یک فضای چند وجب در چند وجب ... آسانسور معيوب
پیرمرد روی یک صندلی قهوه ای رنگ قدیمی ، توی تراسِ واحد چهارم یک ساختمان هشت طبقه نشسته بود . و البته چای هم می نوشید . غروب بهاری دلچسبی بود . پیرمرد گاهی زیر لب آوازی می خواند و برای چند دقیقه به نقطه ای در مقابلش خیره می شد . روزنامه ای را هم روی پاهایش گذاشته بود ، اما میل چندانی به خواندنش نداشت . یک دفعه انگار چیزی یادش آمده باشد ، روزنامه را روی میز کوچک کنار صندلی اش گذاشت . دسته های صندلی را محکم گرفت و از جایش بلند شد . نفس عمیقی کشید . عصایش را برداشت و وارد خانه شد . مسیر تقریبا کوتاهی را در مدت چند دقیقه طی کرد تا به آشپزخانه رسید . بعد خم شد و کیسه ی زباله را برداشت .
در خانه را قدری باز گذاشت و به سمت آسانسور رفت . درش را کشید و وارد شد . دکمه ای را فشار داد. بعد هر دو تا دست هایش را روی عصایش گذاشت و به کف آسانسور خیره شد . چند لحظه بعد سرش را بالا آورد . به چهره اش توی آینه نگاه کرد . روزهایی را مرور کرد که هنوز تنها نشده بود . آهی کشید و به دیواره ی آسانسور تکیه داد . عصر های بهاری با همسرش چند ساعتی پیاده روی می کردند . وقتی هم که به خانه می رسیدند ، توی تراس می نشستند و چای و کلوچه می خوردند . گاهی چای و نبات و گاهی هم چای و چند تکه کیک اسفنجیِ گرم ...
هجوم عطر زنانه ای توی رویاهایش ، حواسش را پرت کرد . به خودش آمد . حس کرد خیلی وقت است که آسانسور ایستاده . درب آسانسور را به بیرون هل داد و از آن خارج شد . در نیمه باز خانه اش را دید . و بعد کیسه ی زباله را که هنوز توی دستش بود . تعجب کرد . برگشت ، آسانسور را نگاه کرد . لبخندی زد ، سر تکان داد و گفت : تو هم که پیر شدی رفیق ... !