ریحانه

هنوز مانده بود که پیرهن چین چینِ گل گلی اش را بپوشد و برود بقول آقا جان، قِر بدهد.هنوز مانده بود که از ده بالا خبر بیاورند، سهراب پسر خان بابا که خیلی سال است خاطر خواه اوست از سربازی آمده و می خواهند که بساط خواستگاری...هنوز به خیلی چیزها مانده بود.شب ها توی طبقه ی زیرین مطبخ خانه می نشست و زیر نور چراغ موشی آرام آرام گل های رو لحافی جهازش را می دوخت و زیر لب شعر می خواند.دقیقن خاطرش نیست که این شعرها را چه کسی به او یاد داده بود اما انگار که حول و حوش چشمه،آن جایی که دختران دم بخت می نشینند شنیده بود یا شاید هم توی عروس کشانِ عروسی ریحانه...ریحانه...از وقتی ریحانه رفت شهر، دیگر انگار همه چیز عوض شد.دیگر خان بابا به ده پایین نمی آمد.نامه های سهراب نمی رسید.حاج ملا رضای مسجد خسته بود.ریحانه چراغِ ده بود.قهقه ها و لبخند هاش را همه درخت های ده هم حفظ بودند چه برسد به پسرهای جوان که نا امیدانه یک دل نه صد دل عاشقش بودند.از آخر هم آن جوان فرنگ رفته خواستگارش شد و با همان رفت خانه بخت.انگار ده آخرین نفس هایش را با اشکهای خداحافظی ریحانه کشید.

بی بی راضیه می گفت سهراب سرباز فراری شده.اما اگر فراری شده چرا ده نمی آمد؟سهراب می دانست که او هر شب زیر نور چراغ موشی رو لحافی اش را گلدوزی می کرد اما چرا نامه هایش نمی رسید؟چرا هیچ صدای از ده بالا شنفته نمی شد.گاهی ده پایینی ها ریحانه را نفرین می کردند که آن جوان فرنگ رفته را داد به همه شور و عشق دهاتی ها...

حالا چند سال است که توی طبقه زیرین مطبخ خانه دارد گل های رولحافی جهازش را می دوزد و بی بی راضیه مرده است که خبر بدهد از فراری بودن سهراب...شاید سهراب هم مرده است ....

سقف

دیر جنبیده بودم. حاجی بابا فهمیده بود کسی که صلاتِ ظهر روی پشت بام یورتمه می رود، منم. حالا خیال کن می پریدم  روی پشت بام آغلِ عمو محمد حسین و بعدش هم حیاطِ قلعه خرابه. چه فایده؟ آب که نمی توانستم بشوم و بروم به زمین! عین بچه ی آدم از نردبان آمدم پایین و سه بار با صدای بلند گفتم غلط کردم بابا حاجی! برای بار چهارم هم تکرارش می کردم اگر دردِ پیچانده شدنِ گوشم اجازه میداد. گوشم را گرفته بود و می گفت برو تا بگم! به نربان اشاره می کرد. همانطور یک وَری و آی آی کنان از پله ها رفتم بالا. خورشید وسطِ آسمان بود و ما وسطِ پشت بام. گوشم را وِل کرد و گفت بشین! نشستم. حاجی بابا دستش را بلند کرد و محکم کوبید روی زمین. گفت این چیه؟ دل و جرئتم را جمع کردم و گفتم خاک! گفت نچ! گِله. کاهگِل! فهمیدی؟ نفهمیده بودم. گیج و منگ نگاهش می کردم. گفت خاک که طوریش نمیشه هرچی جفتک چارکُش بندازی روش، ولی گِل،خاک که نیست که خالص باشه. آب قاطیش شده. ناخالصه. کاهم داره، دیگه بدتر! آفتاب جونِشُ میگیره. خشک میشه، مثِ استخون.میشکنه. غلط کردنتو میخوام چکار؟ ندو!

ساعت مچی

ده یازده سال گذشته بود ، ساعت فروشی کوچکی که دهانه اش یک متر و طولش دو متر بود اما هنوز همان شمایل را داشت، چند تا ساعت دیواری و ساعت مچی که گران ترینش هشتاد هزار تومان بود، آن قدیم ها گران ترین ساعتش هشت هزار و پانصد تومان بود.دو نفر آنجا کار می کردند یک پسر جوان و یک مرد مسن، مرد مسن را خیلی وقت بود دیگر ندیده بودم، آن وقتها اگر آن مرد توی مغازه بود می رفتم تو، بند ساعتم را عوض می کردم یا باطری اش را، یا ساعت قیمت می کردم، شیشه ی شکسته ی ساعتی را عوض می کردم یا عقربه ی کنده شده ای را درست می کردم، اگر پسرک بود نمی رفتم تو، فقط نگاه می کردم و رد می شدم، همیشه سرش پایین بود، همیشه گردنش روی ساعتی توی دستش خم بود، اگر روبرو را نگاه می کرد دلم می ریخت، زود چشمم را می چرخاندم و به سمت دیگری می رفتم.

حالا یک ساعت مچی قدیمی چند شب توی کیفم مانده بود که ببرم و باطری اش را عوض کنم، خیلی سال بود آن مغازه کوچک دیگر نرفته بودم، آنشب آن پسر آنجا بود که حالا چهره اش جا افتاده شده بود، برایم سخت بود که با او چشم تو چشم شوم، آنهمه سال از نگاهش فرار کرده بودم. رفتم تو، نگاه کرد تا حرفم را بزنم، ساعت را دادم دستش، گرانترین باطری را انداخت برایم، حساب کردم، حرف دیگری نداشتم،با اینحال یک ساعت مچی را قیمت کردم، برایم آورد بیرون، دستم انداختم، ساعت به دستم نیامد، تشکر کردم ،زدم بیرون و احتمالا دیگر به آن ساعت فروشی نمی رفتم.

حرف زده بودم، با آدمی که فکر می کردم با او که حرف بزنم دنیا بعدش تمام می شود.

