عقیده
پشتِ این کوها، بهترین عسلِ این ناحیه عمل میاد. بهش میگن پشتکوه. بچه که بودیم می رفتیم سراغِ کندوهای طبیعی و ناخونک میزدیم به عسلِ بی صاحبِ اصل. نیشِ زنبور بود، ولی وقتی یه دسته می شدیم و می رفتیم واسه کندنِ جارو، اونقدر خوشی و بی خیالی می ریخت تو دنیامون که چندتا نیش زنبور به چشممون نمی اومد اصلاً. پای پیاده می اومدیم تا پشت کوه. تا قرمزقولاق .تا باباقوچ. یه روز از سال، همه میزدن بیرون از ده. چادر می زدیم از بالای کوه تا اون پایین. تا زمینای حاج کاظم. هم زیارت بود، هم سیاحت. چه دلایی که اسیر نشدن تو چین و واچینِ شلیته هایی که واسه بردنِ آب تبرک می اومدن پای چشمه. چه سرایی که نشکستن پایِ سهمِ گردوی بیشتر توی دعواهای ما و بچه های طایفه ی حاج کاظم! اون موقع آب چشمه اینقدر کم نبود. از اون سالی که چوُ افتاد توی کوه گنج پیدا شده، کم کم آبش کم شد. میگن یارو رو گرفتن. سوراخی که توی کوه کنده هنوز هست. پارسال با مامانت رفتیم تا اون بالا. برداشتن یه سنگِ بزرگ گذاشتن درش که آدمیزاد و جک و جونور نیفته توش. ولی هنوز معلومه که چقدر عمیقه. ولی اصلش مردم واسه این چیزا نیست که میان اینجا. کوه و گنج و عسل و چشمه بهونه است. حتی این درختم بهونه است. صد ساله مردم رِشنه می بندن به این درخت، ولی نه خونی ریخته از درخت، نه قوچی اومده به چشمِ کسی. نه اینکه شک بیاریا. نه. کم نبودن شفا گرفته ها و گره از کار باز شده ها. بحث چیز دیگه ایه. حرفِ خاله صغری هیچوقت از یادم نمیره باباجون. همیشه میگفت اگه عقیده داشته باشی، خشتِ دیوار هم حاجتت رو میده.