روزنامه ، روزنامه ، آخرین خبر !

از روزهای خوش روزنامه نگاری ام ، بیست سالی می گذرد . حالا اتاقِ کوچکم ، که روزی پر بود از روزنامه و کاغذ و نوشته ، مدت هاست که ساکت و دست نخورده باقی مانده است . حتم دارم روان نویس هایم از کار افتاده اند . روان نویس هایی که یک روز ، به زور از دستانم گرفته شدند . یکی شان را همان روزها از پدر هدیه گرفته بودم . و پدر ... که چه مشتاق بود دوشنبه ها و پنج شنبه های هر هفته ، نزدیکِ ظهر ، برود بنشیند روی کاناپه ی قدیمیِ توی ایوان ، روزنامه بگیرد توی دستانش ، بینِ صفحات بگردد و ستون آشنای بلندی را پیدا کند و آرام آرام بخواندش . دلتنگم ، دلتنگ پدر و تک تکِ پسرکانِ روزنامه فروش ، که دیگر گوشه و کنارِ هیچ خیابانی ، روزنامه به دست نمی بینمشان . دکه های روزنامه فروشیِ کنارِ هر خیابان ، موزه هایِ کوچکِ دلتنگی های من اند . هرچند دیگر هیچ وقت ، توی هیچ روزنامه ای ، هیچ ستونش را من ننوشته باشم . دلم اتاق کوچکم را می خواهد و تمام روان نویس هایم را ! و کیفِ چرمی قهوه ای رنگم را . دوستانم را و یک لیوان چای و خواندن تمامِ یک روزنامه را ! دلم دوباره نوشتن می خواهد ، با انگشتانی جدید . و کاش روزی بیاید که من پشت یک میز چوبیِ کوچک نشسته باشم ، بعد بنویسم و بنویسم و بنویسم ، خط بزنم ، فکر هایم را مچاله کنم و باز هم بنویسم .

 

دزد میدان گلادیاتورها . صدای خنده ای دور ، از انتهای جهان به گوش می رسید .

روزی از روزها، مردی تصمیم گرفت كه میدان گلادیاتورهای شهر رم را بدزدد، چرا كه می‌خواست میدان فقط مال او باشد و با كس دیگری تقسیمش نكند. كیفی برداشت و به میدان گلادیاتورها رفت. منتظر شد كه توجه نگهبان به طرف دیگری جلب شود. بعد با سختی زیاد كیفش را از سنگ‌های قیمتی پر كرد و به خانه برد. روز بعد هم همین كار را كرد، و از آن به بعد همه‌ی صبح ها (به غیر از یكشنبه‌ها) كارش همین بود. در طول روز، دو یا سه بار می‌رفت و می‌آمد و به دقت مراقب بود كه نگهبان او را نبیند. یكشنبه‌ها را استراحت می‌كرد و به شمارش سنگ‌های دزدیده شده می‌پرداخت كه در زیرزمین خانه روی هم انباشته می‌شدند. وقتی زیرزمین پر شد، شروع كرد سنگ ها را در زیر شیروانی جا دادن. وقتی آن جا هم پر شد، سنگ‌ها را زیر مبل‌ها، درون كمدها و حتی در سطل لباس‌های كثیف جا داد. هر بار كه به میدان گلادیاتورها برمی‌گشت، به دقت همه‌جا را برانداز می‌كرد و با خود می‌گفت: «به نظر می‌رسد كه با اولش فرقی نكرده است. ولی نه، آن پایین پایین‌ها كمكی كوچك شده است!» و در همان حال عرقش را خشك می‌كرد و یك آجر از پله و یك سنگ از تاق می‌كند و كیفش را پر می‌كرد. در كنارش، جهانگردان، بهت زده و با دهانی باز از شگفتيِ این همه هنر، در رفت و آمد بودند و او به آرامی و پنهانی می‌خندید و در دل می‌گفت: «روزی كه میدان گلادیاتورها را سر جایش نبینید، چشم‌هایتان از حدقه درخواهد آمد.» دیدن كارت پستال‌های آمفی تئاتربزرگ میدان گلادیاتورها به نشاطش می‌آورد، تا حدی که برای پنهان كردن خنده‌هایش، دستمالی را به بهانه‌ی گرفتن دماغ، جلوی صورتش می‌گرفت و پیش خود می‌گفت: «ها،ها،ها! كارت پستال‌های مهمی‌اند. در آینده‌ی نزدیك اگر خواستید میدان گلادیاتورها را ببینید باید دلتان را به همین‌ها خوش كنید.» ماه‌ها و سال‌ها می‌گذشتند. سنگ‌های دزدیده شده، حالا دیگر زیر تخت جا داده می‌شدند. آشپزخانه و دستشویی پر بودند. وان حمام هم پر شده بود. راهروی خانه به شكل سنگر در آمده بود...

