وقتی آقای چخوف به خوابم آمده بود.
دست روی دست گذاشته بودم و تنها نگاهش می کردم . راستش اولش زیاد باورم نشده بود . یک جایی توی مغزم گیر کرده بود که آقای چخوف اینجا چه می کند ؟! توی خواب من ! آقای چخوف روی صندلی قدیمی کنار کتابخانه ام نشسته بود . پا روی پا انداخته بود و چند کتابی را که از بین کتاب های توی کتابخانه برداشته بود ، نگاه می کرد . تا آن لحظه هیچ صدایی از من در نیامده بود . کتاب ها را روی پیشخوان کتابخانه گذاشت و چند برگ از تکه کاغذهای تلنبار شده ی روی میزم را برداشت . صدایم در آمد که " نه ... آقای چخوف ! اون های نوشته های من هستند. " عینک اش را از توی جیب داخلی پالتویش بیرون آورد و بدون هیچ توجهی به من نوشته هایم را خواند . هنوز چیز زیادی نخوانده بود که سرش را بالا آورد و از من خواست که خودم آن ها را برایش بخوانم . بعد پیپ اش را میان لب هایش نشاند و با دقتی که توی چهره اش موج می زد ، به داستان هایم گوش کرد . داستان ها که تمام شدند ، آقای چخوف هنوز به دوردست خیره مانده بود . گفتم : " آقای چخوف ... هوم ... آقای چخوف ! داستان ها تمام شدند ." یکهو از روی صندلی بلند شد . ترسیدم . چند مرتبه طول اتاق را طی کرد و سر آخر آمد و مقابلم ایستاد و گفت " خیلی خوب بودند . خیلی خوب " آن چنان به وجد آمده بودم که اگر آن میزان رسمیت بین ما نبود ، حتما در آغوش می گرفتمش ! ساعتی بعد من به همراه آقای چخوف ، توی ساختمان دفتر انتشاراتی ایستاده بودیم . برایمان چای آوردند و همان جا فهمیدم که آقای چخوف چای را با قند نمی نوشد . بعد از چند دقیقه گفت و گوی ملال آور میان من و آن ناشر ِ سخت سر ، آقای چخوف دست به کار شدند . ناشر هاج و واج مانده بود و به سخنانش گوش می داد . در نهایت همه چیز رو به راه شد . آقای چخوف نه تنها برای شنیدن داستان هایم وقت گذاشته بود ، که حتی برای چاپ آن ها هم پا در میانی می کرد . بیرون ساختمان انتشارات ، با هم دست دادیم و همچنان که من مبهوت مانده بودم ، ایشان اظهار خوشوقتی کردند و رفتند .
صبح روز بعد ، در حالی که قرار ملاقات مهمی با ناشر مذکور داشتم و قرار بود بعد از سی و اندی سال بالاخره یک ناشر ، کتاب هایم را چاپ کند ، با خیالی آسوده در رختخوابم لمیده بودم و فکر می کردم حالا که آقای چخوف زحمت کشیده اند و این همه راه را تا خواب من آمده اند ، چرا به ناشرهای بهتری فکر نکنم ؟!