آخرین شب نبودنت

من امشب خواب ندارم. واسم شب مهمیه. آخه امشب، با هر شب دیگه ای فرق داره. امشب متعلق به توئه و تو برام خیلی مهمی. خیلی خیلی مهم. اصلا امشب همه جا رو ساکت کردیم. این تلویزیون قراضه ی 14 اینچی رو هم که از خونه بابام آوردیم خاموش کردم، نذاشتم حتی سرشب نوید روشنش کنه، خواستم امشب برای اونم فرق داشته باشه، البته فکر نکن که اونم حواسش به تو نیست، هست. خیلی هم هست. امشب که نگاهش کردم به نظر یه مرد جوون میومد تا یه بچه ی ده ساله. یه مرد که می تونه مرد یه خونه باشه هرچند اگه واسه نصفه شب دستشویی رفتن از من کمک بخواد. کلا امشب نویدم خیلی سرحال بود. الان رفته خوابیده، ولی سرشبی کلی با هم خندیدیم. نشستیم چیپس خوردیم و به خودمون خندیدیم. یاد اون ال سی دی 30 اینچ افتادیم و خندیدیم. همونی که یه روز صبح بلند شدیم و فهمیدیم زیربغلت زده بودی و برده بودی فروخته بودی. ال سی دی رو به قیمت یک رادیو جیبی فروخته بودی! خیلی خندیدیم به این تلویزیون 14 اینچی که کنترلش رو باید تو فاصله ی 10 سانتی تلویزیون بگیری تا کار کنه. کنترل از راه نزدیک! امشب به ماشین لباسشویی بی چاره مون هم خندیدیم. این یکی رو نتونسته بودی زیر بغلت بزنی و یه روز که ما نبودیم پشت یک گاری انداخته بودی و بردی بودی به قیمت یک تشت لباسشویی فروخته بودی! واسه همین امشب لباس های نوید رو، لباس های خودمو، لباس های تو رو همه رو ریختم تو تشت و اونقدر با دست چلوندم تا واسه فردا همه تمیز و مرتب باشیم. به همه چیزای دیگه هم خندیدیم. با نوید سر این که اول کدوما رو برده بودی فروخته بودی دعوامون شد. من می گفتم اول قالی کوچیکه ی تو هال رو رفتی فروختی و نوید می گفت اول جارو برقی رو. آخرش من پیروز شدم چون اثبات کردم که همون روز می خواستم خونه رو جارو بزنم که متوجه شدم قالی رو گذاشتی رو شونتو بردی به قیمت یک حصیر فروختی! نوید ادامو درآورد که میام خونه رو جارو کنم که یهو با کف سنگی خونه رو به رو میشم و بعد هر دو قاه قاه زدیم. طوری که صدامون تو این چهاردیواری تقریبا بی اثاث بپیچه.
مسعود، خوشحالم که فردا میای و اون وقت می شینیم برنامه می ریزیم که از آخر به اول دوباره اثاثیه رو بخریم یا بهمون ترتیب که فروختی شون و دود کردی شون هوا، بخریم شون.
مسعود، مرد من، من پات هستم تا دوباره همه چیزو از نو بسازیم. مثه اولش. فردا که بیای بیرون و آزادیتو بغل کنی همه چیز شروع میشه. مسعود، حالم خوبه وقتی ببینم که خواستی و تونستی عوض بشی. دیگه هیچکی نمی تونه صحبت از معتاد بودنت کنه. تو همه ی این یک سالی که ترک کردی حسابی رنگ و روت عوض شده. دو روز پیش که دیدمت خیلی از چهره ی مردونت خوشم اومد درست مثه روز خواستگاری. مسعودِ من، می دونستم اراده کنی می تونی عوض شی. قسم به همین قرآنی که تو زندان چند جزء شو حفظ کردی، بیشتر از هر وقت دیگه ای دوسِت دارم و بیشتر از هر وقت دیگه ای خوشحالم که پات موندم و پات نشستم.
این نامه هم یه یادگاری میشه از آخرین شب حبسِت.

راستی مسعود، سلام...

برای من تو آن همیشه ایی که خدا را به تو سوگند می دهم


 زهرایش حالا دیگر بزرگ شده بود.برای خودش خانمی بود.موهایش را می شد داد دست مادرش و چهل گیس ازش در آورد با پاپیون های بنفش ملایم.هزار ماشالله آنقدر قد کشیده که حالا دیگر می شد گفت پیراهن صورتی اش حسابی اندازه اش بود.زهرا کوچولو بابا خونه هستند؟زهرا بابایش را گم کرده بود.بابا!!بابا!!تو به من قول داده بودی.مردها که زیر قولشان نمی زنند.
زهرای بابا کارنامه اش را فرستاده برای پدر..توی اردوگاه عراقی ها چه حالی است معدل بیست زهرایت را ببینی و نباشی زهرایت را...زهرا جان!!بابا شرمنده است؟زهرا جان از بابا چه می خواهی؟بابای نازنین تو که همه زندگی اش را گذاشته برای بقیه،تو باید به او افتخار کنی.زهرا بابا خسته است، دستش زخم شده.قلبش هم.زهرا جان؟چرا گریه می کنی ،چه شده عزیزکرده بابا؟
بابا شما دیگر چرا؟بابای زهرا هم؟باباجان!!مگر مردها هم گریه می کنند بابا؟پدر مهربان زهرا؟طوری نیست...آرام باش مرد.تو فرمانده یک لشکر بودی.تو شجاع ترین مرد میدان بودی.تو شیرمردی..شیر که گریه نمی کند.بابای زهرا شرمنده نباش....
جنگ تمام می شود.شما به خانه بر می گردی و تمام قول هایی را که به خانه ،به زهرا،به خانواده ات گفته بودی را ...
بابای زهرا نمی تواند بی خیال بهانه زهرایش شود.بابای زهرا چه کار کند؟چه کاری می تواند کند؟بابایی که یکی بیش تر نیست و حالا وسط اردوگاه این از خدا بی خبرها درس مقاوت پس می دهد چه طور می تواند جایی دیگر هم باشد؟اینطور باباها در کل عالم یک دانه اند.حالا توقع دارید چنین پدری بزند زیر حرفش؟خودش را وقف همه زهراهای هفت ساله سرزمینش کرد.دست هایش را برای همین بچه ها توی مین جا گذاشت.حالا می خواهید برای زهرای یکی یک دانه اش هیچ نکند؟توقع دارید زهرای چنین پدری اشک بریزد؟بچه است..نمی فهمد...بچه است.بچه.
بابای زهرا نامه نوشت به اداره مربوطه در ایران.زهرا و مادرش را از شهرستان آوردند طهران.همان شهربازی که بابا قولش را به دختر داده بود.زهرا بستنی های رنگی رنگی را تله کابین توی تلوزیون را عروسک های خوش بر و رو را شهربازی رویاهایش را..همه را داشت.فقط بابا..بابا را کم داشت.
عکس های زهرا را که برای پدر فرستادند،لبخند روی صورت پدر که شکوفه زد یادم نیست بعدش چه شد فقط
خدا ما را شرمنده این شیرمرد ها
و این زهراها نکند.

