آقا گروه خونی ما کربلاست . . .

 یکـــ مرد توی خیابان راه می رود.قرار نبود به طرف دسته عزاداری حرکت کند.آمده بود بیرون چون دیگر تاب دردهای زندگی معمول را نداشت.مردها وقتی خسته می شوند از اتقاق،از خانه،از شهر،حتی از خودشان هم می زنند بیرون.مرد زده بود بیرون تا با دردهایش کنار بیاید.دادخواست طلاق همسرش توی جیب کت بند زده اش بود و دستش از دست های دخترکانش جدا.مرد آرام آرام قدم می زد و به عمیق ترین واژه توی قلبش؛به "درد" فکر می کرد.همین طور که توی گرفتاری هایش غرق بود و غصه هایش را یکی یکی قورت می داد از سعدی شمالی و چهار راه سعدی گذشت که خودش را نزدیکی های سبزه میدان پیدا کرد.نمی داند چه طور شد که ساعت از دو ظهر بیست و یکم آبان ماه هزرو سیصد و نود و دو می گذشت و میان جمعیت عزادارن حسینیه اعظم آن جا سینه می زد.گوشه جمعیت عظیم مردمی ایستاده بود و حسین حسین می گفت.کسی چه می داند،شاید زیر لب داشت با آقای خودش دردهایش را می گفت.شب به آغاز خود رسید.نماز را که خواند داشت به خانه سرد و تاریک همیشه اش برمی گشت که جلوی درب زن و فرزندانش را دید که از آن طرف کوچه به سمت خانه می آیند.مرد شیرین ترین لحظه عمرش را می دید.دیگر تنها نبود.ساعت نه شب با خانواده اش توی حیاط حسینیه ایستاده بودند و از سمت چایخانه به ضریح نوی آقا چشم دوخته بودند که زیر پرچمش نوشته شده بود"آقا گروه خونی ما کربلاست.اصلا به جز شما به کسی خون نمی دهیم".

دو تا از همکارانم وارد اتاق نشریه می شوند و با صدای بلند دعوتم می کنند به اتاق جلسات بروم.درب اتاق را که باز می کنم میبینم "عزیزه داوودی" شصت و یک ساله روی یکی از صندلی های نزدیک درب نشسته.خانم مسنی که همین چند ساعت پیش از فرودگاه تهران به سمت حسینیه حرکت کرده بود تا به رسم هر سال ساعت دو ظهر نهم محرم گوسفند نذری اش را جلوی پای دسته ذبح کند.این چهلمین سال از اولین نذر او بود که می گذشت.می گفت از بیست سالگی به خاطر ادامه تحصیل همسرش به کالیفرنیا سفر کرده اند و حالا 40 سال است که در غربت با خانم های مقیم آنجا جمع می شوند و اربعین و محرم را تکیه می زنند توی خیابان های شهرشان.می گفت دو سال پیش که نتوانسته بود توی این جمع حاظر باشد مدام از طریق تلویزن دسته را دنبال می کرد و همسرش شاهد است که چه قدر بی تاب این حسینیه  اعظم بوده و دوست داشته خودش به جای برادرش نذرش را می آورد زیر پای دسته ذبح می کرد.حرف هایش که تمام شد پرسیدم حالا که 40 سال است این همه راه را طی می کنید،قاره ها و آبها را می پیمایید تا به حسینیه اعظم اینجا وادای نذری تان برسید آخرین حسی که از امام حسین علیه السلام در دل دارید را برایم بگویید؛اشک توی چشم هایش حدقه زد و گفت دخترجان "پیش من نام حسین را ببری میبینی...مثل یک مادر غمدیده به هم می ریزم" و رفت...به گمانم به سمت دسته جلوی درب حسینیه رفت تا چهلمین نذرش را هم ادا کند..

