانه دانه می سوزاند تا بیشتر طول بکشد...(ماشین رویاهایتان،فول اتومات،سانروف،نویگیشن و ...فقط سیصد و پنجاه میلیون)(بله،شما هم می توانید در بانکی که ما می زنیم،سهیم باشید) و در ذهنش مرور کرد: بانک زدن ؟ زدن بانک ؟ گوشه لپش را گاز گرفت،مگه این معنی اش دزدی نیست؟ معنی اش را نفهمید و پیش خود گفت شاید کمی فرق می کند. نوک انگشتانش گزگز می کرد.(سی کیلو شمش طلا وسفر به دور دنیا((باغ های مجلل برای میهمانی های شما با دوربین های دیجیتال و تلوزیون های سه بعدی ما، دنیای زیبای خود را ماندگار کنید).پیراهن نازکش به تنش چسبیده بود و سرما آزارش می داد آب از کفش های سوراخش پنجه های کوچکش را پوشانده بود،باران روزنامه ها را خیس کرده بود و به سختی شعله میگرفت،آگهی ها که می سوختند او را هم با خود می سوزاندند.(از پیش دبستانی تا دکتری در کنارتان هستیم عکس و اسامی نفرات برگزیده کنکور)(سمینار بررسی مسائل کودکان، با حضور اندیشمندان و صاحب نظران در مرکز همایش ها)(اهدای سیمرغ بلورین جشنواره فیلم به کارگردان سنجاقک کوچک من)( کنسرت جمعی از هنرمندان متعهد، جهت جمع آوری کمک برای کودکان گرسنه آفریقا)(شب شعر کودک، عشق،امید در کاخ نیاوران)(انتخاب مقاله برتر به خاطر نگاه انسانی به گرسنه های اوگاندا).لباس و موهایش خیس خیس شده بودند.باران تند شده بود و فقط مانده بود صفحه حوادث،با زحمت آن را هم خواند:پیدا شدن کودکی در زیر پل...گریه امانش را بریده بود،خجالت کشید از خواهرش که مجبورش کرده بود دو چهار راه پایین تر،کمک او روزنامه بفروشد. دست های بی حس شده کوچکش را بر زانو گذاشت یا علی گفت و با زحمت بلند شد رفت کنار جوب خروشان و پر سر و صدای کنار خیابان ایستاد جوبی که ته مانده همایشها و سمینار ها و کنسرت ها را با خود می برد،باقی روزنامه های خیس شده را کنار آشغال های دیگر درجوب ریخت...رفت تا پلی پیدا کند...شاید کسی او را بیابد...