این حال ِ من ِ بی تو !!....
نگاهم به سوی تو بود و قدم بر می داشتم ... هیچکس در مردم چشمم جای نداشت که بخشی از وجودم را برباید .... همه از آن تو بود ... برای تو ..... در راه رسیدن به تو .....
آنقدر بر شانه ام نواخت تا برای لحظه ای نگاه از تو گرفتم .... جای دادن دیگری در نگاهم همچون چیدن سیب ممنوعه بود ... دنیایم دگرگون شد .... یک لحظه غفلت از تو همان .... به بیراهه ای جاودان رفتن همان ....
امروز این نگاه خسته لبریز است از کسانی که کس نبودند .... در لوای تقدیر پنهان شدند .... گم شدند ....
وجودم سرشار است از جای خالی .... از تکه های گمشده ....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۱ ساعت 0:45 توسط ریحان (من نه منم)
|