روزنامه ، روزنامه ، آخرین خبر !
از روزهای خوش روزنامه نگاری ام ، بیست سالی می گذرد . حالا اتاقِ کوچکم ، که روزی پر بود از روزنامه و کاغذ و نوشته ، مدت هاست که ساکت و دست نخورده باقی مانده است . حتم دارم روان نویس هایم از کار افتاده اند . روان نویس هایی که یک روز ، به زور از دستانم گرفته شدند . یکی شان را همان روزها از پدر هدیه گرفته بودم . و پدر ... که چه مشتاق بود دوشنبه ها و پنج شنبه های هر هفته ، نزدیکِ ظهر ، برود بنشیند روی کاناپه ی قدیمیِ توی ایوان ، روزنامه بگیرد توی دستانش ، بینِ صفحات بگردد و ستون آشنای بلندی را پیدا کند و آرام آرام بخواندش . دلتنگم ، دلتنگ پدر و تک تکِ پسرکانِ روزنامه فروش ، که دیگر گوشه و کنارِ هیچ خیابانی ، روزنامه به دست نمی بینمشان . دکه های روزنامه فروشیِ کنارِ هر خیابان ، موزه هایِ کوچکِ دلتنگی های من اند . هرچند دیگر هیچ وقت ، توی هیچ روزنامه ای ، هیچ ستونش را من ننوشته باشم . دلم اتاق کوچکم را می خواهد و تمام روان نویس هایم را ! و کیفِ چرمی قهوه ای رنگم را . دوستانم را و یک لیوان چای و خواندن تمامِ یک روزنامه را ! دلم دوباره نوشتن می خواهد ، با انگشتانی جدید . و کاش روزی بیاید که من پشت یک میز چوبیِ کوچک نشسته باشم ، بعد بنویسم و بنویسم و بنویسم ، خط بزنم ، فکر هایم را مچاله کنم و باز هم بنویسم .