آقا گروه خونی ما کربلاست . . .
یکـــ مرد توی خیابان راه می رود.قرار نبود به طرف دسته عزاداری حرکت کند.آمده بود بیرون چون دیگر تاب دردهای زندگی معمول را نداشت.مردها وقتی خسته می شوند از اتقاق،از خانه،از شهر،حتی از خودشان هم می زنند بیرون.مرد زده بود بیرون تا با دردهایش کنار بیاید.دادخواست طلاق همسرش توی جیب کت بند زده اش بود و دستش از دست های دخترکانش جدا.مرد آرام آرام قدم می زد و به عمیق ترین واژه توی قلبش؛به "درد" فکر می کرد.همین طور که توی گرفتاری هایش غرق بود و غصه هایش را یکی یکی قورت می داد از سعدی شمالی و چهار راه سعدی گذشت که خودش را نزدیکی های سبزه میدان پیدا کرد.نمی داند چه طور شد که ساعت از دو ظهر بیست و یکم آبان ماه هزرو سیصد و نود و دو می گذشت و میان جمعیت عزادارن حسینیه اعظم آن جا سینه می زد.گوشه جمعیت عظیم مردمی ایستاده بود و حسین حسین می گفت.کسی چه می داند،شاید زیر لب داشت با آقای خودش دردهایش را می گفت.شب به آغاز خود رسید.نماز را که خواند داشت به خانه سرد و تاریک همیشه اش برمی گشت که جلوی درب زن و فرزندانش را دید که از آن طرف کوچه به سمت خانه می آیند.مرد شیرین ترین لحظه عمرش را می دید.دیگر تنها نبود.ساعت نه شب با خانواده اش توی حیاط حسینیه ایستاده بودند و از سمت چایخانه به ضریح نوی آقا چشم دوخته بودند که زیر پرچمش نوشته شده بود"آقا گروه خونی ما کربلاست.اصلا به جز شما به کسی خون نمی دهیم".
دو تا از همکارانم وارد اتاق نشریه می شوند و با صدای بلند دعوتم می کنند به اتاق جلسات بروم.درب اتاق را که باز می کنم میبینم "عزیزه داوودی" شصت و یک ساله روی یکی از صندلی های نزدیک درب نشسته.خانم مسنی که همین چند ساعت پیش از فرودگاه تهران به سمت حسینیه حرکت کرده بود تا به رسم هر سال ساعت دو ظهر نهم محرم گوسفند نذری اش را جلوی پای دسته ذبح کند.این چهلمین سال از اولین نذر او بود که می گذشت.می گفت از بیست سالگی به خاطر ادامه تحصیل همسرش به کالیفرنیا سفر کرده اند و حالا 40 سال است که در غربت با خانم های مقیم آنجا جمع می شوند و اربعین و محرم را تکیه می زنند توی خیابان های شهرشان.می گفت دو سال پیش که نتوانسته بود توی این جمع حاظر باشد مدام از طریق تلویزن دسته را دنبال می کرد و همسرش شاهد است که چه قدر بی تاب این حسینیه اعظم بوده و دوست داشته خودش به جای برادرش نذرش را می آورد زیر پای دسته ذبح می کرد.حرف هایش که تمام شد پرسیدم حالا که 40 سال است این همه راه را طی می کنید،قاره ها و آبها را می پیمایید تا به حسینیه اعظم اینجا وادای نذری تان برسید آخرین حسی که از امام حسین علیه السلام در دل دارید را برایم بگویید؛اشک توی چشم هایش حدقه زد و گفت دخترجان "پیش من نام حسین را ببری میبینی...مثل یک مادر غمدیده به هم می ریزم" و رفت...به گمانم به سمت دسته جلوی درب حسینیه رفت تا چهلمین نذرش را هم ادا کند..
سه سال از اولین محرمی که خادم این حسینیه شده بود می گذرد. هیچ وقت نتوانستم دلیل اینهمه سکوتش را بدانم.هربار که توی این ایام خواستم سر صحبت از اینجا آمدنش را باز کنم یک طوری طفره رفته است.همیشه دلم می خواست بپرسم چه طور با این پای آسیب دیده انقدر در راه خدمت به این حسینیه خستگی ناپذیر است اما توی این سه سال ندیده ام با کسی درد دل کند؛فقط هربار که از کارهایش فارغ می شد توی تکه کاغذهای ریز چیزهایی می نوشت و می گذاشت لای سررسید چرمی قدیمی اش..دیروز که توی دفتر نشریه کار می کردم ناخودآگاه چشمم به سررسید چرمی ایی افتاد که سه سال هیچ کسی نمی دانست تویش چه می گذشته؛دلم خواست تورقی بزنمش ولی هرکاری کردم نتوانستم با وجدانم کنار بیایم.توی همین افکار تا آمدم خودکارم را از زیر میز بردارم دیدم تکه کاغذی کنار پایه میز افتاده که که روی آن نوشته بود" اگر این پا مصنوعی نبود.اگر پای دلم را می شد بگذارم روی زمین..آن وقت من هم پشت این دسته حسینیه اعظم پابرهنه خدمت می کردم آقا جان.روسیاهم که با پای مصنوعی نمی شود..نمی شود که...".کاغذ را لای سر رسید گذاشتم و با چشم هایی گریان به سمت صحن حسینه رفتم.یادم نمی آید بعد از آن دیگر چه حالی داشتم.
+با تشکر از رزگار عزیز که نوبت نویسندگی این هفته اش رو بر من بخشید.
.+ این داستان ها کاملا واقعی است .