شب یلدا

یکی بود ، یکی نبود ... تو شهر خوب خدا ، نزدیکای اول زمستون که ننه سرما کم کم داشت لباس سپید و سردش رو ، تو شهر پهن می کرد ، یه اتفاق خوب افتاد . اون روز خورشید خانوم خیلی ناراحت بود . همش با خودش فکر می کرد چرا باید من کمتر بیدار باشم و بیشتر بخوابم ؟ اما خانوم ماه بیشتر بیدار باشه و کمتر بخوابه ؟

تو همین فکرا بود که دید زمستون با اون لباس سپیدش داره از راه می رسه . زمستون تا خورشید رو دید که تو فکره و ناراحته ، اومد جلو و به خورشید خانوم گفت :سلام خانوم خورشید ؟! نبینم ناراحت باشی ... خورشید خانوم گفت : سلام ، رسیدن بخیر . نه چیزی نیست ... فقط یکم از دست این خانوم ماه دلخورم ....

سال هاست که این درد دل و گفت و گو بین زمستون و خورشید خانوم اتفاق می افته ... اونم درست تو آخرین شب پاییز ... و با پادرمیونی زمستون از فردای اون روز ، یعنی اولین روز ماه دی ،  شیفت کار خورشید خانوم کم کم زیاد میشه . شب آشتی خورشید خانوم و خانوم ماه ، طولانی ترین شب سال می شه و بخاطر شیرینی این آشتی اسمش رو عوض می کنن و اسمش از " آخرین شب آذر " به " شب یلدا " تغییر می کنه  . و این درست همون اتفاق خوبه . شبی که پر از خاطرس ... خاطره کنار هم بودنای ما آدما ... کنار پدر بزرگا و مادر بزرگا بودن ... کنار عزیزایی که کمتر پیش میاد کنارشون باشیم . و " شب یلدا " بهانه میشه واسه داشتن خاطره های خوب .

 

تازه وارد

مثل همیشه طبق عادتی که داشت وقتی از در وارد شد اولین کاری که کرد، شمردن آدم های توی جمع بود.. می خواست ببیند چندمین نفر است. دوست داشت خودش را به یک عددی چیزی ربط بدهد تا بعد ذهنش شروع کند به فلسفه بافی .. بین خودمان بماند اما، بافنده خیلی خوبی هم نبود ! با این حال صرفا جهت گرم کردن سر همیشه سرد خودش هم که شده بود، می بافت .. خوب .. بد .. جور .. ناجور..

خلاصه.. از صفر و نیم شروع کرد. یکی یکی شمرد. آخر سر یک ِ خودش را هم جمع کرد. بعد با صدای بلند گفت :

سلام..

من 14.5 اُمینِ شما 13.5 نفرم..!

و آرام تکرار کرد: چهارده و نیم، یک، چهار، پنج! راضی به نظر می آمد.. انگار عدد خوبی پیدا کرده بود برای ربط دادن به خودش ..! 

آخر دنیا

_دیدین گفتم دنیا داره تموم میشه؟

هیچ کس به حرف من توجه نکرد...

الان تو این مه کجا فرار میکنیم؟

_ما باید زنده بمونیم وقایع رو برای آیندگان ثبت کنیم!

حالا که استاد بزرگ هم رفته,کی میتونه این پیام رو به آیندگان برسونه که آدم های خوب هم وجود داشتند؟

جوجو جان اگه ما فقط به فکر خودمون باشیم و کاری نکنیم,هیچ کس نمیفهمه عاشقایی مثه من و تو هم تو دنیا وجود داشته!

_من میترسم,ما باید بریم پی زندگی خودمون,ما کلی تلاش کردیم تا رویاهامون به حقیقت پیوست بیا بریم بلندترین قله و خودمونو نجات بدیم...

_عزیزم,بزار دیگران هم از لذت زندگی آگاه بشن...

شاید ما با این کارمون بتونیم حتی از مردن خیلی ها جلوگیری کنیم

_یعنی اگه تا قبل از غروب آفتاب به آسمون پنجم برسیم میتونیم نجات پیدا کنیم؟

_آره جانم اگر هم نرسیم,حداقل تلاشمون رو کردیم و ضمنا حرفی هم برای آیندگان داریم...

_باشه,پس قول بده تا آخر دنیا کنارم باشی...


همیشه پای یک زن در میان است...

 

 

-حالا چه اتفاقی می افته ابر سفید...؟حالا که استاد بزرگ به دنیای زیرین(دنیای مردگان)رفتن چه کسی باید ادامه ی تاریخ جهان رو طبق پیشگویی ها برای آیندگان ثبت کنه...؟

-گوش کن عقاب کوهستان...این وظیفه ی تو خواهد بود.از حالا به این تو هستی که باید تمام عمرت رو صرف ثبت وقایع تاریخ جهان از ۱۵۰۰سال آینده به بعد کنی.درست مثل استاد بزرگ...بهت تبریک میگم عقاب کوهستان...مایاها همیشه به تو افتخار خواهند کرد جوان...و مردمانی که در آینده پا به زمین خواهند گ...

-میبخشید ابر سفید...ولی من نمیتونم این کار رو انجام بدم...

-چی...؟چرا فکر میکنی که تواناییش رو نداری ٫تو تنها بازمانده ی شاگردان استاد هستی٫من مطمئنم تو موفق میشی عقاب کوهستان...

-ابر سفید من مدتهاست که به جوجه تیغی صورتی ٬دختر رئیس قبیله علاقه دارم...و به تازگی موفق شدم موافقتشون رو جلب کنم٬دیروز بعد از مراسم مقدس ٬هنگام غروب خورشید جوجه تیغی صورتی ازم خواست که تمام عمرمون رو به سفر بپردازیم...هنگام غروب بود ابر سفید٬میفهمی...؟

-ولی تو تنها کسی هستی که میتونی این کارو بکنی...!به مردمی فکر کن که ۱۵۰۰سال بعد بدون تقویم چه حالی خوهند داشت...

-متاسفم ابر سفید...جوجوم داره صدام میکنه...ما باید بریم...

بهانه ای برای زندگی

یادش آمد

سگ زرد برادر شغال است

نپرید

خوابید.

