انگار به زور گوشه های لبش را می کشیدند بالا، وقتی ابروهایش را گره می زد درهم و چین به پیشانی می انداخت با آن دو گوشه ی لب بالا رفته، تصویر انیمیشنی از خود می برد توی ذهنم.
یک جور حسی که انگار  هر کدام از اعضای این چهره،از صورت یک عروسک است که به زور کنار هم قرار گرفته اند. چشم هایش به یقین چشم های عروسکی چوبی بود که توی انباری پدر بزرگ زیر چرخ خیاطی مادر بزرگ داشت له می شد و عاشق عروسکی پارچه ای بود که مامان لباس های 6 سالگی اش را قیچی کرده بود و تکه هایش را سر هم ... و لب هایش حالا از آنِ این چهره ی پازلی شده ...
کاش می شد هر تکه از هر کدام از دوست داشتنی های زندگی را بدون آن تکه هایی که هیچ دوستشان نداری بهم بچسبانی و بشود همان آرزو ... همان خیال ... همان کاشکی های کشکی ...