من شام نمی خوام!

کلاه که سر من نمی تونی بذاری می تونی؟ این همه سال باهات زندگی کردم اگه دیگه نفهمم کی داری شوخی می کنی کی نه، به درد لای جرز دیوار می خورم! پاشو پاشو خودتو جمع کن برو این حرفا رو برای کسی بزن که تو رو نمیشناسه، همش دغل، همش دروغ، آخه تو خسته نمی شی؟ من کی باید از دست این کارای تو خلاص بشم؟ 34ساله برمیگردی تو خونه یه چیزی برای سر کار گذاشتن من پیدا می کنی! دقیقا 34 هم هست که هر روز می خندی می گی قول می دم قول می دم باز فردا همون آش و همون کاسه! خسته نمی شی تو این قدر به مغزت فشار میاری که یه چیزی گیر بیاری منو بذاری سر کار 5 دقیقه خودت بخندی نیم ساعت من غر بزنم؟ خسته نشدی هر روز بحث، هر روز غر زدن، هر روزم البته سکوت می کنی! من موندم تو خجالت نمی کشی؟ هی هر روز می گم هیچی نمی گم، هی هر روز می آی خونه یه چیز جدید جستی باورم می شه راست می گی، باز سر کارم می ذاری! باز می خندی بعد تو سکوت به غرغرای من گوش می دی، بعد تازه شام هم می خوای! من موندم چرا هر شب به تو شام می دم؟ پاشو... می گم پاشو دیگه، چرا نشستی؟
+ هان؟
-هان نه، بله، می گم پاشو، امشب شام نداریم! پاشو برو از بیرون هر چی می گم بخر، بیار بخور، من از امشب رژیم دارم!
+ چی؟ رژیم؟ ولی من تو رو همین طوری دوست دارما! اصلا هم گشنه ام نیست، بشین برام حرف بزن، من کلا دوست دارم صداتو بشنوم! می دونی چرا وقتی حرف می زنی سکوت می کنم؟تو اصلا می دونی صبح تا شب دلم برای صدات تنگه؟ میدونی اگه هر شب صداتو نشنوم چی می شه؟ تو اصلا می دونی اون شبی که رفته بودی بیمارستان مراقب مامانت باشی تا صبح خوابم نبرد؟ من شام نمی خوام!
!!!

تیلیک ... تیلیک

آروم آروم ، تیلیک تیلیک..این صدای پاهای توست که داره توی من پخش میشه.این درسته، ولوم رو ببر بالاتر...یک دیگه ...یه کوچولو.. خوبه...اوهوووی میگم خوبه دیگه !ببین دیگه بازی در نیار،تند بری من بهت نمی رسم .آره دیگه، اینجوریه... یا همیشه اینقدر تند میری که ازت عقب می مونم یا اینقدر آروم که حوصله م سر میره ، حد وسط نداری دیگه .کتونی پوشیدی ؟!کتونی ! هه! فکر کردی من نمی فهمم؟ ردِ پاهات الان رو صورتمه ،از هر زوایه ای که نگاه کنی دیگه هر خری می فهمه که کتونی پوشیدی .خب!الان می فهمم که داری خودتو می زنی به اون راه .تیلیک تیلیک...دیگه واقعا احمقانه ست ! آخه کی صدای پاهاش اینجوریه ؟ الان میگی : ببین مای فِرِند ! دیگه من یکم با اون دیگرونی که خودت میگی فرق دارم هانی !اَاَی اینجوری نگو هانی ها! یاد اون دختره میفتم که سرِ کلاس زبانِ زمستونِ پارسال، بعدِ هر دو کلمه یه هانی می چسبوند تهِش، به قولِ خودش محضِ خوشگلی !میدونم تو خوبی ! حال میده ها! آدامسمو نگاه کن، ببین ببین داره چجوری باد میشه...هاها الان تو روی آدامسمی و الان دیگه همه چی دست منه! میتونم با یه حرکت سریع بترکونمش و تو پرت شی از صورتم، یا هم که آروم قورتت بدم ، اون وقت شاید اینجوری بتونم هضمت کنم، آخه می دونی که از سنگ بدتری مگه میشه جویدت؟! فقط باید یهو قورتت داد،ولی من کلیه هامو دوست دارم.حالا تصمیم با خودته،میتونی پرت شی بری هر اونجایی که عشقت میکشه، می تونی هم یه جاهایی توی من واسه خودت خونه کنی و البته ادامه ی ماجرا...چی میگی ؟  اَاَی بابا بلندتر حرف بزن ببینم، هرچقدر هم صدات پایین باشه نمیدونم چرا این تیلیک تیلیکت رو اعصابمه ... آهان یه چیزایی دارم میشنوم ...تو ... خب ؟...باشم ... خب ؟ ... جا ... آَه یعنی تو یه گفتار درمانی حسابی باید انجام بدی ها، اووه یِس ! آؤ یو بیزی ؟ اوه مای گاد!پیتیـــــــــکو...ببین صداهای منم فرق میکنه ...منم با اون دیگرونی که خودت میگی فرق دارم ... این صدای ترکیدن آدامس بودها.دارم با تو حرف میزنم، باز کجا رفتی ؟ اوهوی کوشی ؟؟تیلیک ...تیلیک باشه ...قبول... خودت گفتی آخه تیلیک تیلیک خودت که پیدات نیست ولی فکر کنم کفشات رو یه جاهایی از من جا گذاشتی ...تیلیک تیلیک ....

 

شعري روي بام

ديگر حتي همسايه هاهم متوجه شده بودند كه هر وقت با زنش جر و بحث مي كند مي آيد روي پشت بام. مي نشست لبه بام و شعر مي نوشت و بعد هم كاغذش را پاره مي كرد و به باد مي داد. شاعر بود، نويسنده هم بود اما خب پولدار نبود. زنش شاعر نبود، نويسنده هم نبود اما خب پولدوست بود.

آن شب خانه نيامد. همسرش اهميتي نداد.

