خب بابا مشک و عنبر نبود که...
"بو" آمد...
پنجره را باز کردم...
"بو" را انداختم بیرون...
"بو" دلش شکست...
نفرینم کرد...
سرما خوردم...
...
...
پ ن...سلام...
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 16:45 توسط نفیسه (خانم یک هفتم)
|