آسانسور معیوب-ذهن نفس کم آورده  

ساکش را گذاشت توی آسانسور،رفت تا کیف دستی اش را بیاورد که یک دفعه دید در ِآسانسور بسته شده ،دکمه رو میزنه که در باز بشه اما دید آسانسور طبقه پنجم ِ،هرچی دکمه آسانسور رو میزد فایده ای نداشت ،مجبور شد تا طبقه پنجم رو از پله های ناجورش بره بالا -حالا دوباره امتحانی میکنه اما در باز نمیشه!
میشینه و تکیه میده به دیوار روبروی آسانسور،به این فکر میکرد که حالا چیکار کنه،هرچه از ذهنش روی کاغذ ریخته بود توی اون ساک بود-حالا چطور ساکش را نجات دهد؛چطور ذهنش را از پشت این در نجات بدهد،نکنه اکسیژن کم بیاره!
خیره میشه به چراغ قرمز آسانسور که نشون میداد آسانسور دارد برای خودش سـُر میخورد و بالا و پایین میرود!یا باید بیخیال ساکش میشد-یا اینکه بخاطر ذهن و نوشته هایی که گیر افتاده بودن  آتش نشانی را خبر میکرد-خنده دار بود نه!یه آدم بخواهد ذهن و دست نوشته هاش رو نجات بده!
ساعت از قرار مقرر گذشته بود،دیگر فایده ای نداشت،قرار بود ذهنش را ببرد بگذارد روبروی چندآدمی که ببیندو نظر بدهند که اگر ذهن زنده ای دارد آنچه از ذهنش ریخته بود روی کاغذ را چاپ کنند!حالا دیگه دیر شده بود خیلی دیر-بیچاره ذهنی که دست نداشت تا دکمهء آژیر خطر آسانسور رابزند!
بیچاره ذهنی که پشت این در از کمبود اکسیژن داشت خفه میشد!

بارانـ(زیر ِصفر):ببخشید ذهنی که پشت در آسانسور گیر کرده باشد بهتراز این نمیتواند بنویسد!  

نگاه همیشگی


می گفت وقت هایی که دلم می گرفت و از زمین و زمان خسته می شدم می آمدم پیشش ، گوش خوبی برای شنیدن حرف هایم داشت .می گفت چند بار نامه نوشتم و شماره ام را گذاشتم تا شاید کسی خبرم کند برای دیدار خانوادگی ؛ اما خبری نشد .
با این حال زیاد می آمدم سراغش حرف ها و دلشکستگی هایم را می چیدم روبه رویش آن وقت ؛
خوب نگاهشان می کرد ؛ خوب نگاهشان می کردم.
لبخند همیشگی اش را می زد و تا من چشمم به لبخندش، به نگاه همیشگی اش می افتاد ؛ لبخند روی لب من هم می نشست
بهش گفتم از کجا پیدا کردی ؟
جواب داد از روی نگاهش .
زل زدم توی چشمانش ببینم مگر نگاهش چه حالیست ؛ برق چشمانش میخ کوبم کرد .
روی سنگ قبرش را خواندم با رنگ قرمز نوشته بود شهید علیرضا تاجی ، 27 ساله ...

چمدان

 

به فرودگاه که رسید اثری از چمدانش نبود ،سراغ مسئول انبار فرودگاه که رفت گفت چمدان او و چند مسافر دیگر جامانده و با پرواز فردا می فرستند!در دلش آخ بلندی گفت دوست داشت وقتی میرسد خانه چمدان ِ پُر از سوغاتی اش را بدهد دست
بچه ها!کار همیشگی اش این بود هروقت سفر میرفت یک چمدان مخصوص برای بچه ها می آورد!



سلام منم، زیر ِصفر
چمدان داستان های من هم جامانده است فقط نمیدانم با کدام پرواز به دستم می رسد!