عقل
پیرمردی آرام و صبور ، این تنهای سالیان ، که بس خموده شدست قامتش . نشسته روبروی لحظه ها ، در ایستگاهی که قطارش کوچ کرده از شهر ، شهری که ساکنانش می روند بی هدف . نظاره می کند امتداد معابر ، جاده ها ، که از ذهن می گذرد . جا مانده است این سپیدپوش بکر ... در میان آنان که هنوز، از در آشتی نیامدند .
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 11:45 توسط فرشته (زنی در دهه سوم زندگی)
|