"سلام شنوندگان محترم ، با اعلام ساعت بیست سه و سی دقیقه ، مشروح اخبار این بخش را به عرض تان می رسانم " ... باران هر لحظه شدیدتر می شد . برف پاک کن زهوار در رفته ی ماشین هم دیگر افاقه نمی کرد . فکر کرد که دیگر مسافری این وقت شب ، در این باران ، توی خیابان منتظرش نخواهد بود . کمی دورتر اما ، انگار کسی زیر باران ایستاده بود . درست زیرِ تیرِ چراغِ برق . سرش را پایین آورده بود و سعی می کرد بیش تر خیس نشود . سرعتش را کم کرد . کمی جلوتر از مردِ زیرِ باران مانده ، ایستاد . مرد به سمت ماشین آمد. در را باز کرد و به درون ماشین خزید .

از توی آینه به مرد نگاه کرد . چشم های نگران مرد ، آرامش را از چهره اش گرفته بود . چند بار دید که از پنجره به آسمان نگاه می کند . گرم صحبت که شدند ، راننده دلیل نگرانی آن چشم ها را فهمید .

چند دقیقه بعد ، ماشین کنار خیابان ایستاد . خیابان خلوت بود . راننده کرایه را نپذیرفت . تنها نگاهی به مرد انداخت و دعایی بدرقه ی راهش کرد . باران هر لحظه شدیدتر می شد . مرد راننده آهی کشید و به زندگیِ سختِ مسافرِ زیرِ باران مانده اش فکر کرد ..." تا بخش بعدی خبر ، خدانگهدار " ..