سه سال از اولین محرمی که خادم این حسینیه شده بود می گذرد. هیچ وقت نتوانستم دلیل اینهمه سکوتش را بدانم.هربار که توی این ایام خواستم سر صحبت از اینجا آمدنش را باز کنم یک طوری طفره رفته است.همیشه دلم می خواست بپرسم چه طور با این پای آسیب دیده انقدر در راه خدمت به این حسینیه خستگی ناپذیر است اما توی این سه سال ندیده ام با کسی درد دل کند؛فقط هربار که از کارهایش فارغ می شد توی تکه کاغذهای ریز چیزهایی می نوشت و می گذاشت لای سررسید چرمی قدیمی اش..دیروز که توی دفتر نشریه کار می کردم ناخودآگاه چشمم به سررسید چرمی ایی افتاد که سه سال هیچ کسی نمی دانست تویش چه می گذشته؛دلم خواست تورقی بزنمش ولی هرکاری کردم نتوانستم با وجدانم کنار بیایم.توی همین افکار تا آمدم خودکارم را از زیر میز بردارم دیدم تکه کاغذی کنار پایه میز افتاده که که روی آن نوشته بود" اگر این پا مصنوعی نبود.اگر پای دلم را می شد بگذارم روی زمین..آن وقت من هم پشت این دسته حسینیه اعظم پابرهنه خدمت می کردم آقا جان.روسیاهم که با پای مصنوعی نمی شود..نمی شود که...".کاغذ را لای سر رسید گذاشتم و با چشم هایی گریان به سمت صحن حسینه رفتم.یادم نمی آید بعد از آن دیگر چه حالی داشتم.

+با تشکر از رزگار عزیز که نوبت نویسندگی این هفته اش رو بر من بخشید.

.+ این داستان ها کاملا واقعی است .

بچه

مردی که پشت پیراهن مشکی اش جایِ یک کفِ دستِ گِلی بود براق شد توی چشم هایش و گفت: دِ اینقد نپیچ تو دست و پا بچه! جا خورد. ولی سریع دست و پایش را جمع کرد و گفت : بچه؟من غلامحسینم! آقاجونم گفته بیام اینجا واسه کمک. مرد دیگ را یک نفری بلند کرد گذاشت روی اجاق و گفت: اینجا کاری واسه تو نیم وجبی نداریم. برو رَدِ کارِت. غلامحسین بغض کرد. میخواست برگردد خانه. ولی آقاجون گفته بود من که پای رفتن ندارم، تو برو بلکه با دعا و خدمتت فرجی بشه باباجون. سید هاشمُ پیدا کن، شاید گذاشت کاسه ی قندُ تو بچرخونی. دور و برش را نگاه کرد. بغضش را خورد و رفت سراغِ جفت کردن کفش ها.

موتور

پشت موتور نشستم و راه افتادم، عادت داشتم با صدای بلند برای خودم آواز بخوانم، موتور گازی که این حرفها را ندارد، هر قدر داد بزنی باز صدای خودت را نمی شنوی ،می خواستم بروم ماشین لباسشویی دستی عمه را بگیرم از تعمیرگاه و ببرم خانه، طبقه ی بالای ما بودند، از دقیقه ای که گفته بودند با موتور برو از تعمیرگاه بیاورش فقط به این فکر کرده بودم که چه طوری پشت موتور بگذارمش که نیوفتد،این موتور شده بود بلای جان من، کل فامیل را به تقلا انداخته بود که چطوری می شود از وجودش استفاده کرد و خلاصه برای اولین بار انقدر محبوب شده بودم و هر کاری که بشود یک ذره انجامش را به موتور ربط داد انجام داده بودم.

همانطور که آواز می خواندم فقط به بستن ماشین لباسشویی پشت موتور فکر می کردم و گاز می دادم و میرفتم. مردم هم انگار دسته جمعی بازی شان گرفته باشد، از سر کوچه ی خودمان تا سه چهار خیابان آنطرف تر هر که را نگاه می کردم یا می خندید یا به کله اش اشاره می کرد، حتی پشت چراغ قرمز یک بچه مرا به ننه اش نشان داد و زن انگار از ما بهتران دیده باشد صورتش را برگرداند و بچه را کشان کشان از چهار راه رد کرد.با خودم گفتم مردم فقط شاخ در نیاورده اند، هر روز یکی از یکی دیوانه تر می شوند.

