یلدای مشترک

انار را یواشکی بدون اینکه زن دایی و بقیه مهمان ها بفهمند چپاند توی دستش . دختر لبخندی روی لبهایش نقش بست و چشم هایش برق زد ... روی انار با خودکار آبی نوشته بود : دوستت دارم . این اولین یلدای مشترک ماست...

دختر کـُش

ظرف‌ها را می‌گذارد توی سینک ظرفشویی و شیرآب را کمی رویش باز می‌کند. سرش را یک بری می‌کند و شانه‌اش را بالاتر می‌گیرد مثل وقتی که بخواهی گوشی تلفن را با شانه‌ات نگه داری:
هر روز بشور بشور بشور. مرتیکه‌ی الدنگ انگار کلفت گرفته. صبح تا شب یا باید ظرف بشورم یا رخت چرکای آقا رو ... جرأت هم نداری بهش بگی بالای چشمت ابروئه، مگه همین دیشب چی گفتم که یه کشیده خوابوند تو صورتم و گفت زیاد زر می‌زنی. وقتی کسی دنبال یه لقمه نون سگ دو بزنه باید جورابشم بوی سگ مرده بده... جز اینکه وقتی رسید تو خونه بهش گفتم: سلام آقای من خسته نباشی تا دست و صورتت و بشوری و جوراباتم که بوی سگ مرده میده دربیاری شام حاضره... ای بشکنه دستش خداشاهده هنوز صورتم می‌سوزه ولی نه بشکنه دست من که اصلا این دست نمک نداره. هی بشور و بساب و بپز شکم این آدم مگه سیرمونی داره قد گاو می‌خوره و تهش میگه سیر نشدم دیگه چی داریم تو خونه..
برمی‌گردد و به پشت سرش نگاه می‌کند و لبخندی می‌زند و ادامه می‌دهد:
شکمش عین شکم زن حامله اومده جلو بعد گیر میده به من میگه هیکلت رو فرم نیست. همون موقع باید می‌زدم تو دهنش و چشماشو از کاسه درمی‌آوردم که بفهمم چشمش هیکل رو فرم کدوم عفریته‌ای رو گرفته.. شانه‌اش را بالاتر می‌گیرد و سرش را کمی صاف می‌کند:
بچه؟ نه اصلا حرفشم نزن.. خب حالا یه شکمم براش زاییدم بچه هم به هر زِر و زوری بود بزرگ شد. بعدش که زبون تو دهنش چرخید و تونست حرف بزنه، وقتی زل زد تو چشمم که بابام چکارس بهش چی بگم؟ بگم بابام یه مفت خور بیکارس که صبح خروس خون می‌زنه بیرون با عوعوی سگ هم برمیگرده خونه بعدشم میگه رفته بودم دنبال کار؟ نه من نمیدونم این همه جوون بیکار هم وقتی میرن دنبال کار همه‌شون سر اندر پاشون بوی عطر زنونه می‌گیره یا این مردک افتاده به... صبح که به دین و ایمون ِ نداشته‌اش قسم می‌خورد بخاطر ریخت و قیافه‌اش توی یه عطر فروشی کار پیدا کرده و به گفته‌ی پسره‌ی صاب کارش که دختر کـُش بودن قیافه‌اش مشتری‌هاشون یکدفعه زیاد کرده تا دیر وقت می‌مونه پای کار که هم یاد بگیره و هم جواب مشتری رو بده... زودباوری‌ها خیال کرده منم لنگه‌ی ننه‌شم که باورم بشه و بعدشم بگم قربونت برم که اهل کاری...
دوباره برمی‌گردد پشت سرش را نگاه می‌کند. شوهرش که نشست پست میز صبحانه و چایی می‌خورد از خنده قرمز شده است. چشمکی می‌زند و با خنده می‌گوید:
دیدی آقا.. اگه دوست نداشتم الان گوشی تلفن دستم بود و مثل بقیه زن‌ها که پشت سر شوهرشون حرف می‌زنن، حرف می‌زدم.

"من" کاری نکردم که..

