سقف
زمین آبا و اجدادشان را که غصب نکرده بود، خریده بود.به یازده ملیون و پانصد هزار تومان، پنج سال پیش، قول نامه را هم داشت. با بدبختی و هزار دوز و کلک مصالح را آنهم شبانه برده بود پای زمین. از جاده ی اصلی که نمی شد ، مامورها ماشین های مصالح را می گرفتند، از مسیر فرعی.حرفشان حرف حساب نبود، می گفتند زمین خدا مال دولت است.
با مزد کارگری فقط توانسته بود یک اتاق را سقف بزند ،سقف آشپزخانه را نایلون زده بودند، روی سقف مستراح هم ایرانیت انداخته بودند.لامصب، شب های زمستان نمی شد رفت توش.
حالا این مرتیکه ی نامرد سر این زمستان سیاه لودر گذاشته بود زیر این کاشانه ای که خدا می داند با چه مصیبتی اینطور سرهم بندی اش کرده بود، و زده بود همه را ویران کرده بود.زن و بچه اش را همان شب فرستاد اسلامشهر.یک اسلحه چند سال پیش از یک کُرد خریده بود، پنجاه هزار تومان، می گفت از عراق آورده. دو سه روز رفت جلوی شهرداری، یارو را خوب می شناخت، مگر میشد کسی قیافه ی مامور تخریب خانه اش را فراموش کند، دیروز کار را تمام کرد، حالا هم هر بلایی سرش بیاید از این نکبت بهتر است.