ديگر حتي همسايه هاهم متوجه شده بودند كه هر وقت با زنش جر و بحث مي كند مي آيد روي پشت بام. مي نشست لبه بام و شعر مي نوشت و بعد هم كاغذش را پاره مي كرد و به باد مي داد. شاعر بود، نويسنده هم بود اما خب پولدار نبود. زنش شاعر نبود، نويسنده هم نبود اما خب پولدوست بود.

آن شب خانه نيامد. همسرش اهميتي نداد.

همسايه طبقه سوم كه براي جاجه جا كردن ديش ماهوراه رفته بود روي پشت بام، روي بند لباس ها يك تكه كاغذ پيدا كرد كه با گيره وصل شده بود به بند رخت. با نور موبايل سعي كرد نوشته روي كاغذ را بخواند:

چون مسافری در ایستگاه

منتظر نشسته ام

این شتاب دایمی

این هراس جاودان          

                       که از قطار جا نمان

لحظه های بودن مرا تباه کرده است

شاعران بی شمار دیده ام

که بین چرخ دنده های زندگی

استخوان آبرویشان شکسته است

پول ... پول

پایتخت

عشق های کانکریت

در تحیرم که شاعران پایتخت

بین این همه غبار و دود و گاز

در میان این همه

روزنامه های رنگی و دو رنگ

با کدام عشق زنده مانده اند؟