دفترچه !
دوستم يه دفترچه داره كه توش همه آرزوهاشو نوشته، سه روز ديگه بعد بيست و پنج سال آرزو نوشتن به يكي از آرزوهاش ميرسه و من ميخوام واسش يه جشن بگيرم آخه پنج شنبه صبح كه از خواب پاشه از هشتصد و چهل شش تا آرزو فقط هشتصد و چهل و پنج تاي ديگه ش مونده، فكر كنم خيلي خوشحال باشه. خدا كنه پنج شنبه صبح از خوشحالي بيدار شه كه بتونه بره سراغ دفترچه شو اون يه دونه رو خط بزنه و شب بياد خونه مون كه جشن بگيريم.
يه روزم دفترچه شو برداشتم يكي از آرزوهاشو خوندم، نوشته بود بچه كه بودم هر روز قبل مدرسه ننه م ميومد جلو در وايميساد و ناخونام نيگاه ميكرد و ميگفت اگه ناخونات بلند باشه و كثيف، آبرومون ميره، ديروز رفته بود سرخاك ننه ش و تو دفترچه ش نوشته بود ننه كاش برگرده اون روزا كه آبروي خانواده لنگه ناخونام بود !
ننه كاش بودي ...
يه روزم دفترچه شو برداشتم يكي از آرزوهاشو خوندم، نوشته بود بچه كه بودم هر روز قبل مدرسه ننه م ميومد جلو در وايميساد و ناخونام نيگاه ميكرد و ميگفت اگه ناخونات بلند باشه و كثيف، آبرومون ميره، ديروز رفته بود سرخاك ننه ش و تو دفترچه ش نوشته بود ننه كاش برگرده اون روزا كه آبروي خانواده لنگه ناخونام بود !
ننه كاش بودي ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۲ ساعت 10:45 توسط بهنام (داش بهی)
|