کتانی هایش را کرد توی پاهایش و انگار که همه دنیا انداخته باشند دنبالش بند هایشان را نبسته دوید
تا خود خیابان هفتم داشت می دوید و تا به هفتمین کوچه نرسیده، نایستاد!
زنگ خانه ی هفتمی، سمت راست کوچه را که فشار داد، شروع کرد نفس هایش را چاق کردن و بلند بلند آرام کردن تند و تیزی قلبش که همه ی سینه اش را بالا و پایین می بُرد!
هفتمین بار هم زنگ خانه را فشار داد اما کسی در را باز نکرد...
داشت قدم هفتمِ برگشت را برمی دشات که در باز شد و پیرزنی با موها و مژه های یک دست سپید روبرویش ایستاد، بسته ی توی دستش را آرام گذاشت توی دست پیرزن، او هم سرش را بوسید و گفت: چند سالته؟
پسرک وقت زیادی نداشت، تند تند شروع کرد به حرف زدن و به همه ی سوالهای نپرسیده ی پیرزن جواب داد: علی هستم، ۸سالمه، مامانم نمی دونه الان اینجام، تندی اومدم و برگردم، اما دیشب خواب دیدم یه آقاهه اومده بود تو خوابم، یه شکلات داد گفت اینو بیارم اینجا، بعد صبح که داشتم می رفتم مدرسه، شکلاته رو تو مغازه ی همسایمون دیدم، یادم اومد که باید بیارمش اینجا، آخه اون آقاهه گفت، خندید و ادامه داد: اسمش هم مثل من علی بود، می گفت این شکلاته رو براتون بیارم، برا مامانم دعا می کنید خوب می شه، آره؟
پیرزن عصای قهوه ای اش را جابجا کرد و گفت: بله پسرم، لپ علی را کشید و گفت: اون آقاهه که اومده به خوابت، پسرمه، شهید شده.
علی نگاه خیره ای به پیرزن انداخت، سرش را خواراند، ولی چیزی نگفت، توی دلش گفت حتما باید امشب از مامان بپرسم شهید شده یعنی چی؟ بعد انگار که چیزی یادش آمده باشد گفت: راستی اسم شما چیه؟
پیرزن نگاهی به آسمان انداخت و گفت: هفت آسمان...
علی نگاه آبی اش را به لباس آبی پیرزن دوخت و خندید: من باید برم، خداحافظ
و تا رختخواب مادرش دوید ...