پیرمرد شکمش شُل بود،از جوانی این جور بود.رفته بوده بالای درخت که لابد توت بخورد که کاش کارد می خورد. چطور شده بود که از بالای درخت افتاده بود و یک لنگش گیر کرده بود میان یک شاخه و سرش توی جوی ، معلوم نیست، صورتش باد کرده بود به قاعده ی یک هندوانه، تقلا هم حتما کرده بود، شاخه های ریز زیاد شکسته بود ولی حریف نشده بود خودش را بکشد بالا. این بی مادر مانده دائم می گفت صدای خرِ مشتی از توی باغش می آید، ما گفتیم لابد باز فکری شده ، پشت هم اندازی اش گل کرده. مثل بچه گربه از هر دیواری می کشد بالا، رفته بالای دیوار باغ مشتی ، کله ی مثل خیک شده اش را که دیده دویده و همه را خبر کرده ،بعدش تا یک شبانه روز حرف نزد.اگر شیطانی و فضولی این بچه نبود ،پیرمرد بخت سوخته که کسی را نداشت، بگو یک نفر منتظرش بود ، نبود.تک و تنها.