جلوی تعمیرگاه که رسیدم شاگردِ یارو آمد و نگاهم کرد و گفت "باس صبر کنی اوستام بیاد..."، رفتم توی دکانش نشستم پای چراغ اعلاءالدین و دست ها و نوک دماغ یخ زده ام را نزدیک دهانه ی چراغ بردم که گرم شود، دو سه دقیقه بعد خودم را کشیدم عقب و همین طور که می کشیدم عقب چشمم افتاد به تلق جلوی چراغ و عکس خودم.تِل قرمز بچه ی عمه فاطی روی سرم جا مانده بود.دم آمدنی بچه گیر داده بود که اسب بشوم و پشتم سوار شده بود،حتما همان وقت تِل اش را گذاشته بود روی سرم، می رسیدم خانه آدمش می کردم.ورش داشتم و گذاشتم توی جیبم و به روی مبارکم هم نیاوردم،اعصابم ریخته بود بهم،خیلی بد قواره بود که آدم تِل قرمز روی سرش بگذارد،مردم حق داشتند.

منتظر شدم تا اوستا بیاید، طرف آمد و سلام و علیک کرد و دست برد توی کلاه اور کتم و از تویش یک تکه کهنه ی زرد آورد بیرون و دستم داد و گفت "این چیه از توی کلات آویزون کردی...".خیس عرق شدم از خجالت و عصبانیت.ولی خدا پدرش را بیامرزد، حدااقل برش داشت.

مسجدِ نو

بزرگترهای روستا همه آمده بودند و به ردیف در نوار باریک آفتابی که تازه از دیوار مسجد پایین آمده بود ایستاده بودند. سبیل به سبیل. دیدن این همه از بزرگ های روستا آن هم در آن ساعت صبح جلوی مسجد برای همه ی رهگذرها سوال برانگیز می نمود. رهگذرانی که یا داشتند سر مزرعه شان می رفتند یا به شهر و یا به روستاهای اطراف. حاج رحیم از مسجد بیرون آمد و نگاهی به جمعیت انداخت. در حالی که جای جای کاپشنش رنگی شده بود. از دیشب دیگر حواسش به در تازه رنگ شده ی مسجد نبود و هی به در خورده بود و رنگی شده بود. حاج رحیم از میان جمعیت چشمش که به روح الله افتاد اشاره ای کرد. روح الله پیش حاج رحیم آمد و دوتایی دوباره وارد مسجد شدند. چندثانیه بعد بلندگوی جدید مسجد برای اولین بار روشن شد. همان لحظه بی بی خورشید داشت برای مرغ هایش گندم می ریخت. کسی از دیشب تا حالا به بی بی خورشید چیزی نگفته بود. سمعکش را هم به بچه ها سپرده بودند سرصبحی قایم کنند. بی بی سر صبحی خیلی هم دنبال سمعکش گشته بود. البته ریختن گندم برای مرغ هایش نیازی به سمعک نداشت. چندتا فوت که انگار جزء جدایی ناپذیر اعلام های مهم هستند از بلندگو شنیده شد و بعد آن صدای انا لله و انا الیه راجعون گرفته و حزن انگیز روح الله فضای روستا را پر کرد. روح الله مداح روستا بود و همیشه مسئول اعلام های مهم هم او بود. بی بی خورشید با دستانی لرزان یک مشت دیگر گندم پیش مرغ و خروس ها ریخت. شنیدن خبر درگذشت کربلایی اسدالله خیلی ها را آن موقع صبح شوکه کرد. و همان لحظه ظرف گندم از دست بی بی خورشید افتاد و نگاهش به سمتی خشک ماند. 
حاج رحیم قفل در غسالخانه را که می خواست باز کند اشک در چشمانش جمع شده بود. همین دیشب تازه کار ساخت مسجد تمام شده بود. و وضوخانه و غسالخانه را هم چسبیده به مسجد ساخته بودند. قفل را هم همین دیشب خود کربلایی اسدالله به در انداخته بود. هیچ کدامشان هم فکر نمی کردند اولین بار در غسالخانه باید برای خود کربلایی اسدالله باز شود. و مسجد هم با ترحیم خود او افتتاح شود. حاج رحیم نردبان را برداشت تا چندتا از جوان ترها بیایند و پارچه سیاه ها را نصب دیوار کنند. حاج رحیم تذکر داد که حواسشان به نردبان باشد که یکی از پله هایش کنده شده. پله ای که اگر شل نمی بود شاید الان کربلایی روح الله هم زنده بود و روی آجرهای اضافی کنار دیوار سقوط نمی کرد. کربلایی اسدالله دیشب را تا آخر شب داشت کار می کرد تا مسجد برای ظهر تاسوعا آماده باشد. 
عروس های بی بی خورشید مانده بودند که چطور او را از مرگ پسرش باخبر کنند. وارد حیاط که شدند با پیکر نقش بر زمین شده ی بی بی خورشید رو به رو شدند. نگاه بی بی به گلدان و عکس اسداللهش خیره مانده بود. گلدان و قاب عکسی که یک نفر آمده بود صبحی از خانه ی بی بی خورشید مسجد ببرد و گوشه ی حیاط جا گذاشته بود. و چه کسی خبر داشت که بی بی خورشید دیشب چه خواب هایی دیده بود؟

