آرزو دارم سر آمپول ها نرم باشد .
دست توی دست مادرش از پله های ساختمان بالا رفت . مطب دکتر طبقه ی دوم ساختمان بود . آدم های زیادی آن جا نبودند . هنوز دست مادرش را محکم گرفته بود . سرش را آرام می چرخاند و اطراف را نگاه می کرد . به نظر نمی رسید از عکس ها و تابلو های روی دیوار سر در بیاورد . وقتی نتوانست برای گریه ی دوستش ، که بارها دوتایی در موردش صحبت کرده بودند ، دلیلی پیدا کند ، خیالش راحت تر شد . با کمی تقلا روی یکی از صندلی های کنار مادرش نشست . پاهایش را که به زمین نمی رسید آرام تکان می داد و با حوصله و مهربانی موهای عروسکش را مرتب می کرد . تلفن مدام زنگ می خورد و دختر کوچولو هر بار سرش را به سمت میز منشی بر می گرداند . چند لحظه بعد ، در اتاق دکتر باز شد . یک پسر بچه همراه مادرش از اتاق خارج شد . پسربچه را خوب برانداز کرد . فهمید که گریه کرده است . اما دلیلی برای گریه ی پسر بچه هم به ذهنش نمی رسید . دختر کوچولو مادرش را دید که از جایش بلند شده . عروسکش را همان جا گذاشت و از صندلی پایین آمد .
چند دقیقه گذشت . در اتاق که باز شد ، دختر کوچولو با چشم های پر از اشک بیرون آمد . به سمت صندلی ها رفت . عروسکش را برداشت . دست مادرش را گرفت و رفت .
رفت تا دلیل گریه ی پسر بچه ، دوستش و خودش را به عروسکش بگوید ...