کلافه ام کرده بود. هرجا میرفتم سنگینی نگاهش دنبالم بود. از دم در دانشکده که وارد میشدم تا وقتی که دوباره ازش میزدم بیرون حس میکردم دنبالمه . دو سه هفته ای بود که دوزاریم افتاده بود و توجهم بهش جلب شده بود. نمیدونم از کِی رفته بود توی نخ من ، من ولی بیست روز بود فهمیده بودم. اول دادم بچه ها یک تحقیقات میدانی کردن درباره اش. از بچه های مهندسی مکانیک بود. قیافه اش هم بدک نبود. خوابگاهی بود. ولی میگفتن درسش خوبه. بعد رفتم تحقیق کردم که ببینم بازار کار مهندس های مکانیک خوبه یا نه . بالاخره آینده و زندگی شوخی بردار نیست . دیدم اگر کسی کار بلد باشه ، میشه روی یک زندگی کمی تا قسمتی خوب حساب کرد. تازه کشف کرده بودم که اهل کرمانه و کلی پرس و جو میکردم از کسایی که شناخت دارن تا ببینم عادت عجیب و غریب چی دارن! صفت بارزشون چیه ! به چی معروفن ! و خلاصه از این دست اطلاعات . میخواستم وقتی میاد جلو دست ِ من از اون پُرتر باشه.

کار داشتم و باید زودتر میرفتم بانک و بعدش هم اداره بیمه . ناهارم رو تند تند خوردم و از بچه ها خداحافظی کردم و از درِ سلف زدم بیرون . باد میامد و تلاش میکردم که مقنعه ام نره روی هوا و باز درگیر حراست و این حرفها بشم. داشتم با قدم های تند میرفتم سمت در خروجی که یکی صدام کرد. برگشتم ، خودش بود. با خودم گفتم بالاخره وقتشه و تمام سناریوهای از پیش آماده شده رو به ثانیه ای توی ذهنم مرور کردم. سرش پایین بود. گفت " ببخشید مزاحم شما شدم. شنیدم شما با خانم محمدی دوست صمیمی هستین. " خنده ام گرفته بود. فکر کردم که چه جَلَب! ببین چه مدلی سر حرف رو باز میکنه . واسه این یکی جواب آماده نداشتم ، اما سخت نبود. گفتم بله . از جیب بغل بارونیش یک پاکت نامه سربسته در آورد و گرفت طرفم. گفت:" میشه خواهش کنم این رو بهشون بدین . البته واسه جواب دادن وقت دارن . من قصدم خیره . اهل وقت تلف کردن نیستم. عمری برنامه ریزی میکنم. باز عذرخواهی میکنم که زحمتش موند واسه شما..." حس میکردم باد الان منو میبره ... چقدر سرد بود!...