باغ زردآلو
هیچی دیگه! الفرار!جای موندن نبود. بار درختای حاجی شیش هفت کیلویی سبک شده بود که جیغ دردونه ی حاج آقا کل اهالی خونه باغی رو ریخت پای درختا. ده دوازده تا کچل ، دراز و کوتاه، از یه هفته پیش زردآلوها رو نشون کرده بودیم که سر فرصت هم شکممونو پر کنیم و هم جیبامونو، به هوای خواهری ، خاله ای ، دخترخاله ای! ولی خب، قسمت نبود! قوت هرچی زردآلو که خورده بودمو ریختم تو دستامو خودمو از چینه ی باغ کشیدم بالا، زیر لب هم غر می زدم که الهی مار به زبونت بزنه دختره ی حسود خبرچین! این وقت روز وسط باغ چیکار میکنی آخه؟ دو دقه دیرتر سروکله ات پیدا شد بود، با دست پر از باغ باباحاجیت میزدیم بیرون! ...
چه میدونستم دو روز بعد کل محله سیاه پوش میشه و اصغر هم زبون وا می کنه که اون روز با وعده ی سازدهنی، اعتماد ته تغاری حاجی رو خریده و دختر بیچاره هم به هوای طلبش اومده وسط باغ و مار هم که علم غیب نداره از خیال ِ آدمیزاد، زده و رفته ...
+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 16:45 توسط زهره (شب تاب خورشید کف بشقاب)
|