در حقیقت هر قسمت از خانه ، به موزه ی کوچکی تبدیل شده بود که بخشی از میدان در میان آن قرار می گرفت . همه چیز طبق برنامه پیش می رفت و با در نظر گرفتن تمام احتمالات ، تنها بیست و سه روز دیگر تا تصاحب کامل میدان گلادیاتورها مانده بود . مرد شب های زیادی را ، از ترس از بین رفتن میدان مورد علاقه اش ، در اثر زمین لرزه ، رانش زمین و هزار جور مصیبت دیگر ، تا صبح بیدار می ماند . حتی روز های آخر ، محل اقامتش را به هتلی نزدیک میدان منتقل کرد تا شاید بتواند شب ها را آسوده تر بگذراند . هر بار که به خانه باز می گشت ، تکه سنگ ها و خرده آجرهای جمع شده را با وسواس بیشتری شمارش می کرد ، بعد ، دست های ترک برداشته اش را با ذوق به هم می سابید و به خودش امید می داد که " دیگر چیزی نمانده است ، من صاحب میدان گلادیاتور ها خواهم شد ." ظهر روز بیست و سوم ، در حالی که مرد برای آخرین بار با کیف سنگینش به خانه باز می گشت ، و چشم هایش حسابی براق شده بودند و هیچ نمی توانست خنده هایش را پنهان کند ، کیفش را روی زمین گذاشت و با زور زیاد ، در خانه اش را باز کرد . با خیالی آسوده اطراف را نگاه کرد ، روی چند تا از آجرها ایستاد ، نفس عمیقی کشید ، سینه اش را صاف کرد و با صدای نسبتا بلندی آواز سر داد : من صاحب میدان گلادیاتور ها هستم ، آهای مردم ! من صاحب میدان گلادیاتور ها هستم ، من صاحب میدان گلادیا... جا خورد ، همان جا ، روی همان آجرها خشکش زده بود ... شمارش ... محاسبه ها ... تاق تالار چهاردم ... میدان مورد علاقه اش .. تاق تالار چهاردم ..... ظهر روز بیست و سوم ، همه چیز طبق برنامه بود ، تنها ، یک تکه از میدان ، سر جایش نبود .

 

قطار که می رود ، آسمان را ، تا همیشه آبی ، می برد با خود ...

سعی می کردم جلوی گریه ام را بگیرم . اما نمی شد ، نمی توانستم . باد لباس هایم را می رقصاند و من همچنان ایستاده بودم . ایستاده بودم و به قطاری نگاه می کردم که تو را از من می برد . قطاری که عجله داشت تا سر ِ وقت برسد . بعد از تو دیگر هیچ وقت آن قطار را ندیدم . سال های زیادی را در ایستگاه های راه آهن گل فروشی کردم . از میان آدم ها ، آدم های چمدان به دست را هرگز نگاه نمی کردم . آخر تو با دست های خالی رفته بودی .

بعد از تو دیگر هیچکس به من لبخند نزد . ساعت ِ رسیدن قطار ها که نزدیک می شد آدم ها می آمدند و گل هایم را می خریدند . هر روز یک شاخه گل از میان زیباترین گل هایم را کنار می گذاشتم . مگر نه اینکه یک گل فروش هم باید برای مسافر ِ هنوز از راه نرسیده اش گل داشته باشد ؟ هر شب یک شاخه گل از میان زیباترین گل هایم پژمرده می شد . از میان آدم هایی که می رفتند و می آمدند ، هرگز تو را دوباره ندیدم . سال های بعد ایستگاه های راه آهن به نظرم خالی می آمدند . من دیگر گل فروش نبودم . هر روز نزدیک رسیدن قطار ها که می شد ، روی نیمکت کهنه ای می نشستم . قطار ها خالی می آمدند و خالی از مسافر باز می گشتند .