دستی که می ماند...

با خنده جواب سلامم را داد و با تعجب پرسید :تنهایی؟ مگه رفیق و دوست نداری؟ گفتم: دارم ولی کار داشت نیومد. گفت: کار؟ نمیشه که، دوست ها باید با هم باشند. بعد سرش را کرد زیر بالشش و گفت: مگه نه؟ گفتم: با کی هستی؟ گفت: دوستمه، رفت زیربالش، خجالت کشید از شما. بعد نگاهم کرد و گفت: اگه کسی رو نداری که خیلی بده پس واسه کی قصه میگی ؟ موهای کیو شونه می کنی؟ تو که گریه می کنی، کی اشکاتو پاک می کنه؟ کی بهت قول داده که هیچ وقت دستت را ول نکنه؟ تا اومدم حرف بزنم، مهلت نداد و ادامه داد دلت که می گیره، واسه کی حرف میزنی؟ بالشت ات که خیس اشک میشه، کی اونوریش می کنه؟ کی حرف های قایمکیتو گوش میده و به کسی نمیگه؟ گفتم : یه دقیقه گوش بده گوش نداد و گفت: اصلا،کی بهت گفته که اون فقط مال توئه و تو ام مال اونی؟ اونوقتشم، کی بهت گفته همیشه پیشت می مونه، تا ... و بغض، صداشو برید...همین که بغض کرد، پرسیدم :دوستت رو،چقدر دوست داری ؟ گفت: خدات تا، خدات تا، می دونی یعنی چی ؟ گفتم : نه، نمی دونم ، حالا کو این دوست خوب و مهربونت ؟ با خنده گفت : خدا تا نمی دونه یعنی چی، پس توچی می دونی؟ بعد دست کرد زیر بالش خیسش و یک دست عروسک در آورد با تعجب پرسیدم : پس خودش کو؟ گفت: اونا بردنش دیگه... ولی گفتم که، قول داده بودیم دست همدیگه را ول نکنیما .... تا... تا خود خدا...اونم دستش را گذاشت و رفت بعد با دست عروسک، اشک های چشمش را پاک کرد، آمدم بالش خیسش را برگردانم گفت شمادست نزن دوستم هست. یک طرف بالش را خودش گرفت و با دستی که عروسک توش بود، طرف دیگه را و بالش خیس را برگرداند، گفت : آخیش حالا خوب شد و دست عروسک را بوسید و گذاشت زیر متکا که حالا خیس شده بود گفتم : خدات تا، تا خود خدا یعنی چی؟ گفت : ای بابا، تنها اومدی؟ رفیق و دوست نداری ؟ و من در سکوت سرم را پایین انداختم و او هم خندید و جوابم را نداد...

 

این شب ها...

۲۰:۳۰  روی تختش دراز کشیده بود و سقف را تماشا می کرد.

۲۰:۴۵  پشت پنجره ایستاده بود و به بیرون خیره شده بود.

 ۲۰:۵۰  داشت به اين فكر مي كرد كه اين شب ها چقدر دارند اذيتش مي كنند. به دير صبح شدنشان، به صبح نشدنشان فكر مي كرد. نمي دانست كه آيا براي بقيه هم همين طور است يا نه؟ هيچ وقت هم حوصله نكرده بود برود از تك تك افراد دور و برش بپرسد.

به اين فكر مي كرد كه چنين شبي چقدر بايد دور و برش شلوغ مي بود. قبلا هم زياد به اين موضوع فكر كرده بود. حتي بارها تصويرش را براي خود مجسم كرده بود. پسرها، دخترها، عروس ها،دامادها همه گردش جمع مي شوند. و البته نوه ها. به اين فكر مي كرد كه چند شكلات هميشه از قبل آماده داشته باشد تا هر كدام از نوه هايش كه پيشش آمدند و شيرين زباني و شيرين كاري كردند يكي هديه شان کند در ازای یک ماچ آبدار. خواه نوه ي دختري باشد يا پسري. يا حتي پسر باشد يا دختر. به خودش قول داده بود كه همه را به يك اندازه دوست داشته باشد.و به همه شان اجازه بدهد كه اگر خواستند از سر و كولش بروند بالا و از آن طرف ديگر هم بيايند پايين!

به عصايش نگاهي كرد. عصایش هم با چشمانی بی خواب گوشه ی اتاق سیخ ایستاده بود. مطمئن بود که آن را هم باید با خود ببرد.

۲۱:۰۰   عصازنان از در پشتي خود را به حياط رسانيد. شب سرد بي رمقي به نظر مي رسيد. نگاهي به ساختمان انداخت. خيلي از اتاق ها چراغ هايشان روشن بود. انگار خيلي ها مثل او داشتند به اين فكر مي كردند كه چطور شب شان را صبح كنند.

نسيم سردي مي وزيد و دانه هاي سبك برف را در هوا مي چرخاند. و آن هايي هم كه به زمين مي رسيدند به محض برخورد با زمين آب مي شدند. لابد از شرم اين همه چراغ روشن اين ساختمان.

تابلوي سردر ورودي را هم مي توانست ببيند و مي توانست نوشته اش را بخواند. تابلويي كه حتما هميشه مي ديد و چيز جديدي هم نبود. ولي با خود گفت كاش لااقل اين يك شب. كاش لااقل اين يك شب يلدا را مجبور نبود ببيندش. با آن نوشته ي خط درشتش: آسايشگاه شماره 2 مراقبت از سالمندان سعادت...

این حال ِ من ِ بی تو !!....


نگاهم به سوی تو بود و قدم بر می داشتم ... هیچکس در مردم چشمم جای نداشت که بخشی از وجودم را برباید .... همه از آن تو بود ... برای تو ..... در راه رسیدن به تو .....

آنقدر بر شانه ام نواخت تا برای لحظه ای نگاه از تو گرفتم .... جای دادن دیگری در نگاهم همچون چیدن سیب ممنوعه بود ... دنیایم دگرگون شد .... یک لحظه غفلت از تو همان .... به بیراهه ای جاودان رفتن همان ....

