۲۰:۳۰  روی تختش دراز کشیده بود و سقف را تماشا می کرد.

۲۰:۴۵  پشت پنجره ایستاده بود و به بیرون خیره شده بود.

 ۲۰:۵۰  داشت به اين فكر مي كرد كه اين شب ها چقدر دارند اذيتش مي كنند. به دير صبح شدنشان، به صبح نشدنشان فكر مي كرد. نمي دانست كه آيا براي بقيه هم همين طور است يا نه؟ هيچ وقت هم حوصله نكرده بود برود از تك تك افراد دور و برش بپرسد.

به اين فكر مي كرد كه چنين شبي چقدر بايد دور و برش شلوغ مي بود. قبلا هم زياد به اين موضوع فكر كرده بود. حتي بارها تصويرش را براي خود مجسم كرده بود. پسرها، دخترها، عروس ها،دامادها همه گردش جمع مي شوند. و البته نوه ها. به اين فكر مي كرد كه چند شكلات هميشه از قبل آماده داشته باشد تا هر كدام از نوه هايش كه پيشش آمدند و شيرين زباني و شيرين كاري كردند يكي هديه شان کند در ازای یک ماچ آبدار. خواه نوه ي دختري باشد يا پسري. يا حتي پسر باشد يا دختر. به خودش قول داده بود كه همه را به يك اندازه دوست داشته باشد.و به همه شان اجازه بدهد كه اگر خواستند از سر و كولش بروند بالا و از آن طرف ديگر هم بيايند پايين!

به عصايش نگاهي كرد. عصایش هم با چشمانی بی خواب گوشه ی اتاق سیخ ایستاده بود. مطمئن بود که آن را هم باید با خود ببرد.

۲۱:۰۰   عصازنان از در پشتي خود را به حياط رسانيد. شب سرد بي رمقي به نظر مي رسيد. نگاهي به ساختمان انداخت. خيلي از اتاق ها چراغ هايشان روشن بود. انگار خيلي ها مثل او داشتند به اين فكر مي كردند كه چطور شب شان را صبح كنند.

نسيم سردي مي وزيد و دانه هاي سبك برف را در هوا مي چرخاند. و آن هايي هم كه به زمين مي رسيدند به محض برخورد با زمين آب مي شدند. لابد از شرم اين همه چراغ روشن اين ساختمان.

تابلوي سردر ورودي را هم مي توانست ببيند و مي توانست نوشته اش را بخواند. تابلويي كه حتما هميشه مي ديد و چيز جديدي هم نبود. ولي با خود گفت كاش لااقل اين يك شب. كاش لااقل اين يك شب يلدا را مجبور نبود ببيندش. با آن نوشته ي خط درشتش: آسايشگاه شماره 2 مراقبت از سالمندان سعادت...