لطفا روی ماهم را ببوسید .

دخترک نمی توانست خوب خودش را توی آینه تماشا کند ... آخر پاهایش هنوز خیلی کوچولو بودند ... اولش کمی بالا و پایین پرید ، بعد اما یاد کتاب های قطوری افتاد ، که چند وقتِ پیش ، توی کمد پدرش دیده بود ... وقتی کتاب ها را یکی یکی روی هم گذاشت ، از چشم هایش ذوق می بارید ... با احتیاط روی کتاب ها ایستاد ، به آینه نگاه کرد . انگار توی آینه دنبال چیزی می گشت ... وقتی چشمش به چشم هایِ درخشانِ زل زده توی آینه افتاد ، بی اختیار غش غش خندید ... کمی با موهایش بازی کرد ... پیچ و تابشان داد ، شانه را برداشت و آرام آرام به روی موهایش کشید ... لبخندی از سر رضایت زد و با کمی دلهره به رژِ لبِ قرمزِ روی میز نگاه کرد ... چند لحظه بعد ، انگار که همه ی آن دلهره را با آبِ دهانش قورت داده باشد ، با اطمینان رژ لب را برداشت ... آن را روی لبانش کشید ... سرخی لب هایش وادارش می کرد که به آینه خیره بماند ... غرق در تصویرِ دخترکِ توی آینه بود که ناگهان ، مثل کدبانویی که بوی سوختن غدایش را حس کرده باشد ، دست کوچکش را آرام روی دیگری زد و با عجله از روی کتاب ها پایین پرید ...!

گیس سفید ، ابرو سفید

موهای چسبیده به پیشانی اش را کنار زد . داغی صورتش ، اشک را از چشمانش سرازیر کرده بود . به قاب پنجره تکیه داد و همچنان که گلبرگ های شمعدانی ِگلدانِ روی طاقچه را نوازش می کرد ، به حیاط خانه ی مادربزرگ نگاه کرد . حیاط ، بی آنکه صدایش در بیاید ، بغض هایش را فرو می خورد . یاد روزهایی افتاد که مادربزرگ ، هنوز خانه اش را تنها نگذاشته بود ...

مادربزرگ گرم بود و صمیمی . انحنایِ لبخندش ، لبخند روی لبان همه می کاشت . خانه ی مادربزرگ روشن بود . پر بود از نور . و مادربزرگ نور بود . چشمانش هنوز می درخشیدند ، اما می گفت که کم سو شده اند.

همیشه همین جا ، کنار قاب همین پنجره می ایستاد . یک دستش شمعدانی ها را نوازش می کرد و دست دیگرش تسبیح زیبای فیروزه ای اش را ...

مادربزرگ قرآن می خواند . بعد در حالی که هنوز چادر نمازش روی سرش بود پنجره را باز می کرد و سر تا پای هوا را برانداز می کرد . پنجره را می بست و سر تکان میداد ... انگار توی دلش حرفی بود که به زبان نمی آورد .

چادر نمازش سفید بود و گل های ریز آبی رویش نشسته بودند ؛ هربار که سرش می کرد خواستنی ترین مادربزرگ دنیا می شد .

صبح های جمعه دوست داشتنی بودند . هنوز یادم هست که مادربزرگ دعای عهد می خواند و با دست های مهربانش سه بار روی پایش می زد . آفتاب از پنجره های کوچک روی دیوار می گذشت و خانه ی مادربزرگ را روشن می کرد . صدای قل قلِ سماور و عطرِ نانِ گرم توی خانه پیچیده بود ..

نیمه های روز ، انار دانه می کرد توی پیاله هایِ سفالیِ آبی رنگ و مواظب بود که هیچ دانه ی سرخی گم نشود .

روزهای جمعه انگار مادربزرگ تر می شد . انگار آرزوهای نوه هایش را از چشمانشان می خواند که صدایمان می کرد تا برویم سروقتِ صندوقچه اش و برای هزارمین بار زیر و رویش کنیم . بعدش هم دستمان را می گرفت و می بردمان ایوانِ خانه اش . آن جا که پر بود از شیشه های ترشی و مربا ، انگار روز های جمعه حتی اشتیاقمان را برای چشیدن مرباهایش هم می فهمید !