همسايه طبقه سوم كه براي جاجه جا كردن ديش ماهوراه رفته بود روي پشت بام، روي بند لباس ها يك تكه كاغذ پيدا كرد كه با گيره وصل شده بود به بند رخت. با نور موبايل سعي كرد نوشته روي كاغذ را بخواند:

چون مسافری در ایستگاه

منتظر نشسته ام

این شتاب دایمی

این هراس جاودان          

                       که از قطار جا نمان

لحظه های بودن مرا تباه کرده است

شاعران بی شمار دیده ام

که بین چرخ دنده های زندگی

استخوان آبرویشان شکسته است

پول ... پول

پایتخت

عشق های کانکریت

در تحیرم که شاعران پایتخت

بین این همه غبار و دود و گاز

در میان این همه

روزنامه های رنگی و دو رنگ

با کدام عشق زنده مانده اند؟

ناحق...

با صدای بلند گفت حرفت حق... اما ب زبون اوردن هر حرفی حق نیست...اینو مامان بزرگ وقتی بچه بودیم کنار حوض سر قضیه ی آش ملوک خانم گفت....چند سال بعد بابا سر قضیه بدهکاری اقا حبیب...بزرگتر ک شدیم عمه سر قضیه افسانه چند بار دیگه این حرف رو باید بشنوی ک بفهمی....چندبار دیگه باید میگفتن ونگفتن ک امروز وایسی تو چشمای من نگاه کنی...حرفت رو بزنی و بعد از گشادی چشمام بفهمی چه غلطی کردی ...حرفت حق...اره حق ...اما نه داداش من شنیدنش از تو ناحقه...میفهمی...میتونی بفهمی...؟؟؟ یه سری حرف ها هرچندم حق باشند شنیدنشون از زبون بعضی ها ناحقه...ناحق گفتی داداش ...ناحق...اما میدونی بدبختی من و امثال من چیه... اینه ک تنها واسه خودمون ناراحت نمیشیم ...بدبختی من الان اینه ک واسه ناراحتی تو ناراحتم...واسه پشیمونی تو و اینکه بخشیدنت ک نه... از دلم در رفتنش چ سخته واین مدت لابد تو چقدر از پشیمونیت درد میکشی.... اره درد من یکی دو تا نیست ...حالا باید بشینم انقد واسه تو غصه بخورم ک غصه خودم یادم بره...

دفترچه !

دوستم يه دفترچه داره كه توش همه آرزوهاشو نوشته، سه روز ديگه بعد بيست و پنج سال‌ آرزو نوشتن به يكي از آرزوهاش ميرسه و من ميخوام واسش يه جشن بگيرم آخه پنج شنبه صبح كه از خواب پاشه از هشتصد و چهل شش تا آرزو فقط هشتصد و چهل و پنج تاي ديگه ش مونده، فكر كنم خيلي خوشحال باشه. خدا كنه پنج شنبه صبح از خوشحالي بيدار شه كه بتونه بره سراغ دفترچه شو اون يه دونه رو خط بزنه و شب بياد خونه مون كه جشن بگيريم.
يه روزم دفترچه شو برداشتم يكي از آرزوهاشو خوندم، نوشته بود بچه كه بودم هر روز قبل مدرسه ننه م ميومد جلو در وايميساد و ناخونام نيگاه ميكرد و ميگفت اگه ناخونات بلند باشه و كثيف، آبرومون ميره، ديروز رفته بود سرخاك ننه ش و تو دفترچه ش نوشته بود ننه كاش برگرده اون روزا كه آبروي خانواده لنگه ناخونام بود !
ننه كاش بودي ...

توبه

 میدونی چیه حاجی؟ واسه بعضی ها «توبه» تعریف نشده.یعنی تعریف شده ولی همون تعریف که توبه ی گرگ مرگه! با خودشون فکر میکنن وقتی کسی پاشو کج گذاشت دیگه درست بشو نیست.حالا به سهو یا عمد ! هرچی که بوده مجبورش کرده بشینه بگه خدایا غلط کردم.انقدر بگه خدایا پشیمونم و غلط کردم و در به در دنبال خوبی کردن باشه که خدا ببخشدش.میدونی حاجی؟ خدا با اون همه بزرگیش میگه وقتی اشتباه کردی بیا توبه کن زار بزن بگو پشیمونی ازم بخواه ببخشمت و منم وقتی دیدم پشیمونی میگم برو که هواتو بیشتر از قبل دارم ولی نعوذبالله بعضی از بنده هاش خیال میکنن از خدا هم بالاترن..شیش سال پیش یه خبطی کردم و دستم هرز رفت سمت گاوصندوق رئیس شرکتی که واسش کار میکردم.نه از سر شکم سیری ها،نه کم اورده بودم.باید هرجور شده بود خرج دوا و درمون بچه مو جور میکردم.اگه اون شب پول واریز نمیشد به حساب بیمارستان،بچه م جلو چشمام جون میداد.درد و مرضش چیزی بود که من واسش گذاشته بودم.قربون خدا برم که به مردم بچه های صحیح و سالم میده و به من بعد هشت سال زندگی بچه ی مریض..زبونم لال شه اگه بنا رو گذاشتم به ناشکری کردن. بازم خدا رو شکر که حرف و حدیث ها سر اجاق کوری زنم خوابید.مرد دستش را توی جیبش به دنبال پاکت سیگار میچرخاند..سیگار را روشن میکند و پک سوم را که میزند به سرفه می افتد.این ریه هم دیگه نای نفس رسوندن بهم نداره.منم چسبیدم به سیگار که نابودش کنم که خودمم نابود بشم و بگم گور بابای دنیا و اون زن و بچه..خدا خودش بهتر میدونه که اینا رو به ناشکری نمیگم ولی نمیشد این بچه چشمای رنگی ننه شو به ارث می برد؟ یا قد بلند منو! حتما باید درد و مرض منو می کشید به خونش؟ رشته ی کلام از دستم در رفت حاجی..چندوقت پیش رفتم پیش سید مصطفی همون رفیقت که قرار بود دستمو بند کنه توی تولیدی کیف و کفشش..چند روزه اومده پیش شما،پسراش پاشون رو کردن تو یه کفش که دزد راه نمیدیم تو تولیدی..رفتم پیش صاب شرکت قبلی نامرد وقتی منو دید هرچی لیاقت خودش و زنش و ننه ش بود بار من و زنم و ننه م کرد.حرفای قشنگ زیاد میزدی اما اون شب که پرسیدی پول از کجا جور شدو دلم لرزید و بند از زبونم باز شد و گفتم چه خبطی کردم گفتی:« lمردم خدا رو به بزرگی و مهربونی میشناسن اما یادشون رفته خدا توبه پذیر و بخشنده هم هست»میبینی حاجی! خوب یادم مونده.هروقت یادم می افته داشتم چکار میکردم و پا به چه راهی گذاشته بودم تنم می لرزه و اشک میریزم و میگم: خدایا غلط کردم! میگم نکنه هنوز منو نبخشیده..در به در دنبال کار گشتم،تموم شده! الانم چند روزه دارم تو بیمارستان ملحفه های کثیف و جمع می کنم افتادم به بشور بساب درست عین زنم که از بس رخت چرکای مردم رو شست دستاش شده عین دستای حاج خانوم.خدا بیامرزه دوتاتون رو..دیگه داره غروب میشه باید برگردم سر کار.. واسمون دعا کن حاجی..راستی هوای سید مصطفی رو داشته باش..

