مرا از جغرافیای جهانی دریغ کرده اند
کلاهش را بر می دارد و می گذارد روی میز .
دستش را می برد توی موهایش و زیر لب می گوید . اففف خدا حوصله ی هیچی رو
ندارم . مغزم داره می ترکه . روی صندلی کنار پنچره نشسته است . کلاه و
روزنامه و عینکش را روی میز گذاشته است و هی با موهایش ور می رود . بیرون
هوا ابری و گرفته است . نم نم باران می بارد . دارد بیرون را نگاه می کند .
آن طرف خیابان مردی دارد با زنش جر و بحث می کند . این را می شود از حرکات
دست هایشان فهمید . او دارد از پشت پنچره ی کافه آنها را نگاه می کند .
صاحب کافه با لباس های مرتب و کیپش می آید که سفارش بگیرد . ببخشید آقا چی
میل دارید؟می گوید: فعلا یک لیوان آب مرحمت کنید منتظر کسی هستم . صاحب
کافه نگاهش را بهم می زند . دوباره آن طرف خیابان را که نگاه می کند . زن و
شوهری که داشتند با هم بحث می کردند . از نگاهش دور شده اند . دوباره دستش
را می برد توی موهایش و نفسی عمیق می کشد . صاحب کافه برایش آب می آورد .
در کافه باز می شود . رفیق قدیمیش که حالا موهایش مثل او جو گندمی شده است و
عینک هم می زند می آید رو به رویش می نشیند و می گوید: پدرام شرمنده دیر
کردم . نمی دونی چه ترافیکی بود . کلاسم که تموم شد راه اُفتادم . ولی
اینقدر شلوغ بود که از این بهتر نمی شد رسید . خلاصه شرمنده . می
گوید:اشکال
نداره من به بد قولی های تو عادت دارم . هی باید همیشه منتظرت بمونم .
حالا بگو چی می خوری سفارش بدم . می گوید: یه کیک خامه ای با یه چای . صاحب
کافه را صدا می زند و با صدای بمش می گوید دو تا کیک خامه ای با دو تا چای
مرحمت کنید . بعد به کامران نگاه می کند و با بغض می گوید: کامران اینکه
گفتم امروز بیای اینجا می خوام یه چیزای رو بهت بگم . یادته که همیشه می
گفتم عشق و آزادی رو آدم باید با همدیگه داشته باشه؟ اینکه وقتی دلی عاشق
نباشه نیازی به معشوق نیست؟
اینکه آدم نباید بدون عشق زندگی کنه؟ حالا حال من شده حال عاشقی که معشوقش
دوسش داره . ولی موهاش سفید شده و نمی تونه نیم ساعت باهاش خلوت کنه و به
چشماش نگاه کنه . دلم لک زده واسه یه لحظه دیدنش . گاهی وقت ها می خوام
خودمو خفه کنم . می خوام سرم رو بکوبم به دیوار . در به دری و بدبختی از
سرو روم می باره . دلم به هیچی خوش نیست . هی قرص خواب می خورم . اینقدر
رفتم وزارت و اومدم که آبروم رفته . کارم شده پشت تلفن حرف زدن باهاش . پشت
تلفن ناز می کنه .
پشت تلفن ناز می کشم . وقتی باهام حرف میزنه
صداش پُره غصه است . این دفعه آخری می گفت نمی خوای بیای پیشم؟ چی باید می
گفتم . اون که خودش می دونه ممنوع الخروجم .
خودشم که نمی تونه برگرده . نمی دونی که کامران چند بارم پا شدم رفتم
لب مرز که قاچاقی ردم کنن که برم ولی نشد . یه بارم که گرفتنم چند ماه توی
زندون بودم . نمی دونی چه مکافاتی کشیدم . آخه اون طرف دنیا چطور دستم بهش
برسه . اینقدر غصه خورده . اینقدر غصه خوردم که دیگه حوصله ی هیچی رو ندارم
. یه شبم میزنه به سرش خودشو می کشه . بدبخنم می کنه . دارد اشک می ریزد و
توی سرش می زند . کامران می گوید: قوربون چشمات بشم گریه نکن . زشته مردم
نگاه می کنن . تو که تا حالا این چیزها رو بهم نگفتی . میدونستم که ممنوع
الخروجی . ولی نمی دونستم که می خوای بری . نمی دونستم که لازمه بری . نمی
دونستم که نمی تونه بر گرده . هیچ
وقتم نگفتی میشه کاری کرد یا نه . خودم ممنوع الخروجیت رو درست می کنم حتی
اگه موقت باشه . بعد از اون هم یه کاریش می کنم . وکالت من به درد این وقت
ها می خوره دیگه. پدرام دارد اشک هایش را پاک می کند . خیره می شود به
روزنامه اش که روی میز گذاشته بود . نوشته است . زنی در در آپارتمان بوم
سپید ،
طبقه ی نوزدهم در حالی که عاشقانه ترین فیلم سینمای امریکا را داشته از
ماهواره ضبط می کرده خودکشی کرده است . روزنامه را لول می کند و به درست
شدن ممنوع الخروجیش فکر می کند .
پایان