ده یازده سال گذشته بود ، ساعت فروشی کوچکی که دهانه اش یک متر و طولش دو متر بود اما هنوز همان شمایل را داشت، چند تا ساعت دیواری و ساعت مچی که گران ترینش هشتاد هزار تومان بود، آن قدیم ها گران ترین ساعتش هشت هزار و پانصد تومان بود.دو نفر آنجا کار می کردند یک پسر جوان و یک مرد مسن، مرد مسن را خیلی وقت بود دیگر ندیده بودم، آن وقتها اگر آن مرد توی مغازه بود می رفتم تو، بند ساعتم را عوض می کردم یا باطری اش را، یا ساعت قیمت می کردم، شیشه ی شکسته ی ساعتی را عوض می کردم یا عقربه ی کنده شده ای را درست می کردم، اگر پسرک بود نمی رفتم تو، فقط نگاه می کردم و رد می شدم، همیشه سرش پایین بود، همیشه گردنش روی ساعتی توی دستش خم بود، اگر روبرو را نگاه می کرد دلم می ریخت، زود چشمم را می چرخاندم و به سمت دیگری می رفتم.

حالا یک ساعت مچی قدیمی چند شب توی کیفم مانده بود که ببرم و باطری اش را عوض کنم، خیلی سال بود آن مغازه کوچک دیگر نرفته بودم، آنشب آن پسر آنجا بود که حالا چهره اش جا افتاده شده بود، برایم سخت بود که با او چشم تو چشم شوم، آنهمه سال از نگاهش فرار کرده بودم. رفتم تو، نگاه کرد تا حرفم را بزنم، ساعت را دادم دستش، گرانترین باطری را انداخت برایم، حساب کردم، حرف دیگری نداشتم،با اینحال یک ساعت مچی را قیمت کردم، برایم آورد بیرون، دستم انداختم، ساعت به دستم نیامد، تشکر کردم ،زدم بیرون و احتمالا دیگر به آن ساعت فروشی نمی رفتم.

حرف زده بودم، با آدمی که فکر می کردم با او که حرف بزنم دنیا بعدش تمام می شود.