هشت ، نه سالم بود ، شب های محرم می رفتیم خانه ی یکی از این اعیان ها روضه ی امام حسین. خانه ی بزرگی بود با در و پنجره های بلند و قالیچه های دستبافِ نرم.تا چراغ ها روشن بود انقدر در و دیوار را نگاه کردم که گردن درد می شدم.

شب عاشورای آنسال با دندان پیله کرده کشان کشان بردندم روضه.همانوقت با خودم فکر می کردم اگر همه بچه های صاحبخانه با هم دندان درد بگیرند، که نمی گرفتند چون آنها اعیان بودند، می توانستند دکتر بروند و تازه شام هم نان و کباب بخورند .

از آن شب هایی بود که دلم می خواست گریه کنم اما اشکم در نمی آمد ، البته نه مثل مادرم که از بند جیگرش ضجه می زد ،دلم می خواست به خاطر حرفهای روضه خان که نصفش را حالیم نمی شد گریه کنم.شب عاشورا آدم باید برای امام حسین گریه می کرد تا همه ی گناه هایش بخشیده می شد. یادم افتاد که پول احسان را با کلک می گرفتم و تنهایی خرج می کردم. یادم افتاد سر کلاس درس از دفتر حمید که پدرش کارمند بود چقدر کاغذ کنده بودم برای مشق هایم .یادم افتاد چند بار به مادرم دروغ گفته بودم که من پول های نوی لای قرآن را برنداشته ام . باید یک کاری برای اینهمه گناه می کردم.دلم را زدم به دریا و دستم را گذاشتم روی دندان پیله کرده و محکم فشار دادم. دردی در سرم پیچید که فکرش را هم نمی کردم. اشکم درآمد. اگر فریاد هم می زدم کم بود. روضه تمام شده بود و گریه ام بند نمی آمد. بوی قیمه همه پیچید، داشتند شام می آوردند. دانه های زرشک و خلال پسته و بادام روی قیمه شکم خالی ام را به پیچش انداخته بود اما درد دندانم دیوانه ام کرده بود. نمی توانستم دهانم را باز کنم. شامم را بردیم برای بابا من فقط گریه کرده بودم.