دشتبان

دار و ندارش را ریخت توی حنجره اش و های و هوی کشان دوید طرفِ باغ حاج حسن. چماق را بالای سر می چرخاند و می دوید. نباید می گذاشت پایش به باغ برسد. چیزی به برداشت انگورها نمانده بود. حیف بود نعمتِ خدا. تاریکیِ شب صدای نفسِ نجسِ حیوان را  پنهان نکرده بود از گوش هایش. می دانست که اگر دیر برسد، حیوان کلِ محصول را لگد مال می کند، مثلِ گرگی که مست از بوی خون، فقط گوسفندها را یکی یکی خفه می کند. از روی کرت های پر آب می پرید و فریاد می کشید. دیدش. حیوان هراسان  راهش را کج کرده بوده سمت کوه. می خواست چند متری را هم پشت سر حیوان بدود تا خیالش تخت شود از فرارش که صدای گلوله بر جا میخش کرد. لابد شریف بود که سر و صدا کشانده بودش وسط معرکه. تا آمد به دستخوش چماقی بچرخاند و هویی بکشد برای شریف، گرازِ زخم خورده پرتش کرد پای درختِ گردو و دوید وسطِ باغ.

 

 

* عزیزانِ یک ربع مانده ای، کجایید؟

مرا تن و استخوانی بیش نمانده

دارد هوا تاریک می شود . او هنوز روی چمن ها توی دشت دارد قدم می زند و سیگار می کشد . ضبط ماشینش روشن است و صدای خوشی دارد پخش می شود . تکیه می دهد به کاپوت ماشینش و آفتاب پایین رفته را در خنکای هوا نگاه می کند . به خودش فکر می کند . به بد قوارگی های زندگیش فکر می کند . به گناه ها و دروغ هایش . تازه فهمیده است که چه کرده است . تازه قلبش لرزیده است . تازه احساس اسارت کرده است و می خواهد برای آزادی کاری کند . تازه فهمیده است که چقدر تنهاست . تازه دارد تنهایی را درک می کند . تازه دارد بی عشقی را در زندگیش احساس می کند . فنا و بر باد رفتگی را دارد به چشم هایش می بیند . همان طور که نگاهش به غروب است می گوید . همه ی نگاه ها رو دیدم . جز نگاه تو و مادرم . تویی که تمام و کمالی و مادری که مریض گوشه ی بیمارستان اُفتاده است . حالا اگه همون نگاه پاک و پُر از عشقش را از من بگیری که هیچ وقت نفهمیدمش چه کنم ؟ توی دنیایی که او نیست من چه کنم ؟
یک ربعی می گذرد  که گوشی اش زنگ می خورد .
بخش پذیرش بیمارتان است . دختری است با صدای کشیده و آرام . می گوید ببخشید آقا بیمار تخت چهل و هشت بخش بیماری های قلبی مه رُخ زاکری مادر شماست ؟ هول می شود می گوید بله ، چیزی شده ؟ می گوید خودتون رو برسونید .
خانوم خُب بگید چی شده ؟
مادرتون به علت فشار زیاد و مشکل عصبیش سکته کردن

تمام/

ای با من و پنهان زمن از دل

دختری که به هیچ کسی فکر نمی کرد

دختری که به هیچ چیز نرسید.دختری که خیلی تنها شد.دختری که خیلی غصه خورد.دختری که حق پشیمان شدن نداشت.دختری که فقط می خواست زندگی کند.دختری که زن های فامیل می گفتند شاید یگر دختر نبود.دختری که باید مسولیت های زندگی را تنها تنها به دوش می کشید.دختری که بعد از فوت همسر باید دخترش را..نه نه..زنی که بعد از فوت همسر باید دخترش را با دست خالی ...زنی که بیماری تمام استخوان هایش را پوکانده بود.و باید توی محله،توی شهر،توی این موقعیت هم حتی نجیب می ماند.

دختری که هیچ کسی به او فکر نمی کرد.فکر نکرد.

دختری که مرد شد.

تمام/

مدت زمان نمایش مشخص نیست

زندگی رو پشت دستاش قایم کرده بود و مدام داستان می ساخت، داستان می ساخت، مهره ها رو می چید و مدام گارد کارگردانی می گرفت و اجرا و نمایش و ...

بازیگرهای ثابتی نداشت، مهره ها همیشگی نبودن، از کار که می افتادن دیگه نبودن، کلکسیون نداشت، نگهشون نمی داشت، نمی دونم باهاشون چی کار می کرد، اما از رده که خارج می شدند دیگه رویت نمی شدن، دیگه نبودن، نمی دیدیشون!

نمایش اولی... دومی... سومی... نمی دانم کی بود که توی یک دخمه ی تنگ و تاریک، کنار یک تخت شکسته، لمیده بود، داشت نقشه ی رفتن می کشید! سلام؟ نه، نکردم! حالشو بپرسم؟ ای وای! چه حرفا می زنید ها! نه! خودش بود که وقتی دید دو تا گوش برای شنیدن هست حرف زد، گفت که هی آورده و برده، چیده و ریخته به هم، به مقصد هاش رسیده و دوباره راه ساخته، گفت که خیلی بازی دوست داشته، گفت که آدما رو دوست نداشته، گفت که آدما ابزار خوبی ان، گفت که حالا ابزار شده...

گفت که داره نقش یک تکیده ی ورقلمبیده رو برای زمین بازی می کنه!

حرفاش که تموم شد، رفتم، اونم انگار رفت... ولی خیلی سنگین!

خلاف شرع !

