بچه هاي نه بد، نه خوب
داود شلخته و جمشيد كچله و فري گشنه هميشه با هم هستند. از بچگي شان هم هميشه با هم بودند. توي محل هم همه مي دانستند كه اين سه نفر هر جا باشند با هم اند. هيچ كدامشان هم از مال دنيا چيزي نداشتند، نه اينكه بي همت باشند و جنم كار نداشته باشند، نه، به قول فري گشنه "روزگار برايشان مي زد". كار هم مي كردند البته سه تاشان با هم يك جا. دلاك حمام بودند. تو غصه و غم و شادي_ اگر بود_ هواي هم را داشتند. رفيق بودند ناسلامتي. مثلا چند وقت قبل كه داود شلخته توي جور كردن جهاز خواهر كوچكش مانده بود، هر سه شان باهم رفتند حجره فرش فروشي حاجي طاهر و چندتا فرش دزديدند و خواهر داود را با آبرو فرستادند خانه بخت. يا وقتي جمشيد كچله فهميد كه براي دختر نعمت خان خواستگار آمده و الان است كه ليلي از دستش بپرد، سه تايي شان شبانه جلو راه خواستگار بيچاره كمين كردند و با چاقو آنقدر بدبخت را زدند كه روانه بيمارستان شد. هرچند نعمت خان عصباني تر شد و گفت كه ليلي را هيچ وقت به جمشيد نمي دهد اما داود و فري قسم خوردند كه رفيقشان را تنها نمي گذارند. راستي اين را يادم رفت بگويم كه وقتي خبر باباي فري گشنه را آوردند همين داود و جمشيد بودند كه خودشان قبر را كندند و زير تابوت را گرفتند و وقتي فري با صداي بلند گريه مي كرد دستمال يزدي دادند دستش. هر چند داود و جمشيد هيچ وقت به فري نگفتند كه پول برنج و گوشت مراسم ختم از دزدي موتور پسر نعمت خان جور شده اما اينجا هم هر سه تاشان با هم بودند. تازه هر سال محرم كه مي شود، داود شلخته و جمشيد كچله و فري گشنه هرسه تاشان چاقوهاشان را مي گذارند توي صندوق و دكمه يقه شان را مي بندند و دهانشان را آب مي كشند و سه تايي شان با هم مي آيند جلوي در خانه حاج اسماعيل كه ده شب محرم توي خانه اش مراسم عزا برپاست. هر چند حاجي اسماعيل وقت هاي ديگر سال جواب سلام هيچ كدامشان را نمي دهد اما اين ده شب خودش مي آيد استقبال هر سه شان و مي بردشان يك جاي خوب مي نشاندشان. چراغ ها را كه خاموش مي كنند جمشيد و داود و فري كه هر سه كنار هم نشسته اند با هم شانه هايشان تكان مي خورد. خلاصه جمشيد و داود و فري همه جا با هم هستند.