امروز این نگاه خسته لبریز است از کسانی که کس نبودند .... در لوای تقدیر پنهان شدند .... گم شدند ....

وجودم سرشار است از جای خالی .... از تکه های گمشده ....



خیال

کلافه ام کرده بود. هرجا میرفتم سنگینی نگاهش دنبالم بود. از دم در دانشکده که وارد میشدم تا وقتی که دوباره ازش میزدم بیرون حس میکردم دنبالمه . دو سه هفته ای بود که دوزاریم افتاده بود و توجهم بهش جلب شده بود. نمیدونم از کِی رفته بود توی نخ من ، من ولی بیست روز بود فهمیده بودم. اول دادم بچه ها یک تحقیقات میدانی کردن درباره اش. از بچه های مهندسی مکانیک بود. قیافه اش هم بدک نبود. خوابگاهی بود. ولی میگفتن درسش خوبه. بعد رفتم تحقیق کردم که ببینم بازار کار مهندس های مکانیک خوبه یا نه . بالاخره آینده و زندگی شوخی بردار نیست . دیدم اگر کسی کار بلد باشه ، میشه روی یک زندگی کمی تا قسمتی خوب حساب کرد. تازه کشف کرده بودم که اهل کرمانه و کلی پرس و جو میکردم از کسایی که شناخت دارن تا ببینم عادت عجیب و غریب چی دارن! صفت بارزشون چیه ! به چی معروفن ! و خلاصه از این دست اطلاعات . میخواستم وقتی میاد جلو دست ِ من از اون پُرتر باشه.

کار داشتم و باید زودتر میرفتم بانک و بعدش هم اداره بیمه . ناهارم رو تند تند خوردم و از بچه ها خداحافظی کردم و از درِ سلف زدم بیرون . باد میامد و تلاش میکردم که مقنعه ام نره روی هوا و باز درگیر حراست و این حرفها بشم. داشتم با قدم های تند میرفتم سمت در خروجی که یکی صدام کرد. برگشتم ، خودش بود. با خودم گفتم بالاخره وقتشه و تمام سناریوهای از پیش آماده شده رو به ثانیه ای توی ذهنم مرور کردم. سرش پایین بود. گفت " ببخشید مزاحم شما شدم. شنیدم شما با خانم محمدی دوست صمیمی هستین. " خنده ام گرفته بود. فکر کردم که چه جَلَب! ببین چه مدلی سر حرف رو باز میکنه . واسه این یکی جواب آماده نداشتم ، اما سخت نبود. گفتم بله . از جیب بغل بارونیش یک پاکت نامه سربسته در آورد و گرفت طرفم. گفت:" میشه خواهش کنم این رو بهشون بدین . البته واسه جواب دادن وقت دارن . من قصدم خیره . اهل وقت تلف کردن نیستم. عمری برنامه ریزی میکنم. باز عذرخواهی میکنم که زحمتش موند واسه شما..." حس میکردم باد الان منو میبره ... چقدر سرد بود!...

سقف

زمین آبا و اجدادشان را که غصب نکرده بود، خریده بود.به یازده ملیون و پانصد هزار تومان، پنج سال پیش، قول نامه را هم داشت. با بدبختی و هزار دوز و کلک مصالح را آنهم شبانه برده بود پای زمین. از جاده ی اصلی که نمی شد ، مامورها ماشین های مصالح را می گرفتند، از مسیر فرعی.حرفشان حرف حساب نبود، می گفتند زمین خدا مال دولت است.

با مزد کارگری فقط توانسته بود یک اتاق را سقف بزند ،سقف آشپزخانه را نایلون زده بودند، روی سقف مستراح هم ایرانیت انداخته بودند.لامصب، شب های زمستان نمی شد رفت توش.

حالا این مرتیکه ی نامرد سر این زمستان سیاه لودر گذاشته بود زیر این کاشانه ای که خدا می داند با چه مصیبتی اینطور سرهم بندی اش کرده بود، و زده بود همه را ویران کرده بود.زن و بچه اش را همان شب فرستاد اسلامشهر.یک اسلحه چند سال پیش از یک کُرد خریده بود، پنجاه هزار تومان، می گفت از عراق آورده. دو سه روز رفت جلوی شهرداری، یارو را خوب می شناخت، مگر میشد کسی قیافه ی مامور تخریب خانه اش را فراموش کند، دیروز کار را تمام کرد، حالا هم هر بلایی سرش بیاید از این نکبت بهتر است.

پارک وسط میدون بوعلی

هر شب خسته و خوابالو با دمپایی چلپ چلپ کنان می اومد تا دم در و سرشو نصفه میبرد بیرون تا ببینه شهر افتاده تو طرح شهرداری یا نه ...

آدم این روزها نبود، مال وقتی بود که همه اتفاقای زندگیش تو خیابونای سیاه و سفید رخ داده بود، عروسیشم از اون عروسیاست که عکسش سیاه و سفیده و زنا، دامن با جوراب رنگ پا میپوشیدند !

خودش میگفت تو گذشته جاموندم از اون به بعدم هی همین جوری فقط دارم کش میام.

بهش گفتم چرا مثل همه ی هم سن و سالات نمیری بشینی تو پارکِ وسط میدون و از قدیم بگین و بخندین؟

گفت ای بابا اونایی که الان نشستن اونجا خودشون حواسشون نیست ولی همه شون شدن جز اسباب اثاثیه همون پارکِ وسط میدون، مث اون حوض که الان 60 ساله هست ولی من نه، من از اون دسته آدمام که بین زمین و آسمون گیر کردم

خوب گوش کن پسر به آخرین حرفم:

حال و روز آدما نشون میده کی میخوان حرف آخرشونو بزنن و دستشون بذارن رو پاشون بگن ما رفتیم ...