خلاف شرع که نکردم.داشتم ازش ساعت می پرسیدم حالا یه سلام پسر خوشگله هم بهش گفته باشم گناه که نکردم.اصلا شما فکر کن رفتم توی یه مغازه و به فروشنده سلام کردم.چرا جواب نمیدی؟ عجب گیری کردما.جناب سروان اصلا من شکر میخورم به فروشنده ی مغازه ها سلام کنم..خوبه؟..خوب شد؟ الان برم دیگه!؟..ای داد بیداد بابا به پیر به پیغمبر من اصلا اون پسره رو نمیشناسم.به من چه تو جیبش چی بوده! اصلا هرکی اختیار جیبش رو داره،یکی تو جیبش نخودچی میریزه،یکی مواد میزاره یکی دیگه هم مث من شیپش ها رو آزاد می ذاره حال کنن.مانتو و روسری رو چکار داری؟قربون قد و بالات برم فکر کن باد روده تیم ولمون کن خودتم راحت شی..بابا به چی قسم بخورم باورت بشه.هفته ی پیش که رفتم پیش اون مرتیکه روانشناسه گفت واسه غلبه بر استرست کاری که دوست داری و آرومت میکنه. سرگرمت میکنه رو انجام بده.منم از همون بچگی عاشق این بودم لباس زنونه بپوشم و مردا رو سرکار بزارم.حالا مانتو و روسری ما رو از سر و تنمون کشیدی دیدی ماشالا هزار ماشالا مردی ام واسه خودم خورد تو پرت نصف شبی یه دختر ترگل ورگل نخورده به تورت؟ بذار برم..برم دیگه! هان برم؟

عقیده

پشتِ این کوها، بهترین عسلِ این ناحیه عمل میاد. بهش میگن پشتکوه. بچه که بودیم می رفتیم سراغِ کندوهای طبیعی و ناخونک میزدیم به عسلِ بی صاحبِ اصل. نیشِ زنبور بود، ولی وقتی یه دسته می شدیم و می رفتیم واسه کندنِ جارو، اونقدر خوشی و بی خیالی می ریخت تو دنیامون که چندتا نیش زنبور به چشممون نمی اومد اصلاً. پای پیاده می اومدیم تا پشت کوه. تا قرمزقولاق .تا باباقوچ. یه روز از سال، همه میزدن بیرون از ده. چادر می زدیم از بالای کوه تا اون پایین. تا زمینای حاج کاظم. هم زیارت بود، هم سیاحت. چه دلایی که اسیر نشدن تو چین و واچینِ شلیته هایی که واسه بردنِ آب تبرک می اومدن پای چشمه. چه سرایی که نشکستن پایِ سهمِ گردوی بیشتر توی دعواهای ما و بچه های طایفه ی حاج کاظم! اون موقع آب چشمه اینقدر کم نبود. از اون سالی که چوُ افتاد توی کوه گنج پیدا شده، کم کم آبش کم شد. میگن یارو رو گرفتن. سوراخی که توی کوه کنده هنوز هست. پارسال با مامانت رفتیم تا اون بالا. برداشتن یه سنگِ بزرگ گذاشتن درش که آدمیزاد و جک و جونور نیفته توش. ولی هنوز معلومه که چقدر عمیقه. ولی اصلش مردم واسه این چیزا نیست که میان اینجا. کوه و گنج و عسل و چشمه بهونه است. حتی این درختم بهونه است. صد ساله مردم رِشنه می بندن به این درخت، ولی نه خونی ریخته از درخت، نه قوچی اومده به چشمِ کسی. نه اینکه شک بیاریا. نه. کم نبودن شفا گرفته ها و گره از کار باز شده ها. بحث چیز دیگه ایه. حرفِ خاله صغری هیچوقت از یادم نمیره باباجون. همیشه میگفت اگه عقیده داشته باشی، خشتِ دیوار هم حاجتت رو میده.

آسمان هفتم...

کتانی هایش را کرد توی پاهایش و انگار که همه دنیا انداخته باشند دنبالش بند هایشان را نبسته دوید

تا خود خیابان هفتم داشت می دوید و تا به هفتمین کوچه نرسیده، نایستاد!

زنگ خانه ی هفتمی، سمت راست کوچه را که فشار داد، شروع کرد نفس هایش را چاق کردن و بلند بلند آرام کردن تند و تیزی قلبش که همه ی سینه اش را بالا و پایین می بُرد!

هفتمین بار هم زنگ خانه را فشار داد اما کسی در را باز نکرد...

داشت قدم هفتمِ برگشت را برمی دشات که در باز شد و پیرزنی با موها و مژه های یک دست سپید روبرویش ایستاد، بسته ی توی دستش را آرام گذاشت توی دست پیرزن، او هم سرش را بوسید و گفت: چند سالته؟

پسرک وقت زیادی نداشت، تند تند شروع کرد به حرف زدن و به همه ی سوالهای نپرسیده ی پیرزن جواب داد: علی هستم، ۸سالمه، مامانم نمی دونه الان اینجام، تندی اومدم و برگردم، اما دیشب خواب دیدم یه آقاهه اومده بود تو خوابم، یه شکلات داد گفت اینو بیارم اینجا، بعد صبح که داشتم می رفتم مدرسه، شکلاته رو تو مغازه ی همسایمون دیدم، یادم اومد که باید بیارمش اینجا، آخه اون آقاهه گفت، خندید و ادامه داد: اسمش هم مثل من علی بود، می گفت این شکلاته رو براتون بیارم، برا مامانم دعا می کنید خوب می شه، آره؟

پیرزن عصای قهوه ای اش را جابجا کرد و گفت: بله پسرم، لپ علی را کشید و گفت: اون آقاهه که اومده به خوابت، پسرمه، شهید شده.

علی نگاه خیره ای به پیرزن  انداخت، سرش را خواراند، ولی چیزی نگفت، توی دلش گفت حتما باید امشب از مامان بپرسم شهید شده یعنی چی؟ بعد انگار که چیزی یادش آمده باشد گفت: راستی اسم شما چیه؟

پیرزن نگاهی به آسمان انداخت و گفت: هفت آسمان...

علی نگاه آبی اش را به لباس آبی پیرزن دوخت و خندید: من باید برم، خداحافظ

و تا رختخواب مادرش دوید ...

 

منِ شیرین شده را ،فرهاد به بالین بیار ...

