مممممممممممممم...(ایستاد جلوی در نمازخانه و صدا زد...)سلاااام...سلااااااااااااااام...(لبخند رضایت روی لب هایش می نشیند...)خب خیالم راحت شد،کسی نیست(لیوان چایی نبات را گذاشت روی پله و نشست که بند کفش هایش را دربیاورد)مجبور شدم الکی بگم دلم درد میکنه که بیام اینجا پیشت...(داخل میرود و آرام در را میبندد)...

(شیرین زبانی می کند که...)خدایا قوووووووول میدم دیگه دروغ نگم،فقط باید یه ذره صبر کنی تا خانوممون همه ی حروفو بهمون یاد بده...الان تا "س" غیر اول خوندیم...وقتی همه ش رو بلد شدیم دیگه میتونم براد نامه بنویسم بفرستم به خونتون...هزار بار تو تلوزیون دیدمش...(درحالی که مقنعه اش را در می آورد...)خب خدایا...چی شد؟فکراتو کردی؟فکراتو کردی؟میتونی بهم یه فرشته قرض بدی؟فرق نداره چه شکلی باشه،فقط میخوام بتونه چیز میزا رو غیب کنه...اوهوم(غم توی چشم های عسلی اش موج میزند)میخوام سیگارای بابا فریدو برای همیشه غیب کنه(با انگشت میشمارد)سیگاری که تو جیبش داره،اونی که تو کیفشه،تو ماشینشه...اصن میخوام همه ی سیگارای دنیا رو غیب کنه...دیروز تو تلوزیون اون خانوم دکتر خوشگله که مثل عروسا میمونه میگفت هرکی زیاد سیگار بکشه می میره...خدایا من میدونم هرکی بمیره میاد پیش تو (بغض میکند)اما من میخوام بابا فریدم همیشه پیش خـــــودم بمونه.نمیخوام بدمش به تو...(همینطور که لایی چسب لبه ی مانتویش را میکَنَد)خدایا من میدونم که تو خیلی قوی هستی ،همه کارم میتونی بکنی،مطمئنم حتی از عمو محسنم قوی تری...راستی خدایا اصن تو عمو محسنمو میشناسی؟همون که کشمی گیره...فردا مسابقه داره،خواهش میکنم بهش کمک کن برنده بشه،آخه قراره اگه برنده شد برام اون عروسکه که کالسکه داره رو بخره(یک دفعه چشم های عسلی اش برق میزند)راااستی خدایا یه خبر دیگه هم برات دااااارم...زن دایی صنم بهم گفت نی نیٍ تو دلش پسرهههههه...خدایا خیلی دوستت دارم...فکر نمیکردم به این زودی به حرفم گوش کرده باشی...تو خیــــــلی از بابا فریدم حرف گوش کن تری...دایی مشتبا خیلی خوشحال بود...(برگه ای را خیلی آرام از جیبش در می آورد)اینو برای تو کشیدم ...این منم،اینم تویی...ببین برات امضاش هم کردم...رررروووووشششننننک...گمش نکنیا...خیلی براش زحمت کشیدم...

(بعد روشنک راه افتاد دور تا دور نمازخانه ی مدرسه و سعی کرد با سواد نصفه و نیمه اش نوشته های روی دیوار را بخواند)...همینطور چرخید و حرف زد و چرخید و حرف زد و حرف زد و حرف زد...و خدا در تمام این مدت نشسته بود وسط نمازخانه و تکیه داده بود به ستون و دست نورانی اش را گذاشته بود زیر چانه ی نورانی اش و با لبخندی از جنس نور به روشنک قصه نگاه میکرد...و هر از چند گاهی توی دفترچه اش چیزی یادداشت میکرد...   روشنک کوچولوی عزیزم :  1- هفت فرشته ی غیب کننده   2- برد دایی محسن   3- یک قاب از جنس نور برای نقاشی   4- قوی شدن چشم های عزیز جون   5- یک عالمه برف برای بابا فرید...

آخه خیلی برف دوست داره...ای واااای زنگ خونه خورد...خدایا من دیگه باید برم...(مقنعه اش را پشت و رو میکند)و گرنه باز دوباره از سرویس جا میمونم،خانوم عباسی دعوام میکنه...(میرود که کفش هایش را بپوشد)خدایا اگه آقاجونمو دیدی از طرف من و مامان احترام بوسش کن،بگو دلمون خیلی براش تنگ شده(با عجله و نگرانی میگوید...)خدایا امشب زود میخوابم،تو هم زود بیا تو خوابم بگو بگو کی میتونی فرشته رو برام بفرستی...(به سمت پله ها می دود.ولی انگار چیز مهمی یادش افتاده باشد سریع برمیگردد)خیلی از خودت نگهداری کن خدا جونم...

و خدا مثل همیشه بعد از شنیدن این جمله بلند بلند میخندد و شهر پر از بوی نور میشود...