مثل همیشه طبق عادتی که داشت وقتی از در وارد شد اولین کاری که کرد، شمردن آدم های توی جمع بود.. می خواست ببیند چندمین نفر است. دوست داشت خودش را به یک عددی چیزی ربط بدهد تا بعد ذهنش شروع کند به فلسفه بافی .. بین خودمان بماند اما، بافنده خیلی خوبی هم نبود ! با این حال صرفا جهت گرم کردن سر همیشه سرد خودش هم که شده بود، می بافت .. خوب .. بد .. جور .. ناجور..

خلاصه.. از صفر و نیم شروع کرد. یکی یکی شمرد. آخر سر یک ِ خودش را هم جمع کرد. بعد با صدای بلند گفت :

سلام..

من 14.5 اُمینِ شما 13.5 نفرم..!

و آرام تکرار کرد: چهارده و نیم، یک، چهار، پنج! راضی به نظر می آمد.. انگار عدد خوبی پیدا کرده بود برای ربط دادن به خودش ..!