تسبیح را می گرفت دستش و حافظ باز می کرد، دانه ها را یک به یک با بیت بعدی رَد می کرد؛ خوب توی چشمهاش خیره می شدم. انگار چشمهایش بود که واژه ها را روی صورتم می پاشاند.گاه آنقدر سریع و محکم می خورد روی گونه هایم که ... عزیز جون از آن طرف می گفت:بلا به دور! ببین بچه م کافر شده..کدوم نامسلمونی این حالش کرده...عزیزجون ذکر بگو؛بگو سبحان الله...امن یجیب بگو ؛ این حرومی ها چیه تسبیح خدا رو باهاش...

" در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد/ حالتی رفت که محراب بفریاد آمد " عبایش را روی جانمازش انداخت و خیره به پنجره آن طرف اتاق از جایش بلند شد؛انگار که مست بود،پاهایش را بزور از روی زمین بلند میکرد،صدای رد کردنِ دانه های تسبیحش تنها صدایی بود که می شنیدم...زیر لب ذکر میگفت...ذکر میگفت ؟ ذکر میگفت...چمدانم سنگین تر از آن بود که بتوانم بلندش کنم،روی زمین می کشیدمش و صدای چرخ هایش رو موزاییک های ناهموار حیاط می پیچید...موسیقی عجیبی بود،صدای دانه های تسبیح و چرخ های چمدان...

راستش آخر نفهمیدم رفتن از من بود یا از او...اما ماندن را خوب نماند..این را صدای دورِ آخر تسبیحش گفت ؛ آنقدر ها مست نبود و جام را به دست من داد و سرکشیدم و مستِ مست تمام کوچه ها را، خانه ها را دور شدم..." شیرین " شدم...

درست میگفت..پیش از این آنجا کوه بود،همیشه از پشت بام خانه عزیزجون میشد تماشایش کرد اما نیست...حالا نیست ... و من شیرین ترین فرهادِ این شهرم ...

تسبیح را دانه دانه رد میکنم ...

"بجز ابروی تو محراب دل حافظ نیست/طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد ..."

 

بچه!

میدونی دلم میخواد پوستش سفید باشه.از اون پست سفیدایی که مثل شیشه ست و مویرگای زیر پوست مشخصه.تازه رو لپش هم وقتی میخنده چال بیفته.آهان دلم میخواد رو چونه اش هم مثل چونه ی خودم چاه زنخدان داشته باشه.اگه موهاشم مثل مامانش طلایی باشه که عالی میشه.اونوقت من تو خونه دوتا عروسک دارم! واااااای از فکر اینکه با لب و دهن سرخ و کوچولوش صدام بزنه بابا دلم غنج میره..اسمشم میزارم نسترن که به اسم بابا ناصر و مامان نسرینش بیاد.ولی نه نسترن واسش سنگینه مثل خانوم بزرگا میشه اسمشو میزارم غزل! خدایا یعنی میشه زودتر در این اتاق باز بشه و دخترکمو بزارن تو بغلم.. صدای پرستار رشته ی افکارش را پاره میکند؛

ـ آقا! متاسفانه بچه مرده به دنیا اومده اما حال مادر خوبه..

مسافر

قبل از طلوعِ آفتاب بلند شد کلِ خونه رو  جارو کرد. همه ی اتاقا و حیاط رو. بعدش گردگیری کرد و هرچی سوره قرآن که از حفظ بود هم خوند. دوباره و دوباره. یه چندباری هم سرشو چرخوند سمت اتاق وسطی و با صدای بلند گفت: تو هم بخون با من. ثواب داره. خوبه برات. رفت از زیرزمین کیسه ی آردو آورد بالا و مشغول شد. با زعفرونی که سه ماه پیش با هم از مشهد گرفته بودن، دو سه تا سینی حلوا پخت و یه قاشق هم گذاشت دهنش. دوباره رو به اتاق وسطی گفت: خوب شده. از بوش خوشت میاد؟ خواست که بره چارقد مشکیشو سرش کنه و بشینه منتظرِ نوه کوچیکه که هر روز با یه نون تازه، میومد به جاری کردنِ خون تو رگهای خونه، ولی گریه امونش نداد.زیر لب میگفت: می دونم پشت سر مسافر، گریه شگون نداره، ولی چه کنم؟ چه کنم؟  

