مرد خسته روی تاریکی پله های سنگی حیاط فکر می کرد ..انگار که زیر لب برای فردایی که معلوم نبود چه می شود چیزی می گفت.قاب عکس قدیمی مستطیل شکل را زیر آرنج می فشرد.صدای سکوتش آنقدر عمیق بود که تو گویی دارد دانه به دانه درهایش را با تو وا می کند.

ساعت از دو نیمه شب می گذشت،و صدای پلک های تنهاترین مرد شب در تاریکی اتاق های خالی تنها نشان از حیات در آن خانه به نظر می رسید.خدا نصیب نکند،این لحظات مزخرفی که ترجیح می دهی بیدار باشی و رک و پوست کنده به دردهایت فکر کنی تا اینکه چشم هایت را ببندی و جای چرت ده دقیقه ایی ،تنها تمام آن صحنه های مزخرف جلوی چشم هایت قطار شوند.لحظاتی که واقعا مسخره و گندند...

چشم ها را که می بست حجم سنگین اوهام،خاطرات و اشتباهاتی که فکر می کرد مرتکب شده جلوی دیدگانش رژه می رفتندبطری آب بالای سرش به نصف رسیده بود، و ملحفه ایی که از حجم فکر مچاله تر از مغز هر آدمی زیر دست و پا می لولید و کلافه اش می کرد.بلند شد.روی لبه تخت زوار درفته نشست؛ چراغ کم سوی بالای سرش را دوباره روشن کرد و دنبال فندک سفیدرنگ پلاستکی اش اتاق ها را دوره افتاد.

پک های عمیقش نشان از حرف های ناگفته زیادی داشت که تا آن وقت شب مغزش را مثل خوره می خورد.حرف هایی که هیچ وقت به هیچ کسی نگفته بود.آیا او اشتباه کرده بود که روی رازهای خانه اش سنگ گذاشته بود؟.و به خاکستر پودر شده سیگاری که روی دمپایی هایش می ریخت فکر می کرد،چه قدرله شده!چه قدر خسته است،درست مثل خاکستر سیگاری که با ریزترین تلنگر روی دمپایی و موکت زبر سبزرنگ کف اتاق آن شاکله استوانه ایی اش وا می پاشید و روی سطح زمین پخش می شد.نمی دانید بهت گم شده مرد میانسالی که با ریش های جو گندمی زیر زیرپوش چروک و رنگ و رو رفته سفید بو گرفته گم شده باشد چه قدر تلخ است.

نگاهش هنوز روی خاکسترهای واپاشیده خاکسترهای سیگار روی دمپایی بود و صدای جیرجیرک هایی که انگار نیت کرده بودند تمام شب را با مرد بیدار بمانند.باید خودش را برای فردا آماده کند.به حمام رفت...باید آماده می شد..رفته بود آماده شود که تیغ از دستش سر خرد.

تمام.