تضاد
نشست جلویم و زانوهایش را محکم بغل کرد و سرش را چسباند روی پاهایش. فنجان های چایی را گرفتم دستم و بدون سینی آوردم و گذاشتم روی میز. پرسیدم:" باز چِت شده ؟ "بدون اینکه سرش را بردارد با صدایی که از ته چاه می آمد، گفت : "عاشق شدم!" گفتم : "اووووووووه! من فکر کردم چی شده حالا. چاییتو بخور. بزرگ میشی یادت میره . حالا کی هست اون بیچاره ؟ " سرش را برداشت. چشمهایش خیس و نمدار بود. گفت : " نمیدونم" نزدیک بود چایی بپرد توی گلویم. گفتم :" نمیدونی؟ یعنی چی ؟ " آهسته و بریده توضیح داد... گفت دو سال و شش و ماه و بیست و هشت روز است که عاشق آدمیست که ندیده او را. که نمیشناسدش. که نمیداند چند ساله است . که نمیداند چه کاره است . که نمیداند کجا زندگی میکند. که نمیداند چند کلاس درس خوانده و حتی مطمئن نیست که زن است یا مرد است ! او میگفت و من مبهوت نگاهش میکردم. زمزمه کردم " تو دیوانه ای!" بغضش ترکید. موهای طلایی رنگش دور صورتش مهتابی اش را قاب گرفته بود و شبیه نقاشی های قرون وسطی شده بود. به همان رقت انگیزی و با همان حماقت مستتر در نگاه معصومشان . محکم بغلم کرد و اشک هایش سر شانه لباسم را خیس میکرد و من در عشق های حقیقی ِ دنیای مجازی غرق شدم...