مرا از جغرافیای جهانی دریغ کرده اند

کلاهش را بر می دارد  و می گذارد روی میز . دستش را می برد توی موهایش و زیر لب می گوید . اففف خدا حوصله ی هیچی رو ندارم . مغزم داره می ترکه . روی صندلی کنار پنچره نشسته است . کلاه و روزنامه و عینکش را روی میز گذاشته است و هی با موهایش ور می رود . بیرون هوا ابری و گرفته است . نم نم باران می بارد . دارد بیرون را نگاه می کند . آن طرف خیابان مردی دارد با زنش جر و بحث می کند . این را می شود از حرکات دست هایشان فهمید . او دارد از پشت پنچره ی کافه آنها را نگاه می کند . صاحب کافه با لباس های مرتب و کیپش می آید که سفارش بگیرد . ببخشید آقا چی میل دارید؟می گوید: فعلا یک لیوان آب مرحمت کنید منتظر کسی هستم . صاحب کافه نگاهش را بهم می زند . دوباره آن طرف خیابان را که نگاه می کند . زن و شوهری که داشتند با هم بحث می کردند . از نگاهش دور شده اند . دوباره دستش را می برد توی موهایش و نفسی عمیق می کشد . صاحب کافه برایش آب می آورد . در کافه باز می شود . رفیق قدیمیش که حالا موهایش مثل او جو گندمی شده است و عینک هم می زند می آید رو به رویش می نشیند و می گوید: پدرام شرمنده دیر کردم . نمی دونی چه ترافیکی بود . کلاسم که تموم شد راه اُفتادم . ولی اینقدر شلوغ بود که از این بهتر نمی شد رسید . خلاصه شرمنده . می گوید:اشکال نداره من به بد قولی های تو عادت دارم . هی باید همیشه منتظرت بمونم . حالا بگو چی می خوری سفارش بدم . می گوید: یه کیک خامه ای با یه چای . صاحب کافه را صدا می زند و با صدای بمش می گوید دو تا کیک خامه ای با دو تا چای مرحمت کنید . بعد به کامران نگاه می کند و با بغض می گوید: کامران اینکه گفتم امروز بیای اینجا می خوام یه چیزای رو بهت بگم . یادته که همیشه می گفتم عشق و آزادی رو آدم باید با همدیگه داشته باشه؟ اینکه وقتی دلی عاشق نباشه نیازی به معشوق نیست؟ اینکه آدم نباید بدون عشق زندگی کنه؟ حالا حال من شده حال عاشقی که معشوقش دوسش داره . ولی موهاش سفید شده و نمی تونه نیم ساعت باهاش خلوت کنه و به چشماش نگاه کنه . دلم لک زده واسه یه لحظه دیدنش . گاهی وقت ها می خوام خودمو خفه کنم . می خوام سرم رو بکوبم به دیوار . در به دری و بدبختی از سرو روم می باره . دلم به هیچی خوش نیست . هی قرص خواب می خورم . اینقدر رفتم وزارت و اومدم که آبروم رفته . کارم شده پشت تلفن حرف زدن باهاش . پشت تلفن ناز می کنه . پشت تلفن ناز می کشم . وقتی باهام حرف میزنه صداش پُره غصه است . این دفعه آخری می گفت نمی خوای بیای پیشم؟ چی باید می گفتم . اون که خودش می دونه ممنوع الخروجم . خودشم که نمی تونه برگرده . نمی دونی که کامران چند بارم پا شدم رفتم لب مرز که قاچاقی ردم کنن که برم ولی نشد . یه بارم که گرفتنم چند ماه توی زندون بودم . نمی دونی چه مکافاتی کشیدم . آخه اون طرف دنیا چطور دستم بهش برسه . اینقدر غصه خورده . اینقدر غصه خوردم که دیگه حوصله ی هیچی رو ندارم . یه شبم میزنه به سرش خودشو می کشه . بدبخنم می کنه . دارد اشک می ریزد و توی سرش می زند . کامران می گوید: قوربون چشمات بشم گریه نکن . زشته مردم نگاه می کنن . تو که تا حالا این چیزها رو بهم نگفتی . میدونستم که ممنوع الخروجی . ولی نمی دونستم که می خوای بری . نمی دونستم که لازمه بری . نمی دونستم که نمی تونه بر گرده . هیچ وقتم نگفتی میشه کاری کرد یا نه . خودم ممنوع الخروجیت رو درست می کنم حتی اگه موقت باشه . بعد از اون هم یه کاریش می کنم . وکالت من به درد این وقت ها می خوره دیگه. پدرام دارد اشک هایش را پاک می کند . خیره می شود به روزنامه اش که روی میز گذاشته بود . نوشته است . زنی در در آپارتمان بوم سپید ، طبقه ی نوزدهم در حالی که عاشقانه ترین فیلم سینمای امریکا را داشته از ماهواره  ضبط می کرده  خودکشی کرده است . روزنامه را لول می کند و به درست شدن ممنوع الخروجیش فکر می کند .

                                                                                                                    پایان

مرد تنهای شب / یک رب مانده.سری دوم.

مرد خسته روی تاریکی پله های سنگی حیاط فکر می کرد ..انگار که زیر لب برای فردایی که معلوم نبود چه می شود چیزی می گفت.قاب عکس قدیمی مستطیل شکل را زیر آرنج می فشرد.صدای سکوتش آنقدر عمیق بود که تو گویی دارد دانه به دانه درهایش را با تو وا می کند.

ساعت از دو نیمه شب می گذشت،و صدای پلک های تنهاترین مرد شب در تاریکی اتاق های خالی تنها نشان از حیات در آن خانه به نظر می رسید.خدا نصیب نکند،این لحظات مزخرفی که ترجیح می دهی بیدار باشی و رک و پوست کنده به دردهایت فکر کنی تا اینکه چشم هایت را ببندی و جای چرت ده دقیقه ایی ،تنها تمام آن صحنه های مزخرف جلوی چشم هایت قطار شوند.لحظاتی که واقعا مسخره و گندند...

چشم ها را که می بست حجم سنگین اوهام،خاطرات و اشتباهاتی که فکر می کرد مرتکب شده جلوی دیدگانش رژه می رفتندبطری آب بالای سرش به نصف رسیده بود، و ملحفه ایی که از حجم فکر مچاله تر از مغز هر آدمی زیر دست و پا می لولید و کلافه اش می کرد.بلند شد.روی لبه تخت زوار درفته نشست؛ چراغ کم سوی بالای سرش را دوباره روشن کرد و دنبال فندک سفیدرنگ پلاستکی اش اتاق ها را دوره افتاد.

پک های عمیقش نشان از حرف های ناگفته زیادی داشت که تا آن وقت شب مغزش را مثل خوره می خورد.حرف هایی که هیچ وقت به هیچ کسی نگفته بود.آیا او اشتباه کرده بود که روی رازهای خانه اش سنگ گذاشته بود؟.و به خاکستر پودر شده سیگاری که روی دمپایی هایش می ریخت فکر می کرد،چه قدرله شده!چه قدر خسته است،درست مثل خاکستر سیگاری که با ریزترین تلنگر روی دمپایی و موکت زبر سبزرنگ کف اتاق آن شاکله استوانه ایی اش وا می پاشید و روی سطح زمین پخش می شد.نمی دانید بهت گم شده مرد میانسالی که با ریش های جو گندمی زیر زیرپوش چروک و رنگ و رو رفته سفید بو گرفته گم شده باشد چه قدر تلخ است.

نگاهش هنوز روی خاکسترهای واپاشیده خاکسترهای سیگار روی دمپایی بود و صدای جیرجیرک هایی که انگار نیت کرده بودند تمام شب را با مرد بیدار بمانند.باید خودش را برای فردا آماده کند.به حمام رفت...باید آماده می شد..رفته بود آماده شود که تیغ از دستش سر خرد.

تمام.

کاشکی های کشکی

 انگار به زور گوشه های لبش را می کشیدند بالا، وقتی ابروهایش را گره می زد درهم و چین به پیشانی می انداخت با آن دو گوشه ی لب بالا رفته، تصویر انیمیشنی از خود می برد توی ذهنم.
یک جور حسی که انگار  هر کدام از اعضای این چهره،از صورت یک عروسک است که به زور کنار هم قرار گرفته اند. چشم هایش به یقین چشم های عروسکی چوبی بود که توی انباری پدر بزرگ زیر چرخ خیاطی مادر بزرگ داشت له می شد و عاشق عروسکی پارچه ای بود که مامان لباس های 6 سالگی اش را قیچی کرده بود و تکه هایش را سر هم ... و لب هایش حالا از آنِ این چهره ی پازلی شده ...
کاش می شد هر تکه از هر کدام از دوست داشتنی های زندگی را بدون آن تکه هایی که هیچ دوستشان نداری بهم بچسبانی و بشود همان آرزو ... همان خیال ... همان کاشکی های کشکی ...