سردش بود، نشسته کنار خیابان، رژه ی ماشین هایی را تماشا می کرد که انگار تعدادشان از لاین های خیابان از دیروز بیشتر شده بود! شاید هم لاین ها بیشتر از ماشین ها بود، درک درستی از بسته ی کوچک توی دستش نداشت، اسم خیابان را گم کرده بود، مریم دیروز همین جا او را نشانده و رفته بود، مریم؟ یادش نمی آمد چه کسی بود، اما خوب یادش بود که همین جا پرت شده بود، همین جا کنار همین بید مجنونِ خیابانِ... اَه.. اسمش را یادش نمی آمد! سرش را از خیابان گرفت، پشت سرش را نگاه کرد، دوست داشت پیاده رو باشد، آدم ها باشند، تند تند بروند، چشم هایش به شلوغیِ جاده تازه عادت کرده بود، پشت سرش اما یک نفر، نه دو نفر بودند، با حرکاتی هماهنگ داشتند نفس های عمیق می کشیدند، سرشان با هم رفت بالا، با قهقهه ی مستانه ای که می زدند با حرکتی آرام سرشان آمد پایین و به زمین رسید.. برگشت سمت چپش، حس کرد همه ی آدمها دارند کشیده می شوند، مریم را دید، با پسرکی که چشم هایش گربه داشت بود، مریم؟ اَه.. این دختر کیه پسر؟ خواست بلند شود، دستش از بید مجنون عبور کرد، من مردم؟ هه، چه باحال، خواست بلند شود، مریم را دید، مریم؟ بچه ام کو؟ اون پسره کیه؟ صدایش از میان دندان های فشرده اش بیرون نیامد، بلند شد، پسرک افتاده بود یک گوشه، مریم دست هایش را گرفته بود می بوسید، تا برسد هزار بار زمین خورد، مریم گریه می کرد، مدام اسم امیر توی گوشش می پیچید، بلند شو امیر امیر بلند شو.. امیر کیه؟ مگه اسمم شاهین نبود؟ اون کیه مریم بالاسرش گریه می کنه؟ مریم این کیه؟ چرا این قدر براش گریه می کنی؟ سنگی که از دومتر عقب تر برداشته بود.. مریم می گم این کیه؟ تو مگه منو دوست نداشتی؟ تو مگه خودت منو نیاوردی انداختی اینجا؟ برای چی اینجایی؟ این کیه؟ مریم امیر کیه؟ من کیم؟ بچمون کو؟ هه، زنم بودی مردم، یادم اومد، امیر پامیشی یا بزنم سنگو؟ مریم برای چی ترسیدی؟ از سنگه می ترسی؟ نترس درد نداره، بذار بزنم ببینی درد نداره... بیا مریم... نترس.. من دوستت داشتم یادت نیست؟ نترس ببین دوستت دارم، ببین چقدر این سنگه سبکه، ببین چقدر قشنگ سرتو می بوسه، داشتی سر امیر رو بوس می کردی؟ بذار برم یکم سر اونم ببوسه صبر کن.. بذار چند تا هم بزنم تو سر خودم، انگار واقعا هیچ وزنی نداره، داره همه چی یه دونه می شه، چه سنگ خوبی، اِ اون آقاهه یه دونه شد، خیابون چه خلوته، سرم چرا خونیه؟ امیر چرا نفس نمی کشه، این دختره چرا اینجا افتاده؟ آخ سرم! 

حس کرد یک نفر یک سطل آب ریخت روی سرش، برگشت عقب، پلیس ها وایساده بودن، آقا من... آخ سرم! مریم کجا رفتی؟

آقا ما دیدیم، حالش خوب نبود، 

آره منم دیدم، مدام با خودش حرف می زد

نمی شد بهش نزدیک شد

تا بیایید اینقدر سنگ زد تو سر این دو تا که افتادن زمین

آقا اورژانس رسید

آقا من نمی دونم چی شد، آقا من این کارارو نکردم،

ساکت شو مرتیکه، حالا که حالت جا اومده می گی؟ دعا کن نمیرن، هر چند بمیرن هم، اعدام نمی شی...

