دارد هوا تاریک می شود . او هنوز روی چمن ها توی دشت دارد قدم می زند و سیگار می کشد . ضبط ماشینش روشن است و صدای خوشی دارد پخش می شود . تکیه می دهد به کاپوت ماشینش و آفتاب پایین رفته را در خنکای هوا نگاه می کند . به خودش فکر می کند . به بد قوارگی های زندگیش فکر می کند . به گناه ها و دروغ هایش . تازه فهمیده است که چه کرده است . تازه قلبش لرزیده است . تازه احساس اسارت کرده است و می خواهد برای آزادی کاری کند . تازه فهمیده است که چقدر تنهاست . تازه دارد تنهایی را درک می کند . تازه دارد بی عشقی را در زندگیش احساس می کند . فنا و بر باد رفتگی را دارد به چشم هایش می بیند . همان طور که نگاهش به غروب است می گوید . همه ی نگاه ها رو دیدم . جز نگاه تو و مادرم . تویی که تمام و کمالی و مادری که مریض گوشه ی بیمارستان اُفتاده است . حالا اگه همون نگاه پاک و پُر از عشقش را از من بگیری که هیچ وقت نفهمیدمش چه کنم ؟ توی دنیایی که او نیست من چه کنم ؟
یک ربعی می گذرد  که گوشی اش زنگ می خورد .
بخش پذیرش بیمارتان است . دختری است با صدای کشیده و آرام . می گوید ببخشید آقا بیمار تخت چهل و هشت بخش بیماری های قلبی مه رُخ زاکری مادر شماست ؟ هول می شود می گوید بله ، چیزی شده ؟ می گوید خودتون رو برسونید .
خانوم خُب بگید چی شده ؟
مادرتون به علت فشار زیاد و مشکل عصبیش سکته کردن

تمام/