صدای ضربه ی چیز محکمی به پنجره ، آقای نگهبان را از خواب بیدار کرد . از کیوسک بیرون رفت و اطراف را با دقت نگاه کرد . اما هیچ خبری نبود . حتی چند لحظه هم بیرون ماند . اما باز هم هیچ خبری نبود . آمد تو ، فلاسک چای را برداشت . لیوان را هم . و رفت و به دیوار تکیه داد . از پنجره به بیرون نگاه کرد . داشت لیوان دوم را پر می کرد که باز صدایی شنید . این بار سریع تر از دفعه ی قبل بیرون رفت . باز چیزی پیدا نبود . بیخیال شد . قند را توی دهانش آب کرد و به کیوسک کوچکش برگشت . لیوان نیمه پرِ چای اش را برداشت . پیچ رادیو را چرخاند . یک لحظه فکر کرد نکند صدای رادیو حواسش را پرت کند . خاموشش کرد . یادش آمد آقای نگهبانِ شیفتِ صبح یک بار گفته بود که پسربچه ای این حوالی شیطنت می کند . اما به نظرش هوای غروب برای شیطنت خیلی سرد بود . باز بیرون رفت . این بار اما آرام و یواشکی . سرش را کمی کج کرد و پسربچه را دید که پشت کیوسک ایستاده . با چشم هایی که از شدت شیطنت برق می زدند . و نیش های باز و خندان . به سمت پسربچه رفت . پسربچه اما تند دوید . آقای نگهبان ، تپل بود اما دنبالش می کرد . دورِ کیوسکِ نگهبانی می دویدند . آقای نگهبان ایستاد . نفس هایش تند شده بود . پسربچه هم ایستاد . اما کمی دورتر . و نگاهش کرد . آقای نگهبانِ تپل سرش را بالا آورد . به دوست کوچکش نگاه کرد . آقای نگهبان خندان بود . پسربچه جلوتر آمد . با همان چشم هایی که شیطنت از آن ها می بارید .

بعد ها ، آقای نگهبانِ شیفتِ صبح ، یک بار گفت که دیگر هیچ وقت آن پسر بچه را آن جا ندیده .