تكه هاي ميدان
دور و برش را كه نگاه كرد، فقط سنگ ديد، همه جا پر از سنگ شده بود. با خودش فكرد ميدان گلادياتور ها را مي دزدم و بعد، بعد... نتوانست جمله اش را تمام كند. مستاصل بلند شد و يكي از سنگ هاي كنار پنجره را برداشت، خوب وارسي اش كرد. دستي به رويش كشيد و سنگ را به دهانش نزديك كرد، انگار كه بخواهد در گوش سنگ چيزي بگويد. چند لحظه به سنگ خيره شد. يكهو مثل فنر از جا پريد و سراغ كشوي ميزش رفت. به سخي سنگ هاي جلوي ميز را كنار زد و از داخل كشو يك دسته كاغذ بيرون كشيد.
فردا صبح، هر كدام از اهالي شهر كه در خانه هايشان را باز كردند چيز عجيبي ديدند. جلوي در هر خانه يك تكه سنگ با يك كاغذ گذاشته شده بود. روي كاغذ نوشته اي بود با اين مضمون:
"اين تكه سنگ ، تكه اي كوچك از ميدان بزرگ گلادياتور هاست. آن را به شما هديه مي كنم. چون اينگونه احساس مي كنم اين ميدان در دست همه مردم خواهد بود. خواهش مي كنم از اين هديه به درستي مراقبت كنيد و آن را براي آيندگان به يادگار بگذاريد. من مي خواستم اين ميدان را براي خودم بدزدم اما هيچ چيز بدون بخشش زيبا نخواهد بود. پس آن را به شما هديه مي كنم."
فردا عصر، مرد در حالي كه تكه سنگ خودش را در بغل گرفته بود به ميدان گلادياتورها آمد تا براي آخرين بار ميدان را ببيند اما با صحنه عجيبي مواجه شد. هزاران نفر در ميدان جمع شده بودند در حالي كه هر كدام از آنها يك تكه از ميدان گلادياتور ها را در دست داشتند.