برای من تو آن همیشه ایی که خدا را به تو سوگند می دهم
زهرایش حالا دیگر بزرگ شده بود.برای
خودش خانمی بود.موهایش را می شد داد دست مادرش و چهل گیس ازش در آورد با
پاپیون های بنفش ملایم.هزار ماشالله آنقدر قد کشیده که حالا دیگر می شد گفت
پیراهن صورتی اش حسابی اندازه اش بود.زهرا کوچولو بابا خونه هستند؟زهرا
بابایش را گم کرده بود.بابا!!بابا!!تو به من قول داده بودی.مردها که زیر
قولشان نمی زنند.
زهرای بابا کارنامه اش را فرستاده برای پدر..توی اردوگاه عراقی ها چه حالی است معدل بیست زهرایت را ببینی و نباشی زهرایت را...زهرا جان!!بابا شرمنده است؟زهرا جان از بابا چه می خواهی؟بابای نازنین تو که همه زندگی اش را گذاشته برای بقیه،تو باید به او افتخار کنی.زهرا بابا خسته است، دستش زخم شده.قلبش هم.زهرا جان؟چرا گریه می کنی ،چه شده عزیزکرده بابا؟
بابا شما دیگر چرا؟بابای زهرا هم؟باباجان!!مگر مردها هم گریه می کنند بابا؟پدر مهربان زهرا؟طوری نیست...آرام باش مرد.تو فرمانده یک لشکر بودی.تو شجاع ترین مرد میدان بودی.تو شیرمردی..شیر که گریه نمی کند.بابای زهرا شرمنده نباش....
جنگ تمام می شود.شما به خانه بر می گردی و تمام قول هایی را که به خانه ،به زهرا،به خانواده ات گفته بودی را ...
بابای زهرا نمی تواند بی خیال بهانه زهرایش شود.بابای زهرا چه کار کند؟چه کاری می تواند کند؟بابایی که یکی بیش تر نیست و حالا وسط اردوگاه این از خدا بی خبرها درس مقاوت پس می دهد چه طور می تواند جایی دیگر هم باشد؟اینطور باباها در کل عالم یک دانه اند.حالا توقع دارید چنین پدری بزند زیر حرفش؟خودش را وقف همه زهراهای هفت ساله سرزمینش کرد.دست هایش را برای همین بچه ها توی مین جا گذاشت.حالا می خواهید برای زهرای یکی یک دانه اش هیچ نکند؟توقع دارید زهرای چنین پدری اشک بریزد؟بچه است..نمی فهمد...بچه است.بچه.
بابای زهرا نامه نوشت به اداره مربوطه در ایران.زهرا و مادرش را از شهرستان آوردند طهران.همان شهربازی که بابا قولش را به دختر داده بود.زهرا بستنی های رنگی رنگی را تله کابین توی تلوزیون را عروسک های خوش بر و رو را شهربازی رویاهایش را..همه را داشت.فقط بابا..بابا را کم داشت.
عکس های زهرا را که برای پدر فرستادند،لبخند روی صورت پدر که شکوفه زد یادم نیست بعدش چه شد فقط
خدا ما را شرمنده این شیرمرد ها
و این زهراها نکند.
زهرای بابا کارنامه اش را فرستاده برای پدر..توی اردوگاه عراقی ها چه حالی است معدل بیست زهرایت را ببینی و نباشی زهرایت را...زهرا جان!!بابا شرمنده است؟زهرا جان از بابا چه می خواهی؟بابای نازنین تو که همه زندگی اش را گذاشته برای بقیه،تو باید به او افتخار کنی.زهرا بابا خسته است، دستش زخم شده.قلبش هم.زهرا جان؟چرا گریه می کنی ،چه شده عزیزکرده بابا؟
بابا شما دیگر چرا؟بابای زهرا هم؟باباجان!!مگر مردها هم گریه می کنند بابا؟پدر مهربان زهرا؟طوری نیست...آرام باش مرد.تو فرمانده یک لشکر بودی.تو شجاع ترین مرد میدان بودی.تو شیرمردی..شیر که گریه نمی کند.بابای زهرا شرمنده نباش....
جنگ تمام می شود.شما به خانه بر می گردی و تمام قول هایی را که به خانه ،به زهرا،به خانواده ات گفته بودی را ...
بابای زهرا نمی تواند بی خیال بهانه زهرایش شود.بابای زهرا چه کار کند؟چه کاری می تواند کند؟بابایی که یکی بیش تر نیست و حالا وسط اردوگاه این از خدا بی خبرها درس مقاوت پس می دهد چه طور می تواند جایی دیگر هم باشد؟اینطور باباها در کل عالم یک دانه اند.حالا توقع دارید چنین پدری بزند زیر حرفش؟خودش را وقف همه زهراهای هفت ساله سرزمینش کرد.دست هایش را برای همین بچه ها توی مین جا گذاشت.حالا می خواهید برای زهرای یکی یک دانه اش هیچ نکند؟توقع دارید زهرای چنین پدری اشک بریزد؟بچه است..نمی فهمد...بچه است.بچه.
بابای زهرا نامه نوشت به اداره مربوطه در ایران.زهرا و مادرش را از شهرستان آوردند طهران.همان شهربازی که بابا قولش را به دختر داده بود.زهرا بستنی های رنگی رنگی را تله کابین توی تلوزیون را عروسک های خوش بر و رو را شهربازی رویاهایش را..همه را داشت.فقط بابا..بابا را کم داشت.
عکس های زهرا را که برای پدر فرستادند،لبخند روی صورت پدر که شکوفه زد یادم نیست بعدش چه شد فقط
خدا ما را شرمنده این شیرمرد ها
و این زهراها نکند.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۲ ساعت 19:27 توسط رها (آقای کیوسک)
|