پنکه ی سقفی می چرخد و می چرخد و قصد ایستادن ندارد
چمبره زده گوشه ی اتاق، زولِ پنکه ی سقفی، دارد تلاش می کند به هیچ فکر کند. تخت خواب دو نفره به او پوزخند می زند و زن سعی می کند به هیچ فکر کند. هیچ ها درون مغزش رژه می روند... می روند و می کِشانَندَش تا زوال، تا نیستی، تا صدای خَش دار مردی که نیست. از جا جسته، رو به آینه ی خاک گرفته ی کنج اتاق، با گام هایی آهسته می رود تا تصویری که اوست. با انگشت های لاغر و استخوانیش غبار آینه را پاک می کند. زنی با موهایی سیاه و صاف، روبه رویش به او لبخند می زند. انگشت های استخوانیش سُــر می خورَد روی دنده هایی که درون پوست تنش نمی گنجد، فقراتی که قصد پاره کردن پوست تنش را دارند.. زن سعی می کند به هیچ فکر کند. سینه هایی آویزان و لاغر و تخت دو نفره ای که به او پوزخند می زند، هیچ ها، درون مغزش رژه می روند و کشاله های ران های لاغرش او را بر آن داشته تا شیشه ای مستی.. تا تلو.. تلو.. تا تلو.. تلو.. تا سیگاری.. تا کام سنگین اول تا کام سنگین دوم تا کام سنگین آخر.. تا قهقهه هایی از نیستی.. از اجتماع هیچ ها در سرش.. تا تلو تلو.. تا رقص تیغ روی تنش.. روی شکم فرو رفته، تا دنده هایی که درون پوست تنش نمی گنجند. زن تلو تلو.. می رقصاند تیغ را روی اندامش.. تا رهایی دنده هایش.. تا آزادی استخوان هایش.. تا پوزخند های تخت دو نفره ی کنج اتاق. و پنکه ی سقفی ای که همچنان می چرخد و می چرخد.