طاقباز روی پشت بام

       نه. یکی دیگه رو بردار. اون نمیشه آبجی کوچیکه. واسه یکی دیگه ست. اون ستاره مال سهیله. سهیل یه دانشمند خیلی معروف بوده که کشف کرده وقتی اون ستاره میاد تو آسمون، هر سیب زردی که بهش نگاه کنه قرمز میشه. روزا میره تو دریا می خوابه. باز شبا میاد بیرون. نه نه. ماه نمیره تو دریا. قبلنا میرفته ها. قبلنا دو تا ماه تو آسمون بوده، روزها میرفتن تو دریا میخوابیدن، شبا درمیومدن، ولی توی دریا یه نهنگ خیلی بزرگ ماه خوار هست که هر یه میلیون سال بلند میشه و یه دونه ماه میخوره و بعد می خوابه تا یه میلیون سال دیگه. این ماه که الان تو آسمونه از وقتی که دوستش رو این نهنگ خورده دیگه تو آب نمیره.آره نهنگ خیلی بزرگه. اینقدر بزرگه که وقتی نفس میکشه نصف آب دریا میریزه تو دهنش. جذر میشه. جذر یعنی همین دیگه یعنی آب دریا کم میشه. وقتی نفسش برمیگرده دوباره آب میاد بالا. اگر هم یه وقت سرفه کنه سونامی میشه. نه ، هیچکدوم از اونا هم نمیشه.اون چند تا اسمش خوشه پروینه. پروین یه دانشمند خیلی معروف بوده که ...


تمام پاهایی که روی زمین نیستند ...

وقت بدی را انتخاب کرده بود برای رفتن پی ِ آرزوی خوردنِ آش ترخینه ! فصل بارانهای موسمی بود و باران به کلاه خود آهنی هم نفوذ می کرد ،چه برسد به کلاه پشمی ِ رنگ و رو رفته ی او که می گفت مادرش پشمش را با دستهای خودش ریسیده . نتوانستیم جلویش را بگیریم، رفت . میگفت بالاخره پیدایش میکنم.همیشه آرزو داشت برود و خانه ای، مغازه ای ،کافه ای، رستورانی ، چیزی را پیدا کند که آش ترخینه داشته باشد . هرچه می پرسیدیم حالا این آش ترخینه چی هست!؟می گفت شما نمی دانید! می گفتیم برگرد ایران ، میگفت ایرانی که مادرم توی آن نفس نکشد را نمی خواهم ...

دلتنگ بود ، ولی پای برگشتن به ایران را نداشت. دل ِ ماندن هم نداشت . آش ترخینه بهانه بود ، دنبال یک خاطره میگشت که روی زمین نگهش دارد...

زمستان

زیر نگاه حریص صبحگاهی آفتاب

و پاییزی که آویزان بید های مجنون است

زمستان

شب ها 

هنگامه ی خواب پرستو ها

روی بام لک لک ها

زیر کرسیِ فیروزه ای خانه ی مادر بزرگ

توی های دست های ترک خورده ی کودک خیابان 

زیر باران چهار راه های گُلی و گِلی

و آتش کده ی خانه های عنکبوتی

آرام آرام می آید...

از سوراخ سقف خانه همسایه می آید

از وصله ی کفش کودک خیابان می آید

می آید

آرام می آید...

اما می آید!


والسّلام

صدای مدیر از لای در نیمه باز دفتر پیچید تا توی کلاس : "سازمان امنیت که جای خود ، پای رکن دو هم به این مدرسه باز بشه؟! آخه ناسیّد ، این همه آدم دارن اینجا نون می خورن ، بخاطر هوای نفس چهارتا یه لّا قبا مثل تو باید بد بختی بکشن توی سیاه زمستون ؟ مملکت رو به گند کشیدید ، دست از سر این طفل معصوم ها بردارید که اگر برندارید..."

توی کلاس ولی خبرهای دیگری بود ؛ رفته بود صندلی را گذاشته بود روی میز معلّم و داشت ادای وعظی که دیشب شنیده بود را در می آورد : " یا ایها المسلمون ! نشود یک وقت به خودت بیایی و لب گور و شفیر قبر ببینی عمله ی و اکره ی ظلم (به عکس بالای سرش اشاره می کند) هستی، به این محاسن و تسبیح و سجاده و دلق غره نشوی که بعد به خودت بیایی و ببینی مالک دوزخ دارد با صورتت پرتت می کند ته گودال آتش..."

و حالا صدای مدیر نمی آمد توی کلاس و راهرو و حتی بیرون از دفتر : "سید! دست طیب اجدادم به دامن طاهر اجدادت ، هوای این بچه ها رو داشته باش، حاج حیدر که خودش رفت حبس این هم از سرپرست خونواده اش که اینجا رو با فیضیه اشتباه گرفته و هر روز یه جور کاسه و کوزه رو به هم می ریزه ... نصیحتش کن، گوشی رو بده دستش ... بعدشم حاج علی پیغام داده که امشب خودت رو هر جور هست برسون سردخونه واسه جلسه. اون سری که نیومدی کارمون داشت بیخ پیدا می کرد."

در کلاس را که باز کرد ، توی چشم به هم زدنی منبر برچیده شد و هر کی رفت سر نیمکت خودش . ایستاد و پشت پنجره و گلویش را صاف کرد : "درس امروز ؛ هر دهن برهنه ی پا نَشُسته ای نباس بره بالا منبر"

- آقا ببخشیدا ، جسارته دهن برهنه ی پا نشسته یا دهن نشسته ی پا برهنه ؟

همین طور که توی حیاط را نگاه می کرد جواب داد : "دهن برهنگی نکن پسرجون ، پا نشسته هم نیا وسط ... والسلام"

چراغ قرمز

باز هم پشت چراغ قرمز لعنتی گیر کردم

این 120 ثانیه مثل هزار سال میگذره ,در همین حال اطراف رو برانداز میکردم وبیسکویت ساقه طلایی که از چند روز پیش تو ماشین مونده بود رو میخوردم.

باز هم مثل همیشه متکدیان اون اطراف مشغول انجام وظیفشون بود,خانم اومد زد به شیشه و به بچه ی توی بغلش اشاره کرد که زیر چادرش خواب بود,بهش توجه نکردم ,راستش عادت ندارم به این طور افراد کمک کنم!

اگر چه نمیدونم باید به این افراد کمک کرد یا نه ولی طبق تجربه و توصیه دیگران مخصوصا وقتی تنها باشم حتی میترسم شیشه ماشینو پایین بکشم.