+ به یاد مرحوم ف و به یاد همه ی درگذشتگان و به یاد عمویم که چند شب بیش تر از فراقش نمی گذرد...

بابا دوست داشت نان بدهد!

بابای کودکی های من مرد خوبی بود، مرد زحمتکش و کار کنی بود، آنقدر کار کن بود که صبح ها زودتر از من بلد می شد و شب ها دیر از من وقت خستگی و خواب من به خانه می آمد! اعتراض به نبودش که می کردم مامان می گفت: بابا مرد کار کنی است، سرش شلوغ است، کار دارد که دیر می آید، بزرگتر که شدم و به مدرسه که رفتم، به درس کار که رسیدیم، معلم شغل باباهایمان را پرسید، من گفتم: بابای من مرد کارکنی است! طاهر بغل دستی ام شاگرد باهوشی بود، ثلث اول شاگرد اول شده بود، بلند شد ایستاد و گفت: آقا کار کن یعنی چی؟ خودم بلد شدم و بلند گفتم:آقا اجازه؟ یعنی کسی که زیاد کار می کند، بعد طاهر پرسید: خب چه کاری را زیاد انجام می دهد؟ دیگر بلند نشدم! نمی دانستم!

آن وقت ها هنوز پول تو جیبی نمی خواستم، مغازه ی احمد بستنی سر کوچه مان افتتاح نشده بود، علی، پسر همسایه بغلی دوچرخه نداشت، سالار به بهانه ی کلاس فوتبالش از محله مان نرفته بودند، و خوشحال بودم که بابا هر شب نان می داد، سیب زمین های آب پزِ هر شب، لقمه های مدرسه ام بود، سقف خانه مان هنوز آب نمی داد، هنوز آخر سال نشده بود و معلم مان، دنبال ایده ی جدیدی برای مسابقه ی الفبای فارسی نبود که یک بازی بگذارد، به صورت تصادفی حروفی را انتخاب کند و بگوید با آنها جمله بسازیم! 

خب همیشه یک جایی که می رسیم می گویند: آخرشِ! آخر سال شده بود، احمد آقا شغلش را عوض کرد و رستورانش را فرخت و خود را بازنشسته کرد، به جایش سر کوچه مان، بستنی فروشی باز کرد! علی مدام از دوچرخه ای می گفت که قرار است آخر سال برایش بخرند، فوتبال سالار خوب شده بود و داشتند از محله ی ما می رفتند،  بابا شب ها دیرتر از قبل به خانه می آمد! گاهی اصلا نمی آمد! مامان هر شب گریه می کرد، من هر روز بابا می خواستم، پول تو جیبی می خواستم، بستنی و دوچرخه می خواستم و سقف هر شب زیر شدت باران کم می آورد! 

آخر سال بود! معلمم بازی اش را راه انداخت و حروفی که به من داد: الف، نون، واو، ب، چ، ف، خ، دال، سین، قاف، ه آخر چسبان بود!