مادربزرگ همه ی آن چیزی بود که می خواستیم .

غروب های جمعه آرام تر می شد ، سرش را به دیوار تکیه می داد و زیر لب چیزی می گفت ، می دیدم که از گوشه ی چشمانش اشک می بارد ...

 بعد یک روز آمد که مادربزرگ به غروب جمعه اش نرسید ، به دانه کردنِ انار ها نرسید ، اشکی نبارید .. مادربزرگ، صبحِ جمعه رفته بود ...

مرور لحظه های بودنِ مادربزرگ ، اشک هایش را بیشتر می کرد . آرام و تلو تلو خوران از پنجره دور شد ، رفت تا کاسه ی آبی بیاورد . شمعدانی ها تشنه بودند . آب می خواستند . مادربزرگ می خواستند .

 

وقتی آقای چخوف به خوابم آمده بود.

 

دست روی دست گذاشته بودم و تنها نگاهش می کردم . راستش اولش زیاد باورم نشده بود . یک جایی توی مغزم گیر کرده بود که آقای چخوف اینجا چه می کند ؟! توی خواب من ! آقای چخوف روی صندلی قدیمی کنار کتابخانه ام نشسته بود . پا روی پا انداخته بود و چند کتابی را که از بین کتاب های توی کتابخانه برداشته بود  ، نگاه می کرد . تا آن لحظه هیچ صدایی از من در نیامده بود . کتاب ها را روی پیشخوان کتابخانه گذاشت و چند برگ از تکه کاغذهای تلنبار شده ی روی میزم را برداشت . صدایم در آمد که "  نه ... آقای چخوف ! اون های نوشته های من هستند. " عینک اش را از توی جیب داخلی پالتویش بیرون آورد و بدون هیچ توجهی به من نوشته هایم را خواند . هنوز چیز زیادی نخوانده بود که سرش را بالا آورد و از من خواست که خودم آن ها را برایش بخوانم . بعد پیپ اش را میان لب هایش نشاند و با دقتی که توی چهره اش موج می زد ، به داستان هایم گوش کرد . داستان ها که تمام شدند ، آقای چخوف هنوز به دوردست خیره مانده بود . گفتم : " آقای چخوف ... هوم ... آقای چخوف ! داستان ها تمام شدند ."  یکهو از روی صندلی بلند شد . ترسیدم . چند مرتبه طول اتاق را طی کرد و سر آخر آمد و مقابلم ایستاد و گفت " خیلی خوب بودند . خیلی خوب " آن چنان به وجد آمده بودم که اگر آن میزان رسمیت بین ما نبود ، حتما در آغوش می گرفتمش ! ساعتی بعد من به همراه آقای چخوف ، توی ساختمان دفتر انتشاراتی ایستاده بودیم . برایمان چای آوردند و همان جا فهمیدم که آقای چخوف چای را با قند نمی نوشد . بعد از چند دقیقه گفت و گوی ملال آور میان من و آن ناشر ِ سخت سر ، آقای چخوف دست به کار شدند . ناشر هاج و واج مانده بود و به سخنانش گوش می داد . در نهایت همه چیز رو به راه شد .  آقای چخوف نه تنها برای شنیدن داستان هایم وقت گذاشته بود ، که حتی برای چاپ آن ها هم پا در میانی می کرد . بیرون ساختمان انتشارات ، با هم دست دادیم و همچنان که من مبهوت مانده بودم ، ایشان اظهار خوشوقتی کردند و رفتند .

صبح روز بعد ، در حالی که قرار ملاقات مهمی با ناشر مذکور داشتم و قرار بود بعد از سی و اندی سال بالاخره یک ناشر ، کتاب هایم را چاپ کند ، با خیالی آسوده در رختخوابم لمیده بودم و فکر می کردم حالا که آقای چخوف زحمت کشیده اند و این همه راه را تا خواب من آمده اند ، چرا به ناشرهای بهتری فکر نکنم ؟!

 

پیرمرد ها هرگز بازنشسته نمی شوند .

