هر شب خسته و خوابالو با دمپایی چلپ چلپ کنان می اومد تا دم در و سرشو نصفه میبرد بیرون تا ببینه شهر افتاده تو طرح شهرداری یا نه ...

آدم این روزها نبود، مال وقتی بود که همه اتفاقای زندگیش تو خیابونای سیاه و سفید رخ داده بود، عروسیشم از اون عروسیاست که عکسش سیاه و سفیده و زنا، دامن با جوراب رنگ پا میپوشیدند !

خودش میگفت تو گذشته جاموندم از اون به بعدم هی همین جوری فقط دارم کش میام.

بهش گفتم چرا مثل همه ی هم سن و سالات نمیری بشینی تو پارکِ وسط میدون و از قدیم بگین و بخندین؟

گفت ای بابا اونایی که الان نشستن اونجا خودشون حواسشون نیست ولی همه شون شدن جز اسباب اثاثیه همون پارکِ وسط میدون، مث اون حوض که الان 60 ساله هست ولی من نه، من از اون دسته آدمام که بین زمین و آسمون گیر کردم

خوب گوش کن پسر به آخرین حرفم:

حال و روز آدما نشون میده کی میخوان حرف آخرشونو بزنن و دستشون بذارن رو پاشون بگن ما رفتیم ...