سعی می کردم جلوی گریه ام را بگیرم . اما نمی شد ، نمی توانستم . باد لباس هایم را می رقصاند و من همچنان ایستاده بودم . ایستاده بودم و به قطاری نگاه می کردم که تو را از من می برد . قطاری که عجله داشت تا سر ِ وقت برسد . بعد از تو دیگر هیچ وقت آن قطار را ندیدم . سال های زیادی را در ایستگاه های راه آهن گل فروشی کردم . از میان آدم ها ، آدم های چمدان به دست را هرگز نگاه نمی کردم . آخر تو با دست های خالی رفته بودی .

بعد از تو دیگر هیچکس به من لبخند نزد . ساعت ِ رسیدن قطار ها که نزدیک می شد آدم ها می آمدند و گل هایم را می خریدند . هر روز یک شاخه گل از میان زیباترین گل هایم را کنار می گذاشتم . مگر نه اینکه یک گل فروش هم باید برای مسافر ِ هنوز از راه نرسیده اش گل داشته باشد ؟ هر شب یک شاخه گل از میان زیباترین گل هایم پژمرده می شد . از میان آدم هایی که می رفتند و می آمدند ، هرگز تو را دوباره ندیدم . سال های بعد ایستگاه های راه آهن به نظرم خالی می آمدند . من دیگر گل فروش نبودم . هر روز نزدیک رسیدن قطار ها که می شد ، روی نیمکت کهنه ای می نشستم . قطار ها خالی می آمدند و خالی از مسافر باز می گشتند .