خلاصه وقتی از من نا امید شد و به سمت ماشین دیگه میرفت متوجه شدم که ای دل غافل اصلا بچه ای نیست و فقط پارچه ای رو مچاله کرده و زیر چادرش گرفته و وانمود میکنه که بچشه...

نمیدونم چی شد که این حس کاراگاهی اومد سراغم,تصمیمم رو گرفته بودم .

با خودم گفتم آخره شبه و مطمئنا آخرای کارشه,یه گوشه منتظر موندم تا کارش تموم شد,از چهار راه گذشت و دو تا خیابون پایین تر پارچه رو از رو دوشش برداشت و چند دقیقه بعد یه پراید مشکی اومد کنارش توقف کرد و این خانم هم سوار شد.

منم که دیگه حسابی حس فضولیم گل کرده بود با خودم گفتم بزار ببینم آخر شاهنامه ی امشب چی میشه؟

زیر چراغ بودن و داخل ماشین کاملا دیده میشد,خانم متکدی یه مقداری پول به اون آقا داد و در عوض یه بسته گرفت و پیاده شد.

و رفت به سمت خونش...

یک روایت معتبر درباره ی خدا...


مممممممممممممم...(ایستاد جلوی در نمازخانه و صدا زد...)سلاااام...سلااااااااااااااام...(لبخند رضایت روی لب هایش می نشیند...)خب خیالم راحت شد،کسی نیست(لیوان چایی نبات را گذاشت روی پله و نشست که بند کفش هایش را دربیاورد)مجبور شدم الکی بگم دلم درد میکنه که بیام اینجا پیشت...(داخل میرود و آرام در را میبندد)...

(شیرین زبانی می کند که...)خدایا قوووووووول میدم دیگه دروغ نگم،فقط باید یه ذره صبر کنی تا خانوممون همه ی حروفو بهمون یاد بده...الان تا "س" غیر اول خوندیم...وقتی همه ش رو بلد شدیم دیگه میتونم براد نامه بنویسم بفرستم به خونتون...هزار بار تو تلوزیون دیدمش...(درحالی که مقنعه اش را در می آورد...)خب خدایا...چی شد؟فکراتو کردی؟فکراتو کردی؟میتونی بهم یه فرشته قرض بدی؟فرق نداره چه شکلی باشه،فقط میخوام بتونه چیز میزا رو غیب کنه...اوهوم(غم توی چشم های عسلی اش موج میزند)میخوام سیگارای بابا فریدو برای همیشه غیب کنه(با انگشت میشمارد)سیگاری که تو جیبش داره،اونی که تو کیفشه،تو ماشینشه...اصن میخوام همه ی سیگارای دنیا رو غیب کنه...دیروز تو تلوزیون اون خانوم دکتر خوشگله که مثل عروسا میمونه میگفت هرکی زیاد سیگار بکشه می میره...خدایا من میدونم هرکی بمیره میاد پیش تو (بغض میکند)اما من میخوام بابا فریدم همیشه پیش خـــــودم بمونه.نمیخوام بدمش به تو...(همینطور که لایی چسب لبه ی مانتویش را میکَنَد)خدایا من میدونم که تو خیلی قوی هستی ،همه کارم میتونی بکنی،مطمئنم حتی از عمو محسنم قوی تری...راستی خدایا اصن تو عمو محسنمو میشناسی؟همون که کشمی گیره...فردا مسابقه داره،خواهش میکنم بهش کمک کن برنده بشه،آخه قراره اگه برنده شد برام اون عروسکه که کالسکه داره رو بخره(یک دفعه چشم های عسلی اش برق میزند)راااستی خدایا یه خبر دیگه هم برات دااااارم...زن دایی صنم بهم گفت نی نیٍ تو دلش پسرهههههه...خدایا خیلی دوستت دارم...فکر نمیکردم به این زودی به حرفم گوش کرده باشی...تو خیــــــلی از بابا فریدم حرف گوش کن تری...دایی مشتبا خیلی خوشحال بود...(برگه ای را خیلی آرام از جیبش در می آورد)اینو برای تو کشیدم ...این منم،اینم تویی...ببین برات امضاش هم کردم...رررروووووشششننننک...گمش نکنیا...خیلی براش زحمت کشیدم...

(بعد روشنک راه افتاد دور تا دور نمازخانه ی مدرسه و سعی کرد با سواد نصفه و نیمه اش نوشته های روی دیوار را بخواند)...همینطور چرخید و حرف زد و چرخید و حرف زد و حرف زد و حرف زد...و خدا در تمام این مدت نشسته بود وسط نمازخانه و تکیه داده بود به ستون و دست نورانی اش را گذاشته بود زیر چانه ی نورانی اش و با لبخندی از جنس نور به روشنک قصه نگاه میکرد...و هر از چند گاهی توی دفترچه اش چیزی یادداشت میکرد...   روشنک کوچولوی عزیزم :  1- هفت فرشته ی غیب کننده   2- برد دایی محسن   3- یک قاب از جنس نور برای نقاشی   4- قوی شدن چشم های عزیز جون   5- یک عالمه برف برای بابا فرید...

آخه خیلی برف دوست داره...ای واااای زنگ خونه خورد...خدایا من دیگه باید برم...(مقنعه اش را پشت و رو میکند)و گرنه باز دوباره از سرویس جا میمونم،خانوم عباسی دعوام میکنه...(میرود که کفش هایش را بپوشد)خدایا اگه آقاجونمو دیدی از طرف من و مامان احترام بوسش کن،بگو دلمون خیلی براش تنگ شده(با عجله و نگرانی میگوید...)خدایا امشب زود میخوابم،تو هم زود بیا تو خوابم بگو بگو کی میتونی فرشته رو برام بفرستی...(به سمت پله ها می دود.ولی انگار چیز مهمی یادش افتاده باشد سریع برمیگردد)خیلی از خودت نگهداری کن خدا جونم...

و خدا مثل همیشه بعد از شنیدن این جمله بلند بلند میخندد و شهر پر از بوی نور میشود...


