دیر جنبیده بودم. حاجی بابا فهمیده بود کسی که صلاتِ ظهر روی پشت بام یورتمه می رود، منم. حالا خیال کن می پریدم  روی پشت بام آغلِ عمو محمد حسین و بعدش هم حیاطِ قلعه خرابه. چه فایده؟ آب که نمی توانستم بشوم و بروم به زمین! عین بچه ی آدم از نردبان آمدم پایین و سه بار با صدای بلند گفتم غلط کردم بابا حاجی! برای بار چهارم هم تکرارش می کردم اگر دردِ پیچانده شدنِ گوشم اجازه میداد. گوشم را گرفته بود و می گفت برو تا بگم! به نربان اشاره می کرد. همانطور یک وَری و آی آی کنان از پله ها رفتم بالا. خورشید وسطِ آسمان بود و ما وسطِ پشت بام. گوشم را وِل کرد و گفت بشین! نشستم. حاجی بابا دستش را بلند کرد و محکم کوبید روی زمین. گفت این چیه؟ دل و جرئتم را جمع کردم و گفتم خاک! گفت نچ! گِله. کاهگِل! فهمیدی؟ نفهمیده بودم. گیج و منگ نگاهش می کردم. گفت خاک که طوریش نمیشه هرچی جفتک چارکُش بندازی روش، ولی گِل،خاک که نیست که خالص باشه. آب قاطیش شده. ناخالصه. کاهم داره، دیگه بدتر! آفتاب جونِشُ میگیره. خشک میشه، مثِ استخون.میشکنه. غلط کردنتو میخوام چکار؟ ندو!