 

مطب آقای پزشک ، گوشه ی شهر ، جایی درون یک ساختمان قدیمی و خاک خورده ، قرار گرفته بود . پزشک سالخورده ای که همیشه سروقت به محل کارش می آمد . پشت میزش می نشست ، چوب بستنی ها را توی لیوانشان مرتب می کرد ، گوشی پزشکی را دور گردنش می انداخت و تا وقتی که سر و کله ی بیماری پیدا نمی شد ، سرش را با مطالعه گرم می کرد . بیرون از مطب ، پیرمرد مهربانی روی صندلی اش نشسته بود . کنار صندلی اش یک میز تقریبا کوچک قرار داشت و روی میز ، چند دفتر و چندتایی روزنامه ، یک عدد خودکار و عینک قاب مشکی اش را گذاشته بود . و البته یک سماور ! پیرمرد موهای سفیدی داشت . قدش کوتاه بود و برآمدگی شکم و دست های تپلش ، مهربان ترش می کردند . ساعت های زیادی را روی صندلی چوبی اش می نشست ، پاهایش را در هم قفل می کرد و چون به زمین نمی رسیدند آن ها را تاب می داد . و با جدیت وصف ناشدنی ای روزنامه اش را می خواند . هر روز چندتایی کودک سرما خورده ، یا دل درد گرفته ، به مطب می آمدند . پیرمرد مهربان دفترش را باز می کرد ، اسم هایشان را می نوشت و در حالی که عینک اش را بر می داشت از آن ها می خواست که روی صندلی های چسبیده به دیوار مقابل ، منتظر بنشینند . سال های زیادی ، آقای پزشک و پیرمرد مهربانِ منشی ، با همدیگر همکاری کردند . عاقبت آقای پزشک قلبش درد گرفت و از دنیا رفت . پیرمرد مهربان هم که بالاجبار بازنشسته شده بود ، خرت و پرت هایش را جمع کرد و از مطب رفت .

حالا هر روز ، پیرمرد روی یکی از صندلی های پارک می نشیند و روزنامه هایی را که سال ها در مطب جمع کرده بود ، دوباره مرور می کند ..

 

کادوی تولد ، آه من بسیار خوشبختم !

 

زن روی تخت طاق باز دراز کشیده و به سقف خیره شده بود . صدای نسبتا بلندِ خر و پفِ شوهرش را می شنید و فکر هایش را مرور می کرد . نگرانی های زنانه باز به سراغش آمده بودند . پیش خودش فکر کرد این مرد که حالا خسته از کار ، کنارش به خواب رفته و دارد عمق خوابش را فریاد می زند ، فردا را ، روز تولدش را ، یادش هست ؟ /

شب از نیمه گذشته بود که زن از خواب پرید . درد می کشید و اشک هایش از روی گونه هایش سرازیر می شدند . دست هایش را جلوی صورتش گرفته بود . به سختی شوهرش را صدا می زد . مرد آدرس خانه را چند بار توی گوشی فریاد زد و خواست که یک آمبولانس برایشان بفرستند ./

صبح روز بعد زن روی یکی از تخت های بیمارستان به خواب رفته بود . چشم هایش را باز کرد . همسرش را دید که نوزاد کوچک به خواب رفته ای را در آغوشش گرفته و لبخند می زند . فرشته ی کوچکشان کمی زودتر از قرار آمدنش ، آمده بود . زن ، هدیه ی تولدش را مهربانانه در آغوش گرفت و صورتش را به آرامی به موهای براقِ پسرک چسباند ./

 

آقای قاضی ، این جا صندلی پای قضاوتت شکسته است .

 

پسرک طول پیاده رو را چند بار طی کرده بود . و تقریبا سراغ همه ی آدم هایی که از آنجا گذشتند ، رفته بود . ناامید و مستاصل به یکی از درخت های تنومند کنار پیاده رو تکیه داد . زنی با گام هایی آرام به سمتش می آمد . کلاهش را روی سرش جا به جا کرد و منتظر ماند تا زن نزدیک تر شود . این بار آرام تر از همیشه به سراغ زن رفت . دست هایش را جلو گرفت و بسته ی کاغذی که در دست داشت را نشان ِ زد داد . " خاله یکی از اینا می خری ؟ " زن از کنارش گذشت . اما بعد ایستاد . برگشت و نگاهش کرد . سرما صورت پسرک را کبود کرده بود . نوک بینی اش قرمز شده بود و چشم هایش پر از خواهش بود . " خاله یکی از اینا می خری ؟ " "خاله میشه عیدی بدی ؟ " زن لبخند زد و کیف پولش را در آورد . " خاله میشه یه عیدی بدی که با داداشم نصفش کنم ؟ " زن اسکناسی را از توی کیف بیرون آورد . پسرک آن را گرفت . زن آرام گفت : خوبه ؟ پسرک خندید و سرش را تکان داد . "مرسی خاله " بعد دوید و رفت و پیاده رو را تنها گذاشت . /

تعویض شیفت !

