دبه بزرگ بود و سنگین، دو دستی نمی شد تکانش داد، یک طرفم لنگر می انداخت. کشان کشان بردمش تا گاراژ، ماشین جاجرود هنوز راه نیوفتاده بود، علی هم پشت سرم می آمد، کیسه ی بلال ها را انداخته بود دوشش.خم شده بود اما کم نمی آورد، پانصد دانه بلال زیاد نبود اما سنی نداشت.دبه ی ماست را گذاشتم جلوی پای خودم. دوتایی نشستیم توی ماشین،صبح سحر زده بودیم بیرون، تا ما می رسیدیم مردم هم کم کم می آمدند، سومین سال بود که سیزده بدر می رفتیم پی رودخانه ی جاجرود،امسال ماست آورده بودیم و بلال.سالهای قبل باقلا هم می بردیم،پاییز خشک می کردیم و نگه می داشتیم برای عید.امسال باقلا نداشتیم، پاییز نشد بخیریم، فصل باقلا پول دستمان نبود.

ماشین تا جاجرود خیلی تکان خورد، علی عادت نداشت، وسط راه بالا آورد، قبلا فکرش را کرده بودم و یک پاکت توی جیبم گذاشته بودم، سرش را گرفت توی پاکت و ناشتایی نخورده را بالا آورد، بیشتر عق می زد تا استفراغ کند، پاکت را گره زدم و گذاشتم کنار پایم که پیاده شدیم ببریم بندازیم توی رودخانه.

جاجرود که رسیدم دو سه خانواده بیشتر نیامده بودند، بساطمان را یک گوشه پهن کردیم، علی شروع کرد به پوست کندن بلال ها، خودم هم هیزم می آوردم که آتش به پا کنم، مردم که می آمدند چیزی به ما نمی رسید، باید حواسمان را جمع می کردیم، دائم به علی سفارش می کردم، دبه ی ماست را گذاشته بودم نزدیک ظهر درش را باز کنم و داد بزنم که ماست هم هست و مردم را به صرافت خریدنش بیاندازم، ماست محلی، چرب و خوشمزه، تازه ی تازه... داشتم توی سرم جمله می ساختم که تبلیغ ماست حق اش را ادا کند، یک بچه ی ده دوازده ساله آمد با کاسه ای توی دستش و ماست خواست، نفهمیده بودم چطوری دانسته بود که ماستی در کار است، شاید پارسال هم ما را همان جا دیده بودند، خلاصه رفتم سراغ دبه، درش سفت شده بود، زیادی سفت بود، مثل اینکه یک نفر از تو نگهش داشته باشد، نمی خواست که باز بشود، یک فشار محکم به دبه آوردم و درش را با ضرب و سریع چرخاندم، در پرید از دستم بیرون، به خودم آمدم، سرتاپایم ماست بود، گاز کرده بود لعنتی، تمامش نفله شد.

نمی دانم چرا یاد پاکت استفراغ علی افتادم همان وقت که جا مانده بود توی ماشین.