شکافنده

گرمای خردادی شهوتم را برای اینکار بیشتر کرده، لبهایم خشک و سوزان است، پوستم ملتهب و داغ، دیگر امان ندارم که امانش دهم،

چاقو را محکم در دستم می گیرم، دست چپم را پنهان می کنم که آسیبی نبیند، دست راست بالا، نیم ثانیه تمرکز، حالا، محکم ضربه را وارد می کنم، او ساکت و بی حرکت است، جم نمی خورد. تمام شکمش شکافته می شود، صدای آخش را می شنوم، سرخی اش در چشم می زند..

با همان چاقو که در دست دارم، تکه کوچکی از میانش بریده و در دهان می گذارم، چه چیزی در تابستان به دلچسبی یک هندوانه ی شیرین است؟

پ.ن: مخاطب های خوبم، یادتون هست؟ اینجا یک وبلاگ گروهی بود.

چهاردیواری سیاه

پروانه را تب عشق می گیرد ، خودش را می زند به شعله ی عشق، می سوزد، می افتد، شمع از فراق اما فقط اشک می ریزد، پای رفتن که ندارد، اشک می شود و به زوال می رود.. پروانه عاشق تر بود یا شمع؟

بعضی سوال ها بی جوابند... مادرت را بیشتر دوست داری یا پدرت را؟

از خود می پرسم؛

دیوار که شکافته شد، جای امنی بود برای مادری تنها و یا فقط زمین گرمی برای تولد یافتن یک نوزاد؟

از خود می پرسم؛

چگونه است که سال هاست آن شکاف ترمیم نمی یابد؟

شبِ بی چراغ

چراغ هایی هستند که دست می کشی روی تنشان و غول چراغ می آید بیرون ، غول می آید و دست به سینه مجسم می شود جلوی چشمانت و فرصتت می دهد تا آرزویی کنی تا برآورده ات کند به جادو... چراغ هایی هستند که شب ها را روشن می کنند، شب های تاریک را...

شب هایی هستند که برای روشن شدن چراغ نمی خواهند...

شب هایی هستند متفاوت، که دل را گره می زنند به خودش، دل را به دل... آنجاییکه  فراموش می کنیم چه می خواهیم و خواستنی هایمان چیست... می رسد شبی که حتی دورترین آرزوهایمان را زنده و مرور کنیم.. شبی که پیشگام شیوه های نوین عرفان  و روانشناسی ست  در دعاهای دسته جمعی و برآورده شدن حاجات. شبی که در هیچ قصه و هزار و یکشبی نمی گنجد... می رسد پنج شنبه شبی  که مارا فرو ببرد در رویا، در آرزوها، در امید های تپنده.. پنج شنبه ی آرزوهایتان یلدایی باد.

Busy

پاشنه ی کفش های قرمز و براقش 12 سانتی می شود. شال کهربایی اش را به روشی که اصلا نمی شود تشخیص داد دور سرش پیچیده.دسته ای از موهای بلوندش را از زیر شال بیرون آورده. آرایش غلیظ صورتش مثل ماسکی بر چهره اش نشسته. مانتوی تنگ و نازکی روی پوست بدنش را پوشانده. بوی عطرش اطراف را پر کرده. ماشین شاسی بلندی جلوی پایش ترمز میکند . سوار می شود. پنجاه متر جلوتر پیاده می شود. ماشین دیگری می ایستد . می خواهد سوار شود . یک پسر جوان از توی پیاده رو نزدیکش می شود. به راننده اشاره می کند "صبر کن". توی گوش پسر شماره را می گوید. پسرشماره را در گوشی موبایلش وارد می کند. یک بار شماره را می گیرد. گوشی دختر زنگ می خورد.پسر لبهایش را به نشانه رضایت روی هم فشار می دهد ،دختر به سمت ماشین می رود. سلام بلندی به راننده می کند. ماشین آرام آرام می رود. با هم حرف می زنند  . ناگهان سرعت ماشین مثل جت زیاد می شود.