تسبیح را می گرفت دستش و حافظ باز می کرد، دانه ها را یک به یک با بیت بعدی رَد می کرد؛ خوب توی چشمهاش خیره می شدم. انگار چشمهایش بود که واژه ها را روی صورتم می پاشاند.گاه آنقدر سریع و محکم می خورد روی گونه هایم که ... عزیز جون از آن طرف می گفت:بلا به دور! ببین بچه م کافر شده..کدوم نامسلمونی این حالش کرده...عزیزجون ذکر بگو؛بگو سبحان الله...امن یجیب بگو ؛ این حرومی ها چیه تسبیح خدا رو باهاش...

" در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد/ حالتی رفت که محراب بفریاد آمد " عبایش را روی جانمازش انداخت و خیره به پنجره آن طرف اتاق از جایش بلند شد؛انگار که مست بود،پاهایش را بزور از روی زمین بلند میکرد،صدای رد کردنِ دانه های تسبیحش تنها صدایی بود که می شنیدم...زیر لب ذکر میگفت...ذکر میگفت ؟ ذکر میگفت...چمدانم سنگین تر از آن بود که بتوانم بلندش کنم،روی زمین می کشیدمش و صدای چرخ هایش رو موزاییک های ناهموار حیاط می پیچید...موسیقی عجیبی بود،صدای دانه های تسبیح و چرخ های چمدان...

راستش آخر نفهمیدم رفتن از من بود یا از او...اما ماندن را خوب نماند..این را صدای دورِ آخر تسبیحش گفت ؛ آنقدر ها مست نبود و جام را به دست من داد و سرکشیدم و مستِ مست تمام کوچه ها را، خانه ها را دور شدم..." شیرین " شدم...

درست میگفت..پیش از این آنجا کوه بود،همیشه از پشت بام خانه عزیزجون میشد تماشایش کرد اما نیست...حالا نیست ... و من شیرین ترین فرهادِ این شهرم ...

تسبیح را دانه دانه رد میکنم ...

"بجز ابروی تو محراب دل حافظ نیست/طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد ..."