آقا نزنید این دستبند ها رو، اعدام برای چی؟ من کاری نکردم...


پوزش برای نبودن کافی نیست! می دانم...

کاسه‌ی سقا


آب زمزم سوغاتی حج رفتن حشمت خانوم همسایه را را از پارچ خالی می‌کنی توی کاسه‌ی استیل. همانی که از بازار امامزاده صالح خریده‌ای. کنار مغازه‌ای که همه‌اش تسبیح بود. از پسرکی که بساط کرده بود و داد می‌زد «کاسه‌ی سقا»
کاسه را دستش می‌دهی. نیشش تا بناگوشش باز می‌شود و لیشـش از گوشه‌ی لبش پایین می‌ریزد و چانه‌اش را خیس می‌کند. به شوهرت، مادر شوهرت، خواهر شوهر عفریته‌ات و همه‌ی کس و کار شوهرت فحش می‌دهی. بیشتر به منیژه – همان خواهر شوهرت- که صبح تا شب به تو نیش و کنایه می‌زد و جیگرت را به آتیش می‌‌کشید. حرف‌هایش مثل پتک توی سرت کوبیده می‌شود. خردت می‌کنند با تحقیرشان.
« اجاقش کوره! طفلکی خان داداش حق داره اگه سرش گرم یکی دیگه بشه، خب دلش بچه می‌خواد.»
«آقا داداش از بچگی عاشق بچه بود.»
«پسرکم بچه که می‌دید ذوق می‌کرد. سن و سالش یادش می‌رفت بچه می‌شد و پا به پای بچه‌ها بچگی می‌کرد.»
بوی تند شاش که زیر دماغت می‌پیچد فکر و خیال حرف و حدیث‌ها اشک می‌شود و صورتت را خیس می‌کند. قربان صدقه‌اش می‌روی. «الهی مامان فدای پسر گلش بشه. هیچکس تو دنیا پسر به ماهی و گلی ابوالفضل من نداره.» باز می‌خندد. دست‌هایش را باز می‌کند که بغلش کنی.هر بار همین طوری است وقتی خرابکاری می‌کند می‌خواهد بغلش کنی. عطر تنت مستش می‌کند و صدای نفس‌هایت آرامش.. بچه‌تر که بود همان وقت‌ها که هنوز این طوری نشده بود وقتی می‌پرسیدی اسمت چیه؟ می‌گفت نـَنـَس!
خنده‌ات می‌گیرد. بغلش می‌کنی. دستت را بین موهایش می‌کشی. دست کوچکش را از روی کاغذ برمیداری و نگاهش می‌کنی. با چشم‌هایش اصرار دارد بفهمد کلمه‌ای که زیر انگشت‌هایش قایم شده چطور خوانده می‌شود. نگاهش می‌کنی. نامه‌ی خاله اکرم را از دستش می‌گیری. همان سال‌ها که به هنرستان می‌رفتی با هم دوست شده‌اید. آخر نامه برایت نوشته: «ابوالفضل نفس من را ببوس»
دست‌هایش را توی هوا تکان می‌دهد و نیشش مثل همیشه تا بناگوش باز است. پلاستیک زیرش را عوض می‌کنی و پلاستیک نو می‌گذاری و رویش را ملحفه‌ی تمیز می‌اندازی. ابوالفضل را که به پهلو خوابانده‌ای به پشت برمی‌گردانی. ابوالفضل انگشت‌هایش را باز و بسته می‌کند. می‌فهمی چه می‌‌خواهد. از پنجره به بیرون نگاه می‌کنی گنبد امامزاده صالح دایره دیدت را پر می‌کند. دلت می‌لرزد.
ترسیده‌ای. صدای ماشین که می‌آید زود ملحفه‌ی کثیف را برمیداری و کاغذ وگواش‌ها را می‌گذاری جلوی ابوالفضل. همانطور که می‌خندد انگشتش را آبی می‌کند و چندباری روی صفحه و کنار هم خط می‌کشد. مثلا ابر کشیده! بوی گند و تند شاش پیچیده توی خانه. پنجره را باز می‌کنی و اسپری خوشبو کننده‌ی هوا را آنقدر فشار می‌دهی که خالی می‌شود. اما هنوز بوی شاش توی ذوق می‌زند. در خانه که باز می‌شود کنارپنجره‌ای. شوهرت جایت را می‌گیرد و تو کاغذ را می بری جلوی چشم عمه‌ی ابوالفضل. «عمه ببین پسرم چه ابرای خوشگلی کشیده» خواهر شوهرت کاغذ را از دستت می‌کشد و مچاله می‌کند. : «حالا که گـُه کشیده به زندگی خان داداش. همون روزای اول بهت گفته بودم خان داداش عاشق بچه‌اس ولی بچه‌ی سالم ...» سمت ابوالفضل که می‌رود می‌ترسد. صدای گریه‌اش بلند می‌شود. باز قربان صدقه‌اش می‌روی. « فدای چشمای قشنگت بشه مامانی. پسرکم دیگه بیست و هشت سالته نباید گریه کنی که مامان.» صورتش را می‌بوسی و محکم بغلش می‌کنی. در خانه محکم کوبیده می‌شود بهم..
صدای گریه‌ی ابوالفضل که بلند می‌شود به خودت می‌آیی. اشک‌هایت را پاک می‌کنی و کاغذ و گواش‌هایش را می‌گذاری کنارش و زور می‌زنی برای بلند کردنش.. آشی که برای خوب شدن پسرت نذر کرده ای ته گرفته. بوی ته گرفتن آش می‌کشدت سمت آشپزخانه. صدای خنده و مقطع بابا گفتن ابوالفضل را می‌شنوی به شوهرت فکر می‌کنی. به بابایی که چندین سال است با خاله اکرم دوران هنرستان رفته و ابوالفضل حالا دارد برایش می‌خندد و مطمئنی به اینکه نیشش تا بناگوشش باز است و لیشـش چانه‌اش را خیس کرده. حتی می‌دانی خنده‌اش که کشدار شد شلوارش را هم دوباره خیس می‌کند...
کشو را باز می‌کنی و یک ملحفه و یک پلاستیک دیگر برمی‌داری...