چشم های تار تار

هدفون را داخل گوشش گذاشت و پلی لیست بارانی اش را اجرا کرد. انگار نذر داشت که هروقت باران ببارد بزند بیرون. از چتر خوشش نمی آمد اما زیپ کاپشن را تا زیر چانه اش بالا می کشید که تنهاییش راه فراری نداشته باشد. 

با آهنگ زمزمه می کرد «دوست دارم، دوست دارم/ قد تموم آدما، قد تموم عاشقا». ته سیگارش را داخل جوب پرآب انداخت و عینکش را تا کرد گذاشت داخل قاب. همیشه حالش را می گرفت. با خودش فکر کرد وقتش شده که چشمش را عمل کند و از شر عینک خلاص شود تا مجبور نباشد باران را از پشت شیشه خیس یا بدون عینک و تار ببیند .

از روی جدول پرید که برود از دکه آن طرف خیابان سیگاری دیگر بخرد، اما دیگر تنها صدا بود که می شنید. صدای درهم بوق و جیغ لاستیک ها. صدای خرد شدن استخوانهای پا. صدای برخورد سرش با شیشه ماشین. صدای جیغ و فریاد چندنفری که آن وقت شب آن جا بودند. صدای شکستن دندانش روی آسفالت خیس. صدای هدفونش که «من مثل ابر رهگذر می بارم از شب تا سحر/ دریا نمی گیره خبر از قطره های دربه در»...

شیشه ها و باران ها (روایتی کوتاه از غمی بزرگ)

هوا سرد بود، بارانی اما در کار نبود. صورت آسمان سیاه و آسمان روسیاه...

کارتش را که روی گیت خروجی مترو ترمینال جنوب کشید به اندازه ی 100 قدم زمان داشت برای فکر کردن که از کدام خروجی به سمت ترمینال  برود، زیرگذر که پله داشت و تنگ و تاریک بود و  یا خیابان که مسیرش کوتاه تر بود و پر بود از دست فروش ها و سیگار فروش ها و سی دی فروش ها. بیشتر وقت ها زیرگذر را انتخاب می کرد، به زمین چشم می دوخت و تا خود ایستگاه اتوبوس های شهرش سرش را بلند نمی کرد. خسته بود، از جلسه ی امتحان بر می گشت، آخرین امتحانش بود اما فقط برای او. 3 تا دوره ی دیگر مانده بود تا مدرکش را بگیرد، شاگرد اول کلاس بود، کلاس اما پولی و پولش نرسیده بود این 3 ترم باقی مانده را ثبت نام کند. به همکلاسی ها و استادش دروغ گفته بود می خواهد کنکور ارشد بدهد و وقت ندارد برای این کلاس تخصصی.

دیگر در این شهر کاری نداشت، این آخرین باری بود که می توانست از مترو شهید بهشتی تا ایستگاه ترمینال جنوب را بیاید. بالاخره انتخاب کرد:خیابان.می خواست هوای این شهر پر از گرگ را ذره ذره نفس بکشد و حیرانی و  درماندگی دست فروشان و مسافرکشان دم ترمینال را یک بار دیگر نگاه کند. می خواست با رد شدن از کنار بساط دست فروش ها و  متلک شنیدن از سی دی فروش ها برای آخرین بار، چهره کریه این شهر را برای همیشه فراموش کند، می خواست یادش برود، می خواست همه چیزش را یادش برود.

باد می آمد، گوشه چادرش را محکم تر گرفت، از لبه ی 50 سانتی متری جدول بالا آمد، مثل همیشه تند اما محکم قدم بر می داشت. چند متر جلوتر پیرمردی ایستاده بود شکسته، یک دستش عصا و یک دستش یک ساک دستی کوچک و جلوی پایش یک ساک دیگر. نگاهش مانده بود به جدول 50 سانتی متری. اول تصمیم گرفت به پیرمرد که رسید چشم در چشمش بدوزد و با نفرت از کنارش رد شود. با خودش گفت از کجا معلوم شاید این هم یکی بوده مثل پدرش. پدرش چند سالی بود رفته بود، رفته بود پی عشق تازه ای، رفته بود بی آنکه به دخترش فکر کند، رفته بود و تمام احساس دختر را با خودش برده بود. دختری که روزگاری به پدر عاشق بود و حالا هیچ نمانده بود از دخترک جز نفرت و سردی و بی تفاوتی. از کجا معلوم که پیرمرد هم مثل پدرش نبوده باشد. تندتر قدم برداشت، می خواست هرچه سریع تر از این صحنه دور شود. به نزدیکی پیرمرد که رسیدنگاهش کرد، چشم در چشمش دوخت، پیرمرد هیچ نگفت و دختر رفت. چند قدمی بیشتر از پیرمرد دور نشده بود که احساس کرد تمام رنج این چند سال روی سرش هوار شد، جلوی چشمانش پدرش را دید با معشوقه اش، پدرش را دید که شبانه دخترش را از خانه بیرون می کرد، پدرش را دید که ... بغض کرد، ایستاد، برگشت، به سمت پیرمرد آمد، دنبال واژه ای می گشت جز "پدر جان". اما نه تصمیمش عوض شد. گفت:"پدر جان می خواین کمکتون کنم؟" پیرمرد گفت:"خیر ببینی دخترم. می خوام از این جوب برم بالا ". دختر با یک دستش دوتا ساک پیرمرد را گرفت، چادرش را کاملاً روی دست دیگرش انداخت و با همان دست پوشیده در چادر دست پیرمرد را گرفت. دختر و پیرمرد از جدول 50 سانتی متری بالا آمدند.

چند دقیقه بعد پیرد توی اتوبوس نشسته بود، سرش را به پنجره ی اتوبوس تکیه داده بود و به خواب رفته بود. چند ایستگاه آن طرف تر دختر توی اتوبوس دیگری نشسته بود، سرش را به شیشه اتوبوس تکیه داده بود، تصویر پدرش را می دید که کتاب هایش را پاره می کند، قاب عکس هایش را می شکند و عروسک هایش را دور می ریزد... بغض دختر می ترکد، بغض آسمان می ترکد. باران شروع به باریدن می کند. دختر شروع به باریدن می کند و تصویر پدر پشت شیشه ی بارانی اتوبوس محو می شود.

