آب زمزم سوغاتی حج رفتن حشمت خانوم همسایه را را از پارچ خالی می‌کنی توی کاسه‌ی استیل. همانی که از بازار امامزاده صالح خریده‌ای. کنار مغازه‌ای که همه‌اش تسبیح بود. از پسرکی که بساط کرده بود و داد می‌زد «کاسه‌ی سقا»
کاسه را دستش می‌دهی. نیشش تا بناگوشش باز می‌شود و لیشـش از گوشه‌ی لبش پایین می‌ریزد و چانه‌اش را خیس می‌کند. به شوهرت، مادر شوهرت، خواهر شوهر عفریته‌ات و همه‌ی کس و کار شوهرت فحش می‌دهی. بیشتر به منیژه – همان خواهر شوهرت- که صبح تا شب به تو نیش و کنایه می‌زد و جیگرت را به آتیش می‌‌کشید. حرف‌هایش مثل پتک توی سرت کوبیده می‌شود. خردت می‌کنند با تحقیرشان.
« اجاقش کوره! طفلکی خان داداش حق داره اگه سرش گرم یکی دیگه بشه، خب دلش بچه می‌خواد.»
«آقا داداش از بچگی عاشق بچه بود.»
«پسرکم بچه که می‌دید ذوق می‌کرد. سن و سالش یادش می‌رفت بچه می‌شد و پا به پای بچه‌ها بچگی می‌کرد.»
بوی تند شاش که زیر دماغت می‌پیچد فکر و خیال حرف و حدیث‌ها اشک می‌شود و صورتت را خیس می‌کند. قربان صدقه‌اش می‌روی. «الهی مامان فدای پسر گلش بشه. هیچکس تو دنیا پسر به ماهی و گلی ابوالفضل من نداره.» باز می‌خندد. دست‌هایش را باز می‌کند که بغلش کنی.هر بار همین طوری است وقتی خرابکاری می‌کند می‌خواهد بغلش کنی. عطر تنت مستش می‌کند و صدای نفس‌هایت آرامش.. بچه‌تر که بود همان وقت‌ها که هنوز این طوری نشده بود وقتی می‌پرسیدی اسمت چیه؟ می‌گفت نـَنـَس!
خنده‌ات می‌گیرد. بغلش می‌کنی. دستت را بین موهایش می‌کشی. دست کوچکش را از روی کاغذ برمیداری و نگاهش می‌کنی. با چشم‌هایش اصرار دارد بفهمد کلمه‌ای که زیر انگشت‌هایش قایم شده چطور خوانده می‌شود. نگاهش می‌کنی. نامه‌ی خاله اکرم را از دستش می‌گیری. همان سال‌ها که به هنرستان می‌رفتی با هم دوست شده‌اید. آخر نامه برایت نوشته: «ابوالفضل نفس من را ببوس»
دست‌هایش را توی هوا تکان می‌دهد و نیشش مثل همیشه تا بناگوش باز است. پلاستیک زیرش را عوض می‌کنی و پلاستیک نو می‌گذاری و رویش را ملحفه‌ی تمیز می‌اندازی. ابوالفضل را که به پهلو خوابانده‌ای به پشت برمی‌گردانی. ابوالفضل انگشت‌هایش را باز و بسته می‌کند. می‌فهمی چه می‌‌خواهد. از پنجره به بیرون نگاه می‌کنی گنبد امامزاده صالح دایره دیدت را پر می‌کند. دلت می‌لرزد.
ترسیده‌ای. صدای ماشین که می‌آید زود ملحفه‌ی کثیف را برمیداری و کاغذ وگواش‌ها را می‌گذاری جلوی ابوالفضل. همانطور که می‌خندد انگشتش را آبی می‌کند و چندباری روی صفحه و کنار هم خط می‌کشد. مثلا ابر کشیده! بوی گند و تند شاش پیچیده توی خانه. پنجره را باز می‌کنی و اسپری خوشبو کننده‌ی هوا را آنقدر فشار می‌دهی که خالی می‌شود. اما هنوز بوی شاش توی ذوق می‌زند. در خانه که باز می‌شود کنارپنجره‌ای. شوهرت جایت را می‌گیرد و تو کاغذ را می بری جلوی چشم عمه‌ی ابوالفضل. «عمه ببین پسرم چه ابرای خوشگلی کشیده» خواهر شوهرت کاغذ را از دستت می‌کشد و مچاله می‌کند. : «حالا که گـُه کشیده به زندگی خان داداش. همون روزای اول بهت گفته بودم خان داداش عاشق بچه‌اس ولی بچه‌ی سالم ...» سمت ابوالفضل که می‌رود می‌ترسد. صدای گریه‌اش بلند می‌شود. باز قربان صدقه‌اش می‌روی. « فدای چشمای قشنگت بشه مامانی. پسرکم دیگه بیست و هشت سالته نباید گریه کنی که مامان.» صورتش را می‌بوسی و محکم بغلش می‌کنی. در خانه محکم کوبیده می‌شود بهم..
صدای گریه‌ی ابوالفضل که بلند می‌شود به خودت می‌آیی. اشک‌هایت را پاک می‌کنی و کاغذ و گواش‌هایش را می‌گذاری کنارش و زور می‌زنی برای بلند کردنش.. آشی که برای خوب شدن پسرت نذر کرده ای ته گرفته. بوی ته گرفتن آش می‌کشدت سمت آشپزخانه. صدای خنده و مقطع بابا گفتن ابوالفضل را می‌شنوی به شوهرت فکر می‌کنی. به بابایی که چندین سال است با خاله اکرم دوران هنرستان رفته و ابوالفضل حالا دارد برایش می‌خندد و مطمئنی به اینکه نیشش تا بناگوشش باز است و لیشـش چانه‌اش را خیس کرده. حتی می‌دانی خنده‌اش که کشدار شد شلوارش را هم دوباره خیس می‌کند...
کشو را باز می‌کنی و یک ملحفه و یک پلاستیک دیگر برمی‌داری...

+ پوزش برای غیبت طولانیم و نبودنم...