+ پوزش برای غیبت طولانیم و نبودنم...

جرعه ای از دست حسین علیه السلام

نه که بگویم توانش را نداشت، نه. خدا رو شکر آنقدرها داشت که این بساط‌ها ذره‌ای هم از بساطش کم نکند، اصلا بحث کفایت و توان نبود. خودش می‌گفت عاشق ادا شدن خرده نذرهاست. به خاطر همین هرسال مانده به محرم، می‌گشت و آن‌ها که ذره ذره نذر کرده بودند را دور هم جمع می‌کرد و آخرسر کیلو کیلو، دانه دانه، گونی گونی، خروار به خروار می‌شد و می‌ماند فقط مکان پخت‌ش که آن هم می‌شد خانه‌ی خود حاجی. هرسال هم از سر تا ته کوچه را سیاه می‌کرد و سقف می‌زد و بساط دیگ و اجاقش را هم طوری می‌گذاشت که همه ببینند ادا شدن این خرده نذرها را. دو روز مانده به تاسوعا هم درِ خانه‌اش را باز می‌کرد تا حتی آن‌ها که توان نذر ندارند اما عاشق‌اند، دستشان به پوست گرفتن پیاز و سیب زمینی و پاک کردن برنج و اُلور متبرک بشود حتی. همه‌ی آن‌ها را هم که حتی اندازه‌ی چندتا بسته نمک کمک کرده بودند، پای دیگ اسم می‌برد و برایشان طلب خیر می‌کرد.

می‌گفت دست ارباب غریب‌ش پیاله است و او فقط پیاله گردان یک جرعه از این بساط است.

بخواهی حسابش را بکنی خیلی سال بود که حاجی هر سال پیاله گردان عشق حسین علیه السلام  می‌شد.

پارسال دقیقا چند روز مانده به محرم اما، خبر سرطانش همه جا دهان به دهان گشت و تازه فهمیدند چقدر سرشناس بوده این حاجی در ادا کردن این خرده نذرهای آدم‌ها، که بیشتر شهر از بیماری‌اش غصه‌دار شدند.