" بابا نان نداد، چون سقف خانه آب می داد! "


بچه هاي نه بد، نه خوب

داود شلخته و جمشيد كچله و فري گشنه هميشه با هم هستند. از بچگي شان هم هميشه با هم بودند. توي محل هم همه مي دانستند كه اين سه نفر هر جا باشند با هم اند. هيچ كدامشان هم از مال دنيا چيزي نداشتند، نه اينكه بي همت باشند و جنم كار نداشته باشند، نه، به قول فري گشنه "روزگار برايشان مي زد". كار هم مي كردند البته سه تاشان با هم يك جا. دلاك حمام بودند. تو غصه و غم و شادي_ اگر بود_ هواي هم را داشتند. رفيق بودند ناسلامتي. مثلا چند وقت قبل كه داود شلخته توي جور كردن جهاز خواهر كوچكش مانده بود، هر سه شان باهم رفتند حجره فرش فروشي حاجي طاهر و چندتا فرش دزديدند و خواهر داود را با آبرو فرستادند خانه بخت. يا وقتي جمشيد كچله فهميد كه براي دختر نعمت خان خواستگار آمده و الان است كه ليلي از دستش بپرد، سه تايي شان شبانه جلو راه خواستگار بيچاره كمين كردند و با چاقو آنقدر بدبخت را زدند كه روانه بيمارستان شد. هرچند نعمت خان عصباني تر شد و گفت كه ليلي را هيچ وقت به جمشيد نمي دهد اما داود و فري قسم خوردند كه رفيقشان را تنها نمي گذارند. راستي اين را يادم رفت بگويم كه وقتي خبر باباي فري گشنه را آوردند همين داود و جمشيد بودند كه خودشان قبر را كندند و زير تابوت را گرفتند و وقتي فري با صداي بلند گريه مي كرد دستمال يزدي دادند دستش. هر چند داود و جمشيد هيچ وقت به فري نگفتند كه پول برنج و گوشت مراسم ختم از دزدي موتور پسر نعمت خان جور شده اما اينجا هم هر سه تاشان با هم بودند. تازه هر سال محرم كه مي شود، داود شلخته و جمشيد كچله و فري گشنه هرسه تاشان چاقوهاشان را مي گذارند توي صندوق و دكمه يقه شان را مي بندند و دهانشان را آب مي كشند و سه تايي شان با هم مي آيند جلوي در خانه حاج اسماعيل كه ده شب محرم توي خانه اش مراسم عزا برپاست. هر چند حاجي اسماعيل وقت هاي ديگر سال جواب سلام هيچ كدامشان را نمي دهد اما اين ده شب خودش مي آيد استقبال هر سه شان و مي بردشان يك جاي خوب مي نشاندشان. چراغ ها را كه خاموش مي كنند جمشيد و داود و فري كه هر سه كنار هم نشسته اند با هم شانه هايشان تكان مي خورد. خلاصه جمشيد و داود و فري همه جا با هم هستند.

چشمهایش

سیصد و شصت و پنج روز که چیزی نیست جانِ جانان! آن روزی که چشم هایت را کاشت وسطِ زندگیِ من، به خودم قولِ ایستادگی های هزاران ساله دادم. جانم سخت شد برای رسیدن. فهمیدم که یک خبری شده. شصتم خبردار شد که آواره شده ام. سالها بود می خواستم مرد شوم و پا نمی داد! پای چشم هایت که آمد وسط، درسم را شروع کردم. دویدم. نرسیدم. خِشتم خاک شد و خاکم را داشت باد می برد کم کم. می خواستم مرد شوم. نه از آن مردهایی که بی خودی مردند. می خواستم مردی باشم که نمی گذارد ته دل تو چیزی بلرزد. می خواستم آنقدر مرد شوم که تو بتوانی بگویی مَردم! که بتوانی بیایی و باشی. شد به گمانم. خاکم را کم کم با پَرِ چادرت از روی تمامِ دنیا جمع کردی و چند قطره از عسل نگاهت رویش چکاندی و دوباره گِلَم را وَرز دادی با سرپنجه هایت که ایمان می بارید از آنها و خشتم را پختی با بودنت. بنایم کردی دوباره. شدم یک موزه که وظیفه اش حفاظت از یک امانت بزرگ است. امانتی که زمین و آسمان از پذیرفتنش شانه خالی کردند. امانتی که حالا، هم اسمِ تو شده. راستی بانو جان، مبادا چشم ببندی، که خاک شدن را طاقت ندارم...




