موهای چسبیده به پیشانی اش را کنار زد . داغی صورتش ، اشک را از چشمانش سرازیر کرده بود . به قاب پنجره تکیه داد و همچنان که گلبرگ های شمعدانی ِگلدانِ روی طاقچه را نوازش می کرد ، به حیاط خانه ی مادربزرگ نگاه کرد . حیاط ، بی آنکه صدایش در بیاید ، بغض هایش را فرو می خورد . یاد روزهایی افتاد که مادربزرگ ، هنوز خانه اش را تنها نگذاشته بود ...

مادربزرگ گرم بود و صمیمی . انحنایِ لبخندش ، لبخند روی لبان همه می کاشت . خانه ی مادربزرگ روشن بود . پر بود از نور . و مادربزرگ نور بود . چشمانش هنوز می درخشیدند ، اما می گفت که کم سو شده اند.

همیشه همین جا ، کنار قاب همین پنجره می ایستاد . یک دستش شمعدانی ها را نوازش می کرد و دست دیگرش تسبیح زیبای فیروزه ای اش را ...

مادربزرگ قرآن می خواند . بعد در حالی که هنوز چادر نمازش روی سرش بود پنجره را باز می کرد و سر تا پای هوا را برانداز می کرد . پنجره را می بست و سر تکان میداد ... انگار توی دلش حرفی بود که به زبان نمی آورد .

چادر نمازش سفید بود و گل های ریز آبی رویش نشسته بودند ؛ هربار که سرش می کرد خواستنی ترین مادربزرگ دنیا می شد .

صبح های جمعه دوست داشتنی بودند . هنوز یادم هست که مادربزرگ دعای عهد می خواند و با دست های مهربانش سه بار روی پایش می زد . آفتاب از پنجره های کوچک روی دیوار می گذشت و خانه ی مادربزرگ را روشن می کرد . صدای قل قلِ سماور و عطرِ نانِ گرم توی خانه پیچیده بود ..

نیمه های روز ، انار دانه می کرد توی پیاله هایِ سفالیِ آبی رنگ و مواظب بود که هیچ دانه ی سرخی گم نشود .

روزهای جمعه انگار مادربزرگ تر می شد . انگار آرزوهای نوه هایش را از چشمانشان می خواند که صدایمان می کرد تا برویم سروقتِ صندوقچه اش و برای هزارمین بار زیر و رویش کنیم . بعدش هم دستمان را می گرفت و می بردمان ایوانِ خانه اش . آن جا که پر بود از شیشه های ترشی و مربا ، انگار روز های جمعه حتی اشتیاقمان را برای چشیدن مرباهایش هم می فهمید !

مادربزرگ همه ی آن چیزی بود که می خواستیم .

غروب های جمعه آرام تر می شد ، سرش را به دیوار تکیه می داد و زیر لب چیزی می گفت ، می دیدم که از گوشه ی چشمانش اشک می بارد ...

 بعد یک روز آمد که مادربزرگ به غروب جمعه اش نرسید ، به دانه کردنِ انار ها نرسید ، اشکی نبارید .. مادربزرگ، صبحِ جمعه رفته بود ...

مرور لحظه های بودنِ مادربزرگ ، اشک هایش را بیشتر می کرد . آرام و تلو تلو خوران از پنجره دور شد ، رفت تا کاسه ی آبی بیاورد . شمعدانی ها تشنه بودند . آب می خواستند . مادربزرگ می خواستند .