دستی که می ماند...
با خنده جواب سلامم را داد و با تعجب پرسید :تنهایی؟ مگه رفیق و دوست نداری؟ گفتم: دارم ولی کار داشت نیومد. گفت: کار؟ نمیشه که، دوست ها باید با هم باشند. بعد سرش را کرد زیر بالشش و گفت: مگه نه؟ گفتم: با کی هستی؟ گفت: دوستمه، رفت زیربالش، خجالت کشید از شما. بعد نگاهم کرد و گفت: اگه کسی رو نداری که خیلی بده پس واسه کی قصه میگی ؟ موهای کیو شونه می کنی؟ تو که گریه می کنی، کی اشکاتو پاک می کنه؟ کی بهت قول داده که هیچ وقت دستت را ول نکنه؟ تا اومدم حرف بزنم، مهلت نداد و ادامه داد دلت که می گیره، واسه کی حرف میزنی؟ بالشت ات که خیس اشک میشه، کی اونوریش می کنه؟ کی حرف های قایمکیتو گوش میده و به کسی نمیگه؟ گفتم : یه دقیقه گوش بده گوش نداد و گفت: اصلا،کی بهت گفته که اون فقط مال توئه و تو ام مال اونی؟ اونوقتشم، کی بهت گفته همیشه پیشت می مونه، تا ... و بغض، صداشو برید...همین که بغض کرد، پرسیدم :دوستت رو،چقدر دوست داری ؟ گفت: خدات تا، خدات تا، می دونی یعنی چی ؟ گفتم : نه، نمی دونم ، حالا کو این دوست خوب و مهربونت ؟ با خنده گفت : خدا تا نمی دونه یعنی چی، پس توچی می دونی؟ بعد دست کرد زیر بالش خیسش و یک دست عروسک در آورد با تعجب پرسیدم : پس خودش کو؟ گفت: اونا بردنش دیگه... ولی گفتم که، قول داده بودیم دست همدیگه را ول نکنیما .... تا... تا خود خدا...اونم دستش را گذاشت و رفت بعد با دست عروسک، اشک های چشمش را پاک کرد، آمدم بالش خیسش را برگردانم گفت شمادست نزن دوستم هست. یک طرف بالش را خودش گرفت و با دستی که عروسک توش بود، طرف دیگه را و بالش خیس را برگرداند، گفت : آخیش حالا خوب شد و دست عروسک را بوسید و گذاشت زیر متکا که حالا خیس شده بود گفتم : خدات تا، تا خود خدا یعنی چی؟ گفت : ای بابا، تنها اومدی؟ رفیق و دوست نداری ؟ و من در سکوت سرم را پایین انداختم و او هم خندید و جوابم را نداد...