با اینکه روی تخت بود و دسته و پنجه نرم می‌کرد با سرطان، آدرس داده بود که بروند پی بساط نذری و همه‌ی آنچه را که لازم است از همه‌ی آن‌ها که عاشق‌اند، جمع کنند تا باز هم سیاهی کوچه و دیگ و اجاق غذای ظهر تاسوعا و عاشورا علم شود. آن سال همه آمده بودند توی خانه‌ای که حاجی اش روی تخت بیمارستان بود. ریز و درشت‌شان آمده بودند پای دیگ و طلب شفا می‌کردند برای بزرگ مرد خرده نذر جمع کن...

امسال باز مانده به محرم، با پای خودش رفت سراغ آدم‌ها. آدم هایی که هیچ وقت نمی فهمیدند کجای این شهر نفس می‌زنند اما هر سال همین موقع ها نام و رسم‌شان پای بساط نذری برده می‌شد. همه فقط تنگ در آغوشش می‌گرفتند و او هم فقط از کرم اربابش می‌گفت. از اینکه هیچ عاشقی توی این دنیا بی‌صاحب نیست. از اینکه تمام این یک سال را چطور به عشق محرم حسین علیه السلام  نفس می‌کشیده و ذره ذره کوچکی سرطانش را شرم می‌داده از بزرگی حسین علیه السلام.

می‌گفت دست ارباب غریب‌ش پیاله است، جرعه می‌بخشد. شفاست. فقط کافی‌ست اهلش باشی. اهل پیمانه زدن به عشقی که سرخی‌اش را خون خدا اعتبار بخشیده... آن وقت است که جرعه‌ای از دست حسین علیه السلام کار را تمام می کند...

 

 

پی‌نوشت: دوباره برگشتم :)

روضه ی امام حسین

هشت ، نه سالم بود ، شب های محرم می رفتیم خانه ی یکی از این اعیان ها روضه ی امام حسین. خانه ی بزرگی بود با در و پنجره های بلند و قالیچه های دستبافِ نرم.تا چراغ ها روشن بود انقدر در و دیوار را نگاه کردم که گردن درد می شدم.

شب عاشورای آنسال با دندان پیله کرده کشان کشان بردندم روضه.همانوقت با خودم فکر می کردم اگر همه بچه های صاحبخانه با هم دندان درد بگیرند، که نمی گرفتند چون آنها اعیان بودند، می توانستند دکتر بروند و تازه شام هم نان و کباب بخورند .

از آن شب هایی بود که دلم می خواست گریه کنم اما اشکم در نمی آمد ، البته نه مثل مادرم که از بند جیگرش ضجه می زد ،دلم می خواست به خاطر حرفهای روضه خان که نصفش را حالیم نمی شد گریه کنم.شب عاشورا آدم باید برای امام حسین گریه می کرد تا همه ی گناه هایش بخشیده می شد. یادم افتاد که پول احسان را با کلک می گرفتم و تنهایی خرج می کردم. یادم افتاد سر کلاس درس از دفتر حمید که پدرش کارمند بود چقدر کاغذ کنده بودم برای مشق هایم .یادم افتاد چند بار به مادرم دروغ گفته بودم که من پول های نوی لای قرآن را برنداشته ام . باید یک کاری برای اینهمه گناه می کردم.دلم را زدم به دریا و دستم را گذاشتم روی دندان پیله کرده و محکم فشار دادم. دردی در سرم پیچید که فکرش را هم نمی کردم. اشکم درآمد. اگر فریاد هم می زدم کم بود. روضه تمام شده بود و گریه ام بند نمی آمد. بوی قیمه همه پیچید، داشتند شام می آوردند. دانه های زرشک و خلال پسته و بادام روی قیمه شکم خالی ام را به پیچش انداخته بود اما درد دندانم دیوانه ام کرده بود. نمی توانستم دهانم را باز کنم. شامم را بردیم برای بابا من فقط گریه کرده بودم.