* اینقدر این دامادی به دلم چسبیده که تا هزار سال دیگر هم می توانم تبریک بگویمش!
 آقای توفیقی و مهربان بانوی نازنین، این چند خط ناقابل را از من کمترین بپذیرید. مبارکتان باشد:)

شلوارِ عینکی

دو تا طبقه بالاتر نشسته باشند به خواندن لیست ارثیه، نارنگی پوست کندن، پرتقال پوست کندن، انگور خوردن، هر و هر خندیدن، طبقه ی پایین در یک نیمچه سوییت، یک بچه ی کنکوری خودش را حبس کرده باشد به درس خواندن، فیزیک خواندن، دیفرانسیل حل کردن، یک طبقه بالاتر، دو تا دختر خاله رسیده باشند بهم، سر انتخاب شهر برای بررسی معماری یک روستا جر و بحث کردن، که افجه بهتر است یا کلکبود.

بچه ی کنکوری بخواهد برود بیرون خوراکی بخرد،جلوی در حیاط دو تا غریبه ببیند، از او بپرسند که می خواهد برود بالا یا نه،بعد هم زود بزنند بیرون،بچه شک کند ، چراغ راهرو خاموش باشد،بچه نتواند چراغ را روشن، زنگ بزند به مادرش، مادرش خودش را سریع برساند پایین آنهم از طبقه چهارم ، در خانه ی تو را ببیند که قفلش شکسته، سر و صدا راه بیوفتد، زنگ بزنند به خودت، زنگ بزنند به پلیس، نیم ساعت بعد سلانه سلانه برسد،همسایه ها بریزند جلوی خانه ات،همه با هم شروع کنند به تعریف کردن ماجرایی که یک نصفه خط هم نیست برای پلیس ، شاه عبدالعظیم باشی، زنگ بزنی به برادر زنت، با پدر زن و زن و بچه بیایند خانه ات تا خودت بیایی، چهار گروه آدم بعلاوه ی پلیس منتظر باشند تا تو برسی، بروی توی خانه ، چراغ را روشن کنی ،بعد اولین چیز شلوار کتان سورمه ای ات باشد که به شکل عینکی وسط قالی شیری دوازده متری در آورده باشی،آنوقت است که هیچ جور نمی توانی بندازی گردن دزد ها که شلوار را انداخته اند وسط هال، هیچ جور!

دعا

بیا خواهرم! این کاغذ دعا رو میزنی تو کاسه ی آب  بعد از این آب به خورد شوهرت میدی.اینجوری مهرت به دلش بیشتر میشه..زن دستش را روی کاغذ کشید.نباید به گذشته فکر میکرد خودکار را چرخاند و دفتر طلاق را امضا کرد.

دبه ی ماست

دبه بزرگ بود و سنگین، دو دستی نمی شد تکانش داد، یک طرفم لنگر می انداخت. کشان کشان بردمش تا گاراژ، ماشین جاجرود هنوز راه نیوفتاده بود، علی هم پشت سرم می آمد، کیسه ی بلال ها را انداخته بود دوشش.خم شده بود اما کم نمی آورد، پانصد دانه بلال زیاد نبود اما سنی نداشت.دبه ی ماست را گذاشتم جلوی پای خودم. دوتایی نشستیم توی ماشین،صبح سحر زده بودیم بیرون، تا ما می رسیدیم مردم هم کم کم می آمدند، سومین سال بود که سیزده بدر می رفتیم پی رودخانه ی جاجرود،امسال ماست آورده بودیم و بلال.سالهای قبل باقلا هم می بردیم،پاییز خشک می کردیم و نگه می داشتیم برای عید.امسال باقلا نداشتیم، پاییز نشد بخیریم، فصل باقلا پول دستمان نبود.

ماشین تا جاجرود خیلی تکان خورد، علی عادت نداشت، وسط راه بالا آورد، قبلا فکرش را کرده بودم و یک پاکت توی جیبم گذاشته بودم، سرش را گرفت توی پاکت و ناشتایی نخورده را بالا آورد، بیشتر عق می زد تا استفراغ کند، پاکت را گره زدم و گذاشتم کنار پایم که پیاده شدیم ببریم بندازیم توی رودخانه.

