مسافر
قبل از طلوعِ آفتاب بلند شد کلِ خونه رو جارو کرد. همه ی اتاقا و حیاط رو. بعدش گردگیری کرد و هرچی سوره قرآن که از حفظ بود هم خوند. دوباره و دوباره. یه چندباری هم سرشو چرخوند سمت اتاق وسطی و با صدای بلند گفت: تو هم بخون با من. ثواب داره. خوبه برات. رفت از زیرزمین کیسه ی آردو آورد بالا و مشغول شد. با زعفرونی که سه ماه پیش با هم از مشهد گرفته بودن، دو سه تا سینی حلوا پخت و یه قاشق هم گذاشت دهنش. دوباره رو به اتاق وسطی گفت: خوب شده. از بوش خوشت میاد؟ خواست که بره چارقد مشکیشو سرش کنه و بشینه منتظرِ نوه کوچیکه که هر روز با یه نون تازه، میومد به جاری کردنِ خون تو رگهای خونه، ولی گریه امونش نداد.زیر لب میگفت: می دونم پشت سر مسافر، گریه شگون نداره، ولی چه کنم؟ چه کنم؟
+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر ۱۳۹۲ ساعت 21:45 توسط زهره (شب تاب خورشید کف بشقاب)
|