والسّلام
صدای مدیر از لای در نیمه باز دفتر پیچید تا توی کلاس : "سازمان امنیت که جای خود ، پای رکن دو هم به این مدرسه باز بشه؟! آخه ناسیّد ، این همه آدم دارن اینجا نون می خورن ، بخاطر هوای نفس چهارتا یه لّا قبا مثل تو باید بد بختی بکشن توی سیاه زمستون ؟ مملکت رو به گند کشیدید ، دست از سر این طفل معصوم ها بردارید که اگر برندارید..."
توی کلاس ولی خبرهای دیگری بود ؛ رفته بود صندلی را گذاشته بود روی میز معلّم و داشت ادای وعظی که دیشب شنیده بود را در می آورد : " یا ایها المسلمون ! نشود یک وقت به خودت بیایی و لب گور و شفیر قبر ببینی عمله ی و اکره ی ظلم (به عکس بالای سرش اشاره می کند) هستی، به این محاسن و تسبیح و سجاده و دلق غره نشوی که بعد به خودت بیایی و ببینی مالک دوزخ دارد با صورتت پرتت می کند ته گودال آتش..."
و حالا صدای مدیر نمی آمد توی کلاس و راهرو و حتی بیرون از دفتر : "سید! دست طیب اجدادم به دامن طاهر اجدادت ، هوای این بچه ها رو داشته باش، حاج حیدر که خودش رفت حبس این هم از سرپرست خونواده اش که اینجا رو با فیضیه اشتباه گرفته و هر روز یه جور کاسه و کوزه رو به هم می ریزه ... نصیحتش کن، گوشی رو بده دستش ... بعدشم حاج علی پیغام داده که امشب خودت رو هر جور هست برسون سردخونه واسه جلسه. اون سری که نیومدی کارمون داشت بیخ پیدا می کرد."
در کلاس را که باز کرد ، توی چشم به هم زدنی منبر برچیده شد و هر کی رفت سر نیمکت خودش . ایستاد و پشت پنجره و گلویش را صاف کرد : "درس امروز ؛ هر دهن برهنه ی پا نَشُسته ای نباس بره بالا منبر"
- آقا ببخشیدا ، جسارته دهن برهنه ی پا نشسته یا دهن نشسته ی پا برهنه ؟
همین طور که توی حیاط را نگاه می کرد جواب داد : "دهن برهنگی نکن پسرجون ، پا نشسته هم نیا وسط ... والسلام"