داشت نان باگت می خورد با پنیر خامه ای ،داشت با خودش حرف می زد و یک چیز خنده دار تعریف می کرد و غش غش می خندید،قبل از آن دور پارک می چرخید، تا ببیند روی کدام نیمکت باید بنشیند.گفتم " بچه ی کجایی؟" مثل اینکه ترسیده باشد گفت:"بچه ی همین دور و ور!" بعد هم بلند شد و رفت. حتی یک دیوانه هم با آدم حرف نمی زند!هیچکس توی این شهر با هیچکس حرف نمی زند!