جاجرود که رسیدم دو سه خانواده بیشتر نیامده بودند، بساطمان را یک گوشه پهن کردیم، علی شروع کرد به پوست کندن بلال ها، خودم هم هیزم می آوردم که آتش به پا کنم، مردم که می آمدند چیزی به ما نمی رسید، باید حواسمان را جمع می کردیم، دائم به علی سفارش می کردم، دبه ی ماست را گذاشته بودم نزدیک ظهر درش را باز کنم و داد بزنم که ماست هم هست و مردم را به صرافت خریدنش بیاندازم، ماست محلی، چرب و خوشمزه، تازه ی تازه... داشتم توی سرم جمله می ساختم که تبلیغ ماست حق اش را ادا کند، یک بچه ی ده دوازده ساله آمد با کاسه ای توی دستش و ماست خواست، نفهمیده بودم چطوری دانسته بود که ماستی در کار است، شاید پارسال هم ما را همان جا دیده بودند، خلاصه رفتم سراغ دبه، درش سفت شده بود، زیادی سفت بود، مثل اینکه یک نفر از تو نگهش داشته باشد، نمی خواست که باز بشود، یک فشار محکم به دبه آوردم و درش را با ضرب و سریع چرخاندم، در پرید از دستم بیرون، به خودم آمدم، سرتاپایم ماست بود، گاز کرده بود لعنتی، تمامش نفله شد.

نمی دانم چرا یاد پاکت استفراغ علی افتادم همان وقت که جا مانده بود توی ماشین.

مهربانی توفیق تو شد...

کنار دریای نگاه معصومش یک حوض قاب کرده بود با یک عالمه سنتی های دیروز را که آدم دلش می خواست یک عمر بنشیند ماهی های آن را نگاه کند دنبال کند ببوسد حتی!

مهربان بود اندازه ی نگاه مردش، مردش نبود، مردش شد، آن وقتی که بله را گفت مردش شد، انگار باید با هم مرد می شدند، می زدند توی گوش دنیا، برای همه ی نامرادی هایش قصه ی حسین کرد شبستری بخوانند خوابش ببرد، یادش برود غم به بالین خوشبختیِ روزهای خنده ی آنان بپاشد، باید همه ی عمر خوابش ببرد دنیا، باید تمام عمر لالاییِ شب های مرد قصه مهربانویِ ما، خنده ی ماه باشد و خورشید، سکوت محض دشت باشد و جیک جیک جنگل و استواری کوه باشد پشت و پناه لحظه های ناب خنده های ریز ریز که مدام تکرار شوند توی گوش عالم...

حالا قاب دو نفره ی شب های بارانیِ پاییز، غم روزهای گرم تابستان و بهار دیروز را روی دوش برگ های زرد می گذارد و رد می شود و نگاه زمستان از میان دست های سوزانشان، راه کج می کند، و بهار قواره ی تنشان می شود...

بگذار قصه را دوباره از سر بنویسم:

یک حوض آبی بود و یک دنیا ماهی های سرخ، یک قاب سیاه و سفید و یک نگاه آرام، یک دنیای دخترانه ی آبی، یک دنیای بی حواس و پر از قاب های خاکی که کلمه ها در هم می پیچیدند از پرسوداییِ قلمی که باید صبح تا شب می دوید دنبال خواستن، رسیدن، شدن، ماندن، بودن...

نه ببین اینجا که می رسم، رسیده اند، خندیده اند، تنهایی را گذرانده اند، دو تا بودند، یک نفر شده اند...

باز هم نشد!

ببین سر قصه دست من نبود، تهش دست من نمی رسد،اصلا من داستان نویس خوبی نه، من این وسط ها نشسته ام، دنیای ساده ی حوض آبی و نگاه ریزِ زیرِ جوانکِ قصه را می بینم که حالا نشسته اند دور یک سفره، شیرینی نمی خواهم، گفته اند می خندند، باور می کنم، شب ها ماهی ها ماه ماه می کنند و صبح ها شمعدانی ها تند تند باز می شوند و به خورشید سلام می کنند، من اینجای قصه را قاب می کنم و به دیوار دنیا می کوبانم، باشد که همه ی مهربان های یک رب مانده، توفیق دار شوند!