این داستان واقعی بود.

درد پنهان ...


خودمم نمیدونم از چی ... ولی دلم پر بود ... رفتیم تو یه کافه و تا نشستیم شروع کردم به حرف زدن ... روزایی که نمیدونم از چی ناراحتم بیشتر حرف میزنم ... با ربط و بی ربط ... انگار خودمم تو حرفای بی سر و ته م دنبال دلیلی برای ناراحتیم می گردم ... که بدبختانه همیشه هم شانس پیدا کردنشو ندارم ... وسطای سخنرانیم چونه م شروع می کنه به لرزیدن ... و از اونجایی که فاصله ی زمانی ِ لرزیدن چونه تا پایین اومدن اشک از چشمم به صدم ثانیه هم نمیرسه سرازیر میشه ... اشک میریزم و حرف میزنم ... تمام مدت ساکته ... و فقط با یه لبخندی که ازش هیچی نمیفهمم نگام میکنه ... نمیدونم از حرفای بی سر و تهی که برای خودمم هیچی نداشت به چه نتیجه ای رسید که گفت : "میخوای عاشقت کنم؟" ....


تضاد

نشست جلویم و زانوهایش را محکم بغل کرد و سرش را چسباند روی پاهایش. فنجان های چایی را گرفتم دستم و بدون سینی آوردم و گذاشتم روی میز. پرسیدم:" باز چِت شده ؟ "بدون اینکه سرش را بردارد با صدایی که از ته چاه می آمد، گفت : "عاشق شدم!" گفتم : "اووووووووه! من فکر کردم چی شده حالا. چاییتو بخور. بزرگ میشی یادت میره . حالا کی هست اون بیچاره ؟ " سرش را برداشت. چشمهایش خیس و نمدار بود. گفت : " نمیدونم" نزدیک بود چایی بپرد توی گلویم. گفتم :" نمیدونی؟ یعنی چی ؟ " آهسته و بریده توضیح داد... گفت دو سال و شش و ماه و بیست و هشت روز است که عاشق آدمیست که ندیده او را. که نمیشناسدش. که نمیداند چند ساله است . که نمیداند چه کاره است . که نمیداند کجا زندگی میکند. که نمیداند چند کلاس درس خوانده و حتی مطمئن نیست که زن است یا مرد است ! او میگفت و من مبهوت نگاهش میکردم. زمزمه کردم " تو دیوانه ای!" بغضش ترکید. موهای طلایی رنگش دور صورتش مهتابی اش را قاب گرفته بود و شبیه نقاشی های قرون وسطی شده بود. به همان رقت انگیزی و با همان حماقت مستتر در نگاه معصومشان . محکم بغلم کرد و اشک هایش سر شانه لباسم را خیس میکرد و من در عشق های حقیقی ِ دنیای مجازی غرق شدم...

توت

پیرمرد شکمش شُل بود،از جوانی این جور بود.رفته بوده بالای درخت که لابد توت بخورد که کاش کارد می خورد. چطور شده بود که از بالای درخت افتاده بود و یک لنگش گیر کرده بود میان یک شاخه و سرش توی جوی ، معلوم نیست، صورتش باد کرده بود به قاعده ی یک هندوانه، تقلا هم حتما کرده بود، شاخه های ریز زیاد شکسته بود ولی حریف نشده بود خودش را بکشد بالا. این بی مادر مانده دائم می گفت صدای خرِ مشتی از توی باغش می آید، ما گفتیم لابد باز فکری شده ، پشت هم اندازی اش گل کرده. مثل بچه گربه از هر دیواری می کشد بالا، رفته بالای دیوار باغ مشتی ، کله ی مثل خیک شده اش را که دیده دویده و همه را خبر کرده ،بعدش تا یک شبانه روز حرف نزد.اگر شیطانی و فضولی این بچه نبود ،پیرمرد بخت سوخته که کسی را نداشت، بگو یک نفر منتظرش بود ، نبود.تک و تنها.

عشق آبی

آنقدر نگاه ها و حرف ها حتی طریق آشنایشان احساسی بود که چند باری دلم میخواست زار زار بی صدا گریه کنم، سگی گم شد، کودکی صبحانه خورد، مردی سیگار کشید، زنی گریست، دخترک به مردی که بابایش نیست میگوید بابا و مردک برای دخترکی که دخترش نیست بابایی میکند.

فیلم که تموم شد کف سالن دراز کشیدم موسیقی تیتراژ پایانی مشغول خط کشیدن روی مخم بود چراغ ها روشن شد چشام بسته بود از سر و صداها معلوم بود که همه دورم حلقه زدن داشتم از موسیقی تهش لذت میبردم زیر چشمی نگاشون کردم یکی عکسمو گرفت صدا کردن بیان جمعم کنن ولی جمعیت موافق بودن بمونم تا بقیه هم عکسشون بگیرن عکس گرفتنشون که تمام شد چشامو باز کردم رفته بودن هیچ کس نبود پیر مردی که کارش پاره کردن بلیط ها بود اومد جلو پیشم نشست چشامو باز کردم نگام کرد یه راست رفت سر اصل مطلب:

یه روز چهار قدم رفتم اون طرف تر دلم براش تنگ شد برگشتم نبود تا اومدم بخودم بیام دیدم لباس مشکی تنمه حس کردم هوا داره سرد میشه فهمیدم وقت کوچ کردنه چمدون جمع کردم مچاله شدم خودمو گذاشتم توش گذاشتمش دم در.

- شوخی بود آخر شب مخم خارید شد این فقط همین !

باغ زردآلو

هیچی دیگه! الفرار!جای موندن نبود. بار درختای حاجی شیش هفت کیلویی سبک شده بود که جیغ دردونه ی حاج آقا کل اهالی خونه باغی رو ریخت پای درختا. ده دوازده تا کچل ، دراز و کوتاه، از یه هفته پیش زردآلوها رو نشون کرده بودیم که سر فرصت هم شکممونو پر کنیم و هم جیبامونو، به هوای خواهری ، خاله ای ، دخترخاله ای! ولی خب، قسمت نبود!  قوت هرچی زردآلو که خورده بودمو ریختم تو دستامو خودمو از چینه ی باغ کشیدم بالا، زیر لب هم غر می زدم که الهی مار به زبونت بزنه دختره ی حسود خبرچین! این وقت روز وسط باغ چیکار میکنی آخه؟ دو دقه دیرتر سروکله ات پیدا شد بود، با دست پر از باغ باباحاجیت میزدیم بیرون! ...

