آقای قاضی ، این جا صندلی پای قضاوتت شکسته است .
پسرک طول پیاده رو را چند بار طی کرده بود . و تقریبا سراغ همه ی آدم هایی که از آنجا گذشتند ، رفته بود . ناامید و مستاصل به یکی از درخت های تنومند کنار پیاده رو تکیه داد . زنی با گام هایی آرام به سمتش می آمد . کلاهش را روی سرش جا به جا کرد و منتظر ماند تا زن نزدیک تر شود . این بار آرام تر از همیشه به سراغ زن رفت . دست هایش را جلو گرفت و بسته ی کاغذی که در دست داشت را نشان ِ زد داد . " خاله یکی از اینا می خری ؟ " زن از کنارش گذشت . اما بعد ایستاد . برگشت و نگاهش کرد . سرما صورت پسرک را کبود کرده بود . نوک بینی اش قرمز شده بود و چشم هایش پر از خواهش بود . " خاله یکی از اینا می خری ؟ " "خاله میشه عیدی بدی ؟ " زن لبخند زد و کیف پولش را در آورد . " خاله میشه یه عیدی بدی که با داداشم نصفش کنم ؟ " زن اسکناسی را از توی کیف بیرون آورد . پسرک آن را گرفت . زن آرام گفت : خوبه ؟ پسرک خندید و سرش را تکان داد . "مرسی خاله " بعد دوید و رفت و پیاده رو را تنها گذاشت . /