شب یلدا
یکی بود ، یکی نبود ... تو شهر خوب خدا ، نزدیکای اول زمستون که ننه سرما کم کم داشت لباس سپید و سردش رو ، تو شهر پهن می کرد ، یه اتفاق خوب افتاد . اون روز خورشید خانوم خیلی ناراحت بود . همش با خودش فکر می کرد چرا باید من کمتر بیدار باشم و بیشتر بخوابم ؟ اما خانوم ماه بیشتر بیدار باشه و کمتر بخوابه ؟
تو همین فکرا بود که دید زمستون با اون لباس سپیدش داره از راه می رسه . زمستون تا خورشید رو دید که تو فکره و ناراحته ، اومد جلو و به خورشید خانوم گفت :سلام خانوم خورشید ؟! نبینم ناراحت باشی ... خورشید خانوم گفت : سلام ، رسیدن بخیر . نه چیزی نیست ... فقط یکم از دست این خانوم ماه دلخورم ....
سال هاست که این درد دل و گفت و گو بین زمستون و خورشید خانوم اتفاق می افته ... اونم درست تو آخرین شب پاییز ... و با پادرمیونی زمستون از فردای اون روز ، یعنی اولین روز ماه دی ، شیفت کار خورشید خانوم کم کم زیاد میشه . شب آشتی خورشید خانوم و خانوم ماه ، طولانی ترین شب سال می شه و بخاطر شیرینی این آشتی اسمش رو عوض می کنن و اسمش از " آخرین شب آذر " به " شب یلدا " تغییر می کنه . و این درست همون اتفاق خوبه . شبی که پر از خاطرس ... خاطره کنار هم بودنای ما آدما ... کنار پدر بزرگا و مادر بزرگا بودن ... کنار عزیزایی که کمتر پیش میاد کنارشون باشیم . و " شب یلدا " بهانه میشه واسه داشتن خاطره های خوب .