   چه میدونستم دو روز بعد کل محله سیاه پوش میشه و اصغر هم زبون وا می کنه که اون روز با وعده ی سازدهنی، اعتماد ته تغاری حاجی رو خریده و دختر بیچاره هم به هوای طلبش اومده وسط باغ و مار هم که علم غیب نداره از خیال ِ آدمیزاد، زده و رفته ...    

یک رب مانده به 11

دیشب توی صفحه ی شخصی اش نوشت:

خدایا دلم یک باران ریز می خواهد و قدم هایی کوتاه و دست هایی که زیر یک چتر سیاه، سیگار بهمن پدر را از توی دست هایم بچاپد، بیـندازد زیر پایش، من و سیگارم را با آن کفش های پاشنه ده سانتی اش ریز ریز کند بعد هم قدم هایش بلند شود و ...

چترم را بیندازم دور و دو زانو بنشینم وسط کوچه ای که عابرش من باشم و "او" . گریه های بلندم چشم پنجره های شب را بیدار کند و دل او را اجالتا آب! برگردد بگوید این بچه بازی ها چیست که در می آوری؟

بگویم: ... ... چیزی نداشته باشم بگویم! سرم را بیندازم پایین، با صدایی که هنوز هق هق گریه هایش مانده: می شود این گونه ترکم ندهی؟ حس می کنم می خواهی ترکم کنی!

امشب توی صفحه ی شخصی اش نوشت:

ساعت ۲۲:۴۰ دقیقه است.

خدا جان دارم دور خودم می چرخم، هر چه توی یخچال بوده را خورده، تمام فندق های جیب های پدر را هم خالی کرده با آرامشی زجر آور برای گذر از زمان یکی یکی شکسته و نیش جان فرموده ایم! تلویزیون نیز هیچ فیلم یا برنامه ی مناسبِ حال کنونی ما ندارد! بابا خانه نیست، سیگارش را جا گذاشته توی طاقچه بالای سر تلویزیون! مادر هم رفته است خانه ی همسایه، مجلس روضه! خواهر برادر هم ندادی!

حوصـــله مان چون شیری که زیادی آتش دیده، بد جوری ســـر رفته است، ترافیک نتمان هم تمام شده! در بیکاری مطلق به سر می بریم! ساعت هم یک رب مانده به ۱۱ ...

حرف های دیشبمان را یادتان هست خدا جان؟

دعا

لابد اگر سر تیغ انداخته اش را ندیده بودند ‍پارسال ، با تو دل برو روی صورت حاجی - به قول خودشان تازه تاسیس - محلّه خطی به یادگار انداخته بودند.از سر گذر تا پشت در به این فکر می کرد که توی قنوت نمازهای اوایل ازدواج می خواند : رب هب لی من الصالحین . از در که رد شد تا چشمش بهش افتاد بی حرف پیش و پس قائم خواباند توی گوش اش.

غروب نرفت مسجد . رکعت دوم نماز مغرب صدای لرزان پس نماز را شنید که توی قنوتش می خواند : رب اغفرلی و لوالدی و للمومنین یوم یقوم الحساب ... بعد نماز چرخید سمت پسر بچه : « حکماْ اون رساله احکام جماعت نداشته که صدای قنوتت تا هفت تا کوچه اونورتر میره ، وانگهی حاج اصغر یادش رفته فتوای امر به معروف و نهی از منکر آقا روح الله رو توی چاپ جدیدهاش بزنه وگرنه ... »

- - آقا جون دخلی به حاج اصغر نداره ، روضه عصر عاشورای شیخ رضا زمینم زده وگرنه به قول عزیز چوب سیگار فتحعلی شاه رو چه به گنده لات سی متری...

عقل

 

پیرمردی آرام و صبور ، این تنهای سالیان ، که بس خموده شدست قامتش . نشسته روبروی لحظه ها ، در ایستگاهی که قطارش کوچ کرده از شهر ، شهری که ساکنانش می روند بی هدف . نظاره می کند امتداد معابر ، جاده ها ، که از ذهن می گذرد . جا مانده است این سپیدپوش بکر ... در میان آنان که هنوز، از در آشتی نیامدند .

 

 

 

تنهایی پر هیاهو

کافی شاپ مثل همیشه شلوغ بود.

سیگار روی لبش ,نگاهش به پنجره بود و قطره های باران ولی انگار نه انگار,حواسش ورای این باران و این پنجره

در ذهن مرور می کرد روزهایی که به سرعت گذشته بود

روزهایی که خوش بود و پر هیجان

باور نمی کرد چشم هایش را

این بار تنها شدن رو انتخاب کرده بود در همه ی این شلوغی ها...

شهناز

  فقط دوسال از مادرِ من کوچکتر است، لیسانس تربیت بدنی دارد و ازدواج نکرده، ابروهای تاتو شده اش، موهای پرکلاغی و سبک پوشش اش، کمتر از چهل نشان می دهد، ناراحت است که تنهاست و بیکار، برای انجام  فعالیت به قصد خیر آمده اینجا، نشسته روی آن مبل چرم قهوه ای، تند و تندحرف می زند و در پنج دقیقه ی اول همه ی دار و ندارش را بروی داریه می ریزد، فرم را می دهم دستش تا پر کند، یک نارنگی به من می دهد...

او که می رود، همکارم می گوید؛ نخوریش ها خیلی مشکوک بود، خیلی.. نارنگی رو بنداز دور.

 

پی نوشت بی ربط: دوستی که شاخ و دم ندارد، دوست نبودن هم...

خب بابا مشک و عنبر نبود که...


"بو" آمد...

پنجره را باز کردم...

"بو" را انداختم بیرون...

"بو" دلش شکست...

نفرینم کرد...

سرما خوردم...

...

...


پ ن...سلام...