 صدای ضربه ی چیز محکمی به پنجره ، آقای نگهبان را از خواب بیدار کرد . از کیوسک بیرون رفت و اطراف را با دقت نگاه کرد . اما هیچ خبری نبود . حتی چند لحظه هم بیرون ماند . اما باز هم هیچ خبری نبود . آمد تو ، فلاسک چای را برداشت . لیوان را هم . و رفت و به دیوار تکیه داد . از پنجره به بیرون نگاه کرد . داشت لیوان دوم را پر می کرد که باز صدایی شنید . این بار سریع تر از دفعه ی قبل بیرون رفت . باز چیزی پیدا نبود . بیخیال شد . قند را توی دهانش آب کرد و به کیوسک کوچکش برگشت . لیوان نیمه پرِ چای اش را برداشت . پیچ رادیو را چرخاند . یک لحظه فکر کرد نکند صدای رادیو حواسش را پرت کند . خاموشش کرد . یادش آمد آقای نگهبانِ شیفتِ صبح یک بار گفته بود که پسربچه ای این حوالی شیطنت می کند . اما به نظرش هوای غروب برای شیطنت خیلی سرد بود . باز بیرون رفت . این بار اما آرام و یواشکی . سرش را کمی کج کرد و پسربچه را دید که پشت کیوسک ایستاده . با چشم هایی که از شدت شیطنت برق می زدند . و نیش های باز و خندان . به سمت پسربچه رفت . پسربچه اما تند دوید . آقای نگهبان ، تپل بود اما دنبالش می کرد . دورِ کیوسکِ نگهبانی می دویدند . آقای نگهبان ایستاد . نفس هایش تند شده بود . پسربچه هم ایستاد . اما کمی دورتر . و نگاهش کرد . آقای نگهبانِ تپل سرش را بالا آورد . به دوست کوچکش نگاه کرد . آقای نگهبان خندان بود . پسربچه جلوتر آمد . با همان چشم هایی که شیطنت از آن ها می بارید .

بعد ها ، آقای نگهبانِ شیفتِ صبح ، یک بار گفت که دیگر هیچ وقت آن پسر بچه را آن جا ندیده .

 

یک فضای چند وجب در چند وجب ... آسانسور معيوب

 

پیرمرد روی یک صندلی قهوه ای رنگ قدیمی ، توی تراسِ واحد چهارم یک ساختمان هشت طبقه نشسته بود . و البته چای هم می نوشید . غروب بهاری دلچسبی بود . پیرمرد گاهی زیر لب آوازی می خواند و برای چند دقیقه به نقطه ای در مقابلش خیره می شد . روزنامه ای را هم روی پاهایش گذاشته بود ، اما میل چندانی به خواندنش نداشت . یک دفعه انگار چیزی یادش آمده باشد ، روزنامه را روی میز کوچک کنار صندلی اش گذاشت . دسته های صندلی را محکم گرفت و از جایش بلند شد . نفس عمیقی کشید . عصایش را برداشت و وارد خانه شد . مسیر تقریبا کوتاهی را در مدت چند دقیقه طی کرد تا به آشپزخانه رسید . بعد خم شد و کیسه ی زباله را برداشت .

در خانه را قدری باز گذاشت و به سمت آسانسور رفت . درش را کشید و وارد شد . دکمه ای را فشار داد. بعد هر دو تا دست هایش را روی عصایش گذاشت و به کف آسانسور خیره شد . چند لحظه بعد سرش را بالا آورد . به چهره اش توی آینه نگاه کرد . روزهایی را مرور کرد که هنوز تنها نشده بود . آهی کشید و به دیواره ی آسانسور تکیه داد . عصر های بهاری با همسرش چند ساعتی پیاده روی می کردند . وقتی هم که به خانه می رسیدند ، توی تراس می نشستند و چای و کلوچه می خوردند . گاهی چای و نبات و گاهی هم چای و چند تکه کیک اسفنجیِ گرم ...

