پنکه ی سقفی می چرخد و می چرخد و قصد ایستادن ندارد

چمبره زده گوشه ی اتاق، زولِ پنکه ی سقفی، دارد تلاش می کند به هیچ فکر کند. تخت خواب دو نفره به او پوزخند می زند و زن سعی می کند به هیچ فکر کند. هیچ ها درون مغزش رژه می روند... می روند و می کِشانَندَش تا زوال، تا نیستی، تا صدای خَش دار مردی که نیست. از جا جسته، رو به آینه ی خاک گرفته ی کنج اتاق، با گام هایی آهسته می رود تا تصویری که اوست. با انگشت های لاغر و استخوانیش غبار آینه را پاک می کند. زنی با موهایی سیاه و صاف، روبه رویش به او لبخند می زند. انگشت های استخوانیش سُــر می خورَد روی دنده هایی که درون پوست تنش نمی گنجد، فقراتی که قصد پاره کردن پوست تنش را دارند.. زن سعی می کند به هیچ فکر کند. سینه هایی آویزان و لاغر و تخت دو نفره ای که به او پوزخند می زند، هیچ ها، درون مغزش رژه می روند و کشاله های ران های لاغرش او را بر آن داشته تا شیشه ای مستی.. تا تلو.. تلو.. تا تلو.. تلو.. تا سیگاری.. تا کام سنگین اول تا کام سنگین دوم تا کام سنگین آخر.. تا قهقهه هایی از نیستی.. از اجتماع هیچ ها در سرش.. تا تلو تلو.. تا رقص تیغ روی تنش.. روی شکم فرو رفته، تا دنده هایی که درون پوست تنش نمی گنجند.  زن تلو تلو.. می رقصاند تیغ را روی اندامش.. تا رهایی دنده هایش.. تا آزادی استخوان هایش.. تا پوزخند های تخت دو نفره ی کنج اتاق. و پنکه ی سقفی ای که همچنان می چرخد و می چرخد.

بوسه ای درون جعبه ای کادوپیچ شده

منم و آینه و زنی که روبه روی من سکوت کرده. شانه، لابه لای موهایم می رقصد و زنِ روبه رویم به من پوزخند می زند. سایه ی سیاه، پشت پلک هایم می نشیند و زنِ روبه رویم به من پوزخند می زند. رژگونه به گونه هایم بوسه می زند و زنِ رو به رویم به من پوزخند می زند. چیزی مرا بر آن داشته تا بی توجه به زنِ روبه رویم، حریر به تن کنم، عطر به تن بزنم و لب هایم را به دست سرخی ماتیک بسپارم. «باید مهمانی در راه باشد... . امروز با تمام دیروزها فرق دارد... باید غرق در سکوت بود. باید گوش به صدای در داد.. باید کسی بیاید، کسی که در چنین روزی وعده ی آمدن داد، که باز خواهد گشت. باید بیاید و بوسه ای را درون جعبه ای، کادو پیچ کرده، برایم بیاورد.. مهمان در راه است.» گوش به زنگ در سپرده ام  و به سرخی ناخن هایم وعده ی پوست تنی را داده ام که خواهد آمد. صبر... صبر... بی توجه به عقربه هایی که پایانِ شب را فریاد می کِشند، صبر را چنگ می زنم... بی توجه به پوزخند های زنِ روبه رویم، ایمان آورده ام به هدیه ای که در راه است... دست هایم را در هوا تکان می دهم و زمزمه کنان ترانه ای را می خوانم و آهسته می رقصم و منتظرم... منتظر بوسه ای کادوپیچ شده، مردی که زادروزم را فراموش نکرده که امسال خواهد آمد با یک بوسه به گرمی لب هایی که لبخند زنان درون قابِ در ظاهر خواهد شد... خواهد آمد عاقبت، بی توجه به مرگی که زادروزم را سایه کرده، بی توجه به دری که هرگز باز نشده، حریری که پوسیده، سینه هایی که آویزان شده، فقراتی که خم شده، انگشت های کشیده ای که چروکیده، ساق های لاغر و شکننده، گوشت پژمرده ی کشاله هایی که آویزان شده؛ خواهد آمد بی توجه به زنی که درون آینه موهای سفیدش را شانه می کُـند و به من پوزخند می زند... .