هجوم عطر زنانه ای توی رویاهایش ، حواسش را پرت کرد . به خودش آمد . حس کرد خیلی وقت است که آسانسور ایستاده . درب آسانسور را به بیرون هل داد و از آن خارج شد . در نیمه باز خانه اش را دید .  و بعد کیسه ی زباله را که هنوز توی دستش بود . تعجب کرد . برگشت ، آسانسور را نگاه کرد . لبخندی زد ، سر تکان داد و گفت : تو هم که پیر شدی رفیق ... !

 

زیرِ تیرِ چراغِ برق ، ساعت بیست سه و سی دقیقه.

 

"سلام شنوندگان محترم ، با اعلام ساعت بیست سه و سی دقیقه ، مشروح اخبار این بخش را به عرض تان می رسانم " ... باران هر لحظه شدیدتر می شد . برف پاک کن زهوار در رفته ی ماشین هم دیگر افاقه نمی کرد . فکر کرد که دیگر مسافری این وقت شب ، در این باران ، توی خیابان منتظرش نخواهد بود . کمی دورتر اما ، انگار کسی زیر باران ایستاده بود . درست زیرِ تیرِ چراغِ برق . سرش را پایین آورده بود و سعی می کرد بیش تر خیس نشود . سرعتش را کم کرد . کمی جلوتر از مردِ زیرِ باران مانده ، ایستاد . مرد به سمت ماشین آمد. در را باز کرد و به درون ماشین خزید .

از توی آینه به مرد نگاه کرد . چشم های نگران مرد ، آرامش را از چهره اش گرفته بود . چند بار دید که از پنجره به آسمان نگاه می کند . گرم صحبت که شدند ، راننده دلیل نگرانی آن چشم ها را فهمید .

چند دقیقه بعد ، ماشین کنار خیابان ایستاد . خیابان خلوت بود . راننده کرایه را نپذیرفت . تنها نگاهی به مرد انداخت و دعایی بدرقه ی راهش کرد . باران هر لحظه شدیدتر می شد . مرد راننده آهی کشید و به زندگیِ سختِ مسافرِ زیرِ باران مانده اش فکر کرد ..." تا بخش بعدی خبر ، خدانگهدار " ..

 

آرزو دارم سر آمپول ها نرم باشد .

 

دست توی دست مادرش از پله های ساختمان بالا رفت . مطب دکتر طبقه ی دوم ساختمان بود . آدم های زیادی آن جا نبودند . هنوز دست مادرش را محکم گرفته بود . سرش را آرام می چرخاند و اطراف را نگاه می کرد . به نظر نمی رسید از عکس ها و تابلو های روی دیوار سر در بیاورد . وقتی نتوانست برای گریه ی دوستش ، که بارها دوتایی در موردش صحبت کرده بودند ، دلیلی پیدا کند ، خیالش راحت تر شد . با کمی تقلا روی یکی از صندلی های کنار مادرش نشست . پاهایش را که به زمین نمی رسید آرام تکان می داد و با حوصله و مهربانی موهای عروسکش را مرتب می کرد . تلفن مدام زنگ می خورد و دختر کوچولو هر بار سرش را به سمت میز منشی بر می گرداند . چند لحظه بعد ، در اتاق دکتر باز شد . یک پسر بچه همراه مادرش از اتاق خارج شد . پسربچه را خوب برانداز کرد . فهمید که گریه کرده است . اما دلیلی برای گریه ی پسر بچه هم به ذهنش نمی رسید . دختر کوچولو مادرش را دید که از جایش بلند شده . عروسکش را همان جا گذاشت و از صندلی پایین آمد .

چند دقیقه گذشت . در اتاق که باز شد ، دختر کوچولو با چشم های پر از اشک بیرون آمد . به سمت صندلی ها رفت . عروسکش را برداشت . دست مادرش را گرفت و رفت .

رفت تا دلیل گریه ی پسر بچه